با مادر بزرگم حرف میزدیم گفت یادته بچه بودی چقدر مامان بابات دعوات میکردن
گفتم اره یادمه حتی یه بار نشد داداشمو دعوا کنن همش نازشو میکشیدن همه چی واسش میخریدن ولی من نه
یه بار انقدر دعوام کردن با اینکه شلوغم نبودم مریض شدم از غصه
مادربزرگم میگفت،با مامانت گفتم انقدر این بچه رو دعوا نکن میترسه مریض میشه مادرمم بهش گفته اینو نمیخواستم من دوسش ندارم حتی الانم بابام زیهد دوسم نداره بیشتر سمت داداشمه بیشتر به اون و خانوادش میرسه حتی بین من و پسر زنش،اونو بیشتر دوس داره
حالا بعد ۱۲ سال که مادرم فوت شده اینو فهمیدم قلبم بدجور شکست
وقتی مادرم مریض بود با سن کمم فقط من بهش میرسیدم هرچی میخواست درجا واسش می اوردم داروهاشو میدادم اب بهش میدادم
ولی بعد اون حرف باهاش قهرم دلم نمیخواد دیگه برم سرخاکش
خیلی حس بدیه
میدونم مادربزرگمم منظوری نداشت که اینو گفت چون من جلو همه خودمو خیلی قوی نشون دادم ولی از تو شکستم
حرفام فقط جهت درد و دل بود دوستان