نصفه شبی یاد یکی از خاطراتم افتادم باز
دو سال پیش من و دختر عمم ظهر داشتیم از خرید برمیگشتیم تو خیابون خلوت منم شیک و پیک ارایش کرده بگم که چون تو محله ی پایین تهران زندگی میکنن دیدن ماشین مدل بالا تو اون اطراف کم پیش میاد
همینطور خسته و کوفته داشتیم میومدیم که یهو یه پورش سفید کنارمون نگه داشت به فاصله ی دو متر سر چرخوندیم دیدم یه پسره عینک دودی زده خوش هیکل خوشتیب رانندشه
پسره مثل فیلما عینکش رو داد بالاسرش یه چشمک و خنده ی ریزی کرد و با سرعت برق گاز داد رفت هنگیده بودم اصلااا تا حالا پسری به این خوبی از نزدیک ندیده بودم من در مقایسه با اون پوچ بودم اصلاااا خلاصه تا سر کوچه داشتیم راجبش حرف میزدیم که دختر عمم رفت مهد سر کوچشون داداشش رو بیاره منم اومدم از خیوبون سر کوچه رد بشم یهوو همون پورشه لب تا لب من تو خیابون ایستاد نزدیک بود اصلااا تصادف کنم انقدر سرعتش زیاد بود برگشتم نگاش کردم خندید و گازش رو گرفت رفت نمیدونم چرا بعد دو سال هنوز یودم نمیرهههه اون رووو خیلی تو کفشم لامصب چی میشه یه بار دیگهرد بشه از کوچمون😍😍😍😭😭