دلتنگم
میرم پشت پنجره، آره همون پنجره که آخر شبا
عاشقانه های ما رو میشنید چقد رازداره
اونهمه سال فقط شنید و به هیچکس هیچی نگفت
نگفت وقتی صداتو از پشت تلفن خسته میشنیدم
چه غمی به دلم مینشست، اگه عصبانی نگاهم به
زمین دوخته میشد و خدا خدا میکردم زودتر آروم بشی
اگه خوشحال چشام برق میزد مث بچه ها بالا پایین
می پریدم و مطمئنم کسی تو اون وضع میدیدم
به عقلم شک میکرد... چادر نماز گل گلیم که دوس داشتی
موقع نماز خوندنم بشینی کنارم و با گلاش بازی کنی
یادته؟ لباس زردم چی؟ میگفتی هر رنگی بهت میاد زرد
بیشتر...توش مث خورشید می درخشی ...
یادته اون آهنگ که موقع خواب دوتایی گوش میکردیم
تو چه آروم میخوابیدی و من بیدار میموندم و با خدای
خودم حرف میزدم ...
خدایا این خوشی و از ما نگیر
خدایا شکر نعمت می کنم بیشترش کن ...
حالا بازم پشت پنجره ام سه نفر نیستیم منم و
اشکام و ی عالمه ستاره
تو نیستی ، خوشی نیست
و خدا هم نیست...
من دلم پرواز میخواد تو رو جا میذارم و پر میکشم
دنبالم نیا پیدام نمیکنی...