با عشقم هم کات کرده بودیم بخاطر اینکه بابام میخواست من ازدواج کنم .خواستگار دارم ولی اجازه ندادم که بیان خونه ما که خواستگاری کنن تقربیا دو ماه پیش به بابام گفتم به یکی از خواستگارم اجازه میدم بیان شاید نظرم عوض شد باهاش ازدواج کنم .خداروشکر به یه دلیلی من قبول نکردم .و با عشقم واسه همیشه خداحافظی کردم ولی باز امده سراغ من .تو روخدا راهنماییم کنید موندم چکار کنم دوستان عشقم دوماه ازش بیخبر بودم باز امروز سر کله ش پیدا شده
رفته بود عراق ماموریت، دوهفته برگشته شیراز تازه امروز خبر منو گرفته .تو این چند سال عاشقی بارها شده تموم کنم باز خودش امده رابطه رو ادامه دادیم .لطفا قضاوتم نکنید من واون حتی کنار هم نیستیم .چه برسه باهم بریم بیرون . فقط ارتباط تلفنی و پیامک اونم خیلی کوتاه ومختصر فاصله شهرمون تا شیراز تقریبا دو روز میباشد .امد خواستگاریم بابام میگفت شیراز دوره راضی نشد گفتم منتظر میمونم تا خانواده ام راضی شن . حالا هم بابامو راضی کردم .عشقم کاراش جفت جور نمیشه همش ماموریته واقعا خسته شدم .نگید عشق باید صبورداشته باشه
ولی واقعا بریدم کِشش ندارم .بنطرتون باهاش ادامه بدم این رابطه پوچ رو یا نه
درضمن خانواده من خبر دارن که با عشقم تماس تلفنی دارم بابام از همه چی خبر داره هروقت میره ماموریت کلا در جریان این رابطه هستن
لطفا کمکم کنید یه تصمیم بگیرم تکلیفمو روشن کنم 😔