#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت نود و دوم
ولی باید با خانوم تون هم ببینم و باهاش صحبت کنم
اون معلمم رفت و قرار شد خانمش بیاد بعد بیان برای کار.
نمیدونم چرا ولی نگران بودم چون ما فامیل بودیم میترسیدم بره و تو ابادی خودمون بگه و برام دردسر درست کنن.
به یوسف گفتم که معلمم اومده بود و میخواست با زنش بیاد مدرسه کار کنه .
گفت اینکه خیلی خوبه گفتم اره خوبه ولی یوسف اون پسر عمه منه میترسم برام مشکل پیش بیاد گفت نگران نباش من هستم کنارت تا کی مخفی کاری میخوای بکنیم.
گفتم باشه فقط باید به رحمانم بگم که اون کیه گفت باشه شب بهش میگیم .
انقدر غرق کار تو مدرسه بودم که غروبا خسته می رفتم عمارت .
خیلی کم مامانم و خانم بزرگ میدیدم،همین باعث شده بود که سرم قر قر کنن و بگن که همه زندگیت شده مدرسه و بچه ها .
ولی من عاشق کارم بودم عاشق بچه ها بودم .
یک هفته از موضوع اومدن معلمم میگذشت که دوباره پیداش شد این سری با زنش اومد .
منم بچهها فرستادم برن دنبال یوسف که خودش بیاد صحبت کنه تا کارشون شروع کنن.
یوسف اومد راجب کار باهاشون حرف زد اونام قبول کردن همه شرایط.
اخرش یوسف گفت من از الان باید یه چیز بهت بگم اقا معلم، شما و زن من باهم فامیل هستین درسته .
گفت فکر کنم بعله شیرین خانم دختر دایی من میشه ،من همون روز اول که دیدمشون شناختم ولی چون خودشون سعی میکردن که من نشناسمشون منم صداشو در نیاوردم و پنهان کردم این موضوع رو
گفت خوب خداروشکر که خودتون متوجه شدین پس لطفا راجب شیرین حرفی پیش خانوادت نزن ،گفت راستش من سالهاست که خانواده ندارم و رفت و امد نمیکنم ،تعجب کردم که چرا یعنی چیشده که خانوادش ول کرد، یوسف گفت اشتباه میکنی همیشه باید احترام به پدر و مادرت بزاری.
گفت مادرم خیلی گناهکار بود چند سال بعد فوت رقیه خواهر شیرین، مادرم بدجور زمین گیر شد گفتن سرطان گرفته بعد چند سال عذاب پدرم رفت زن گرفت و باعث شد مادرم دق کنه ،بعد مرگ مادرم من اون خونه برای همیشه ترک کردم .
نمیدونم چرا ولی خیلی ناراحت شدم فهمیدم عمم فوت کرده ،با اینکه دلخوشی نداشتم ازش.
یوسف گفت پس از امروز گذشته فراموش کنید و کنار هم مثل یه خانواده کار کنیم .
تقریبا دو سال از تاسیس مدرسه گذشت بود و من با زن پسر عمم خیلی رابطه خوب داشتم و یوسف (پسرعمم) بهم میگفت خواهر.
مادرمم از قضیه پسرعمم با خبر بود و رفت امد میکردیم باهم، تو یه سال که باهم بودیم خداروشکر همه چی خوب بود، تا اینکه فیروزه زن پسر عمم یه روز سر کلاس حالش بد میشه و شاگرداش میان دنبال من و با گریه میگن خانم معلممون حالش بده افتاده زمین ......
#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت نود و سوم
یکی از شاگردها اومد گفت خانم معلممون افتاد زمین ،منم سریع پا شدم رفتم سر کلاس شون فیروزه رنگ و رو پریده افتاده به زور بلندش کردم اوردم حیاط بهش اب قند دادم و یکی از بچه ها فرستادم عمارت تا طبیب بگه بیاد اینجا.
وقتی طبیب اومد و حال و ضعیت فیروزه دید بدون مقدمه گفت مبارکه.
تعجب کردم چی مبارکه گفتم طبیب فیروزه حالش خوب نیست دارو بدین بهتر بشه.
گفت خانم کوچیک ،خانم معلم بارداره و این حالت های بارداری بخاطر کار و سر پا موندن ضعف کرده و حالش بد شده از این به بعد خیلی باید مراقب خودش و بچش باشه و استراحت کنه.
چقدر خوشحال شدم انگار خبر بارداری خودم شنیدم ،به فیروزه تبریک گفتم و بهش گفتم دیگه نیا مدرسه استراحت کن خونه.
همون شب فیروزه دعوت کردم عمارت و خبر بارداریش به پسر عمه دادم ،منکه خیلی براش خوشحال بودم .
از فردا کلی حرف و حدیث توی عمارت پیچید و من شدم سوژه تمام حرفا.
مامانم و خانم بزرگ هی بهم سر کوفت میزدن که زندگیت ول کردی شوهرت ول کردی چسبیدی به مدرسه تو هم باید بچه بیاری .
هر چی سعی میکردم به حرفاشون اهمیت ندم ولی فایده نداشت یه روز که از مدرسه خسته اومدم عمارت داشتم استراحت میکردم که صدای در اتاقم اومد.
خودم و جمع وجور کردم و گفتم بعله.
مامانم با چشم گریون اومد داخل ،ترسیدم گفتم چیشده مامان خوبی
گفت نه شیرین باید باهات حرف بزنم گفتم خوب بگو مامان.
مامانم گفت دخترم کارت ول کن و بشین سر زندگیت یه بچه بیار برا شوهرت ،میدونی که ارباب عمارته و باید برا خودش جانشین داشته باشه .
گفتم اه بابا چرا شما انقدر گیر دادین به من خود یوسف یبار نمیگه بچه میخواد ولی شماها از وقتی فیروزه دیدین منو کچل کردین.
گفت امروز خودم با گوشای خودم شنیدم که خانم بزرگ میگفت باید یه زن زندگی برا پسرم پیدا کنم براش بچه بیاره .
گفتم مامان مطمئنی خانم بزرگ گفتن ،گفت اره خودم شنیدم اونم حق داره دوست داره نوه ش ببینه .
یکم با مامانم حرف زدیم و پاشد رفت.
قلبم از شنیدن حرف مادرم درد گرفت ،اصلا نمیتونستم تصور کنم یوسف زن دوم بگیره .
از همون لحظه تصمیم گرفتم بیشتر کنارش باشم.
یه شب موقع خواب بود که خانم بزرگ یوسف صدا کرد تو اتاقش.....