2777
2789
عنوان

TA

| مشاهده متن کامل بحث + 6611 بازدید | 90 پست
باز اگر خودمون دو تا بودیم مهم نبود... جلوی یکی از همکاران فضول و آتو بگیر شروع می کنه به آموزش...
دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
مایا جان نگران نباش منهم وارد بازی میشم چون گاهی منهم فراموش می کنم که اینها بازیه وقتی فریا د کمک میشنوم فکر میکنم باید کمک کنم ولی بعد میبینم منم وارد بازی اون شخص شدم .
به او گفته شد : " وارد بهشت شو " . گفت: "ای کاش قوم من می دانستند"

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

دوست قدیمی خواهش می کنم کاری نکردم . امیدوارم بتونی ازش استفاده کنی . به نظر می رسه که شما را همه می رنجونند وباعث نارا حتیتون می شوند .تا حالا فکر کردی چرا ؟
به او گفته شد : " وارد بهشت شو " . گفت: "ای کاش قوم من می دانستند"
دوست قدیمی اینکه بهت احساس نزدیکی میکنم دلیلش اینه که منم شخصیتم خیلی مشابه شماست. باور کن. ولی چیزی که در مورد خودم فهمیدم اینه که ریشه این مشکلات در خودمه. مثلا من فهمیدم که خودم رو زیاد سرزنش میکردم. حالا وقتی مطالب مربوط به (تی ای) رو بنویسم راحت تر میشه با این چیزی که میگم ارتباط برقرار کرد. الان سعی میکنم به جای نوازش های منفی نوازش های مثبت به خودم بدم. ما ممکنه در درونمون کودکی داشته باشیم که بسیار آسیب دیده باشه. اون وقت در درون خودمون والدی داشته باشیم که همون کودک آسیب دیده رو مدام سرزنش کنه. چه اتفاقی در نهایت برامون میافته؟ من خودم با این قضیه مشکل داشتم. الان کارم اینه که به جای سرزنش کردن کودک درونم برم کنارش بشینم بغلش کنم و از ترساش کم کنم و بهش آرامش بدم. باور کن خیلی حال ادم خوب میشه. همین دیروز یه نفر که مرتب با حرفاش تو دلم ترس ایجاد میکرد رو مغلوب کردم. به کودکم گفتم عزیزم نترس فک کردی آخرش چی میشه؟ هیچ اتفاقی برات نمی اوفته. تو تنها نمیمونی. اتفاقی برات نمی افته. باور کن همین که این ترس از کودکم دور شد. ادبیات من عوض شد و برگشتم بهش حرفی زدم که انتظارشم نداشت. من مباحث (تی ای) رو کم کم اینجا میزارم اگر کسی از شرایطی که در اون زندگی میکنه احساس خوبی نداشته باشه و واقعا بخواد از این حال خارج بشه نیاز به انرژی زیادی نیست میتونه واقعا کمک کننده باشه براش.
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
مثال2 از بازی ها: �چرا این کار را نمیکنی؟� �بله، اما...�

مالی یک مددکار اجتماعی است او در دفتر کار خود نشسته است و با مراجعی که هم اکنون وارد شده است در حال صحبت است. مراجع افسرده و دل شکسته به نظر میرسد.
مراجع میگوید: � متاسفانه اتفاق بسیار بدی برایم افتاده است، صاحبخانه مرا بیرون کرده است و هیچ جایی ندارم بروم. نمیدانم چه کار کنم� مالی در حالی که چهره ای برافروخته دارد میگوید، �چه بد، من چه کمکی میتوانم به شما بکنم؟�
مراجع با حالتی افسرده میگوید: نمیدانم.
مالی میگوید: حالا بهت میگویم چه کارکنی. بیا روزنامه های امروز عصر را نگاه کنیم ببینیم میتوانیم اتاقی برای تو در این شهر پیدا کنیم.
مراجع مالی در حالی که افسرده تر به نظر میرسد میگوید: مشکل همینجاست، من پول کافی برای پرداخت اجاره ندارم.
مالی در جواب میگوید: من میتوانم ترتیبی بدهم که تو از کمک های بهزیستی استفاده کنی.
مراجع میگوید: چقدر شما لطف میکنید ولی راستش را بخواهی من دوست ندارم کسی به من صدقه بدهد.
مالی میگوید: چطوره در یکی از مسافرخانه ها تختی برات پیدا کنیم تا اینکه جایی پیدا بشه و بتونی آنجا بمونی.
مراجع میگوید: خیلی متشکرم، ولی راستش فکر نمیکنم که با این حالی که دارم بتونم با یک عده ای سر کنم.
مالی چند لحظه سکوت میکند و به مغزش فشار می اورد تا راه دیگری بیابد ولی دیگر هیچی به فکرش نمی رسد.
مراجع او اه عمیقی میکشد و به قصد ترک آنجا از جا بلند می شود و میگوید: به هر جهت خیلی متشکرم که سعی کردید به من کمک کنید. او با حالتی گرفته و غمگین در حالی که این حرفها را میزند از در خارج میشود.
مالی از خود میپرسد: ای وای چرا اینطور شد. او ابتدا حیرت میکند و سپس احساس افسردگی و بی کفایتی میکند. به خودش میگوید که مددکار خوبی نیست.
در همین حال مراجع او در خیابان راه میرود در حالی که احساس بدی دارد و از دست مالی عصبانی است و به خود میگوید: فکرش را هم نمیکردم که او بتواند به من کمک کند، همنطور هم شد.

این صحنه بازنوازی بساری از اتفاقاتی است که در گذشته هم برای مالی و هم برا مراجعش پیش امده است. مال اغلب اوقات در چنین روابط متقابلی می افتد. او به مراجعینش کمک پند و اندرز ارائه میدهد. سپس وقتی آنها کمک او را نمیپذیرند احساس بدی میکند. مراجع او هم با پایان ماجرا به همان انداز آشناست. او بارها و بارها با رد کمک هایی که به او ارائه شده موضوع را خاتمه داده و به خاطر اینکه توسط شخص کمک کننده تحقیر شده است، احساس خشم و عصبانیت کرده است.

مالی و مراجع او یک جفت بازی را که اغلب با هم توام هستند انجام میدهند. بازی مالی این است: �چرا این کار را نمیکنی؟� و مراجع او �بله، اما...� را بازی میکند.

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
بازیهای روانی از نظر شدت و میزان دارای درجات مختلفی هستند. بازی های روانی درجه یک: این بازی دارای پیامدی میباشد که بازیگر آن مایل است که ان را در انظار مردم انجام دهد. در مثال هایی که از بازیهای روانی درابتدای این فصل اوردیم، تمام بازیگران درجه یک را انجام میدادند. شما میتوانید حدس بزنید مادامی که مالی احساسهای تردید به خویشتن را در زمان استراحت بر سر همکارانش میریزد، مراجع او به طبقه پایین در رستوران رفته و به دوستانش در مورد اینکه چقدر مالی بی خاصیت است نق میزد. دوستان و همکاران این را یک رفتار قابل پذیرش تلقی میکنند. در واقع بازیهای روانی در جه یک معمولا بخش بزرگی از سازماندهی وقت را در مهمانی ها و گردهمایی های اجتماعی به خود اختصاص میدهند.
بازی روانی درجه 2: این بازی پیامد سخت تری را در پی دارد، به گونه ای که بازیگر ترجیح می دهد بازی خود را در انظار مردم انجام ندهد. به عنوان مثال فرض کنید که مراجع مالی به غرولند کردن اکتفا نکند بلکه آنجا را ترک کند و از بی کفایتی مالی شکایت کند. مالی در این موقع ممکن است دچار افسردگی شود و شاید از کار خود استعفا دهد و احتمالا نمیتواند به راحتی با دوستانش در مورد انچه اتفاق افتاده است صحبت کند.
بازی درجه سه: این بازی در کلام اریک برن عبارت است از : آن بازی که به طور قطعی انجام میشود و به اتاق عمل، دادگاه یا گورستان منتهی میشود. اگر جک و جین در این سطح از بازی ها قرار میگرفتند جک ممکن بود ازار جسمی به جین برساند. جین هم در عوض ممکن بودخشم خود را انباشته سازد تا یک روز کارد آشپزخانه را بردارد و آن را در شکم جک فرو کند.
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
دوستان پیشنهاد میکنم بازی دوم رو عملا تو همین تاپیک تمرین کنیم. یعنی هممون سعی کنیم تو دام این بازی نیوفتیم. مثلا الان شرایط بین من و دوست قدیمی خیلی مساعده که گرفتار این بازی بشیم. یعنی یکی یا هر دو مون ممکنه وارد این بازی بشیم ولی طرف مقابل اگه این حسو داشت میتونه خودشو کنار بکشه و اجازه نده بازی ادامه پیدا کنه.
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
بچه ها من هنوز پستها رو کامل نخوندم...
بیتا جونف مایا جون از توجه و همفکری و کمکی که می کنید بسیار ممنونم.
حتما متوجه شده اید که من قصد دارم بعد از بهبود روحی یک بازسازی اساسی توی عملکردهام داشته باشم تا اینقدر مساعد برای سوئ استفاده نباشم. هرچد یک چیزایی جزو ذات ادمه... من اگه هزار بار شوهری مثل شوهرم( همین مرد نامردی که الان از خونه اش اومدم بیرون) بکنم، باز هم کارم به همین جا دقیقا ختم میشه... چون من یک سری اصول و عقاید برای خودم دارم و از اون گذشته از یک سری سایست بازی های خانم ها فارغ از اینکه در باطن کار درستی است یا غلط، ابا دارم و خوشم نمیاد...
القصه... بیتا جون منظورت رو از سوالت گرفتم... تا تهش فهمیدم... من هم کمابیش مطالعات روانشناسی دارم و به این مباحث علاقه مندم... هر چند این زندگی نحص همه علایق من رو به محاق برد ، ولی همچنان علاقه هه در وجودم هست هر چند شاید عملیاتی کردنش کمی زمان ببره.
کوتاه سخن اینکه متوجهم شما منظورت چیه و نا گفته برخی از اون بازی ها و روش ها رو می تونم حدس بزنم که چیه. و خودم هم اعتراف دارم که باید یک سری برخورد هام رو درست کنم و حریم و حد و ارزشی برای خودم قایل بشم. متاسفانه در یک سری مسایل این حد به من در کودکی بخوبی آموزش داده شده( مثلا من اگر بمیرم از گرسنگی و یا دست تنگی آموزش داده شده ام که دست جلوی احدی جز خدا دراز نکنم... قایم به خدا و خودم باشم، از کسی انتظاری نداشته باشم و عزیز باشم)، ولی برخی از جنبه هاش، مثلا در مورد احترام به خود و تعیین جایگاه خودم به من آموزش داده نشده.

امااااااااااااااا( ممکنه این بازی و گیر افتادن در بازی به نظر بیاد) لطفا اجازه بدید من درد دل کنم... دیگه هر درد دلی که می کنم رو به پای مشکلات شخصیتی نذارید... اون بیرون کلی ادم حسود و بدخواه و بخیل نشسته که هر کی ضعبف هست یا نجابت و ادب داره رو به بدترین وجهی حرص بده...
بعد هم اصولا ادم دلشکسته خیلی حساس میشه... تازه من به سبب داشتن ته مونده ای از اعتماد به نفس از خیلی حرکات و سکنات برخی بدخواهان ناراحت نمیشم... ولی برخی اش دیگه گاهی خارج از توانه...
البته شاید هم انصاف رو در نظر بگیرم این تاپیک جای درد دل من نبایستی باشه... جای رشد و تغییر و اصلاح غلطهای همدیگه می تونه باشه تا به همراه هم پیشرفت کنیم یا از دوستانی که جلوتر هستند یاد بگیریم...
اما خببببببب
موندم جای درد دل من کجاست...
قبلا تاپیک اختصاصی داشتم...الان می ترسم جایی خاص باشم و طرف پیدام کنه... نمی خوام از عمق درد هام با خبر شه..
نمیدونم...
به هر حال امیدوارم حرفای فو الذکر رو درک کنید و خدای نکرده اون حرفها باعث ترک تاپیک و تنها گذاشتن من در این وادی و برهه سخت نباشه.
دوستتون دارم.
دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

’

دیکاپریوk | 40 ثانیه پیش
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز