شب خواستگاری تو اتاق عشقمو بغل کردم داداشش مثل خرمگس معرکه اومد تو صدامون زد
من از مرگ میترسم چون هنوز با تو خونهی مشترک نداشتم، هنوز کنارت زندگی نکردم، هنوز کنارت توی کلبه های جنگلی نبودم ، هنوز باهات آشپزی نکردم ، هنوز منتظر نبودم زودتر از سرکار برسم خونه تا درو وا کنمو ببینم تو واسم ناهار درست کردی ، هنوز باهات مشغله های زندگی مشترک نداشتم ، من تا وقتی کنارم نباشی از مرگ میترسم...M❤️
من یه بار میخواستم نامزدمو بوس کنم ، ایشون قدش بلنده و من نسبت بهش کوتاه ترم بعدش خودشو پایین کرد که بوسش کنم منم در همون لحظه انگار مغزم قفل کرد و تو گوشش فوت کردم🤣