سلام بانوجان. خوشحالم از اینکه ایده ها و افکارتون را در قالب تاپیکی جدید در اختیار افراد مشتاق قرار میدید.
خوشحالم از خودم از اینکه با تمام بی سیاستی و خامی در ارتباط با خانواده همسر تنها سلاحم برای کنترل اوضاع عدم صمیمیت بوده. قبلا به صورت یه بچه حرف گوش کن از مادرم و خانواده مادری یه فردی بودم که صمیمی نمیشدم با هاشون ولی الان با اختیار و آگاهی خودم این موضوع را پذیرفتم و اجرا میکنم و عدم صمیمیت را یه جورایی پخته تر و گرمتر انجام میدم.
بانوجان فقط یه جا رانمیتونم برای خودم تجزیه و تحلیل کنم.... اینو بگم که من توی شناخت آدما بسیار ضعیف بوده و هستم و از جمله شناخت مادر همسرم (البته الان داستان فهمیدم از چه قراره...). سالها فکر میکردم که این خانوم چش میشه یهویی!!! تا اینکه فهمیدم مشکل اصلیشون با من این هست که میخوان با من صمیمی بشن و من اون آدمی که میخوان نیستم متاسفانه! اصلا ذاتم نیست... دوستان صمیمی من تعدادشون کم هست و معمولا خیلی اهل صمیمی شدن نیستم...
خانواده همسرم هم که دوست دارن من یه آدم صمیمی باهاشون باشم... توی تمام تفریحات و بیرون رفتن ها... توی همه ی کارهای شخصیمون و خانوادگیمون نظرشون را جویا بشیم و البته عملیاتی کنیم نظراتشونو.... برای من تصمیم بگیرن که چکار کنم و چکار نکنم.... دوست دارن توی همه ی امورات مادر همسرم به عنوان یک عقل کل برامون تصمیم بگیره و ما دورش بچرخیم و اطاعت کنیم! مادر همسرم هم هر وقت دلش خواست خوب شخصیت من را به عنوان عروس تخریب کنه و بزن توی ذوقم و نظرم و راهم و سلیقم و بعد خودش راه را جلوی پام بذاره....! که صد البته من این آدم ابدا نیستم.....
و وقتی تیرش به هدف نمیخوره در جمع پیش همسرم میشه به نک و ناله که ما خیلی صمیمی هستیم (منظورش خانوادشون هست)... ما قدیما ال بودیم و بل بودیم...... این روزا صمیمیت نیست .. (متن سازی)... مادر همسرم میدونه تنها راه نفوذش به خونه ما و خود من فقط و فقط صمیمیت هست. بعد همسرم هم فکر میکنه باید صمیمتی که مادرش دنبالش هست را من باید جبران کنم!
من با شناختی که از مادر همسرم بدست آوردم تصمیم گرفتم باهاش رسمی تر و البته محترمانه تر باشم و رفت و آمدم را به خونشون کمتر کنم. البته اینم بگم بچه کوچک دارم و شاغل هستم و اصلا وقتی ندارم که خالی باشه.... ولی این موضوع باعث گارد ویژه همسرم شده و حرف نمیزنه ولی توی دلش خیلی دلخوره و با لجبازی و تلافی کردن میخواد نشون بده... همش به من میگه باید دیدت را مثبت کنی و خوشبین باشی... آدما وقتی صمیمی میشن مشکلات و سوء تفاهم های بینشون از بین میره... (من که طرز فکرش را قبول ندارم بماند...). الان من تکلیفم با مادر همسرم مشخصه و پذیرفتم و میدونم حد و حدود روابطم باهاشون مثلا چقدر باید باشه....
الان موندم با همسرم چکار کنم که لجبازیش از بین بره... خیلی دلم میخواد اصلا این چیزا مواردی نباشه که به عنوان یه مرد بخواد خودش را درگیرش کنه... مثلا میگه فردا بریم خونه مادرم... اگر من بگم کار دارم و نمیام واقعاااااااا بهش برمیخوره! حتی اگر کار داشته باشم واقعا! غمباد میگیره! انگار من نباشم اونجا متلک بارون میشه! دیگه دلیل و ... سرش نمیشه فقط نه من را میشنوه و به سرعت میره توی فاز تلافی متاسفانه!
شاید یه مقداری تقصیر خودم هم باشه که یه جاهایی که مادر همسرم یا خواهرش و... برخورد سردی میدیدم به همسرم میگفتم.... واقعا مردا را در جریان یه سری مسائل نباید گذاشت وگرنه چاله های ایجاد شده توی روابط را میخوان از طریق زنشون پر کنن هرچند تقصیر مادر و خواهر خودشون باشه.... حالا بهر حال گذشته و من به فکر اصلاح امورم.... که ذهن همسرم را چطوری بیخیال این مسائل کنم...! خواهش میکنم با بیان زیباتون راهنماییم کنید. از بقیه دوستان هم میخوام اگر نظری دارن یا تجربه ای دارن در اختیارم بذارن. ممنون از همگی