من عروس خالم شدم از اول با ازدواج من مخالف بود. پدربزرگم مسبب ازدواج ما شدن. همیشه با من سر ناسازگاری داره جدا زندگی میکنم ولی خونم کنارشونه. دیشب ابرو برام نزاشتن و جلوی همسایه ها پدرمو دزد خطاب کردن. شوهرم عصبانی شد میخواد خونه رو بفروشه ولی میترسم بعدا پشیمون بشم ولی دیگه بریدم مثل زندانی ها باید زندگی کنم. همش تو خونه بخاطر اینکه چهره مامانشو نبینم. دارم دیوونه میشم. پسرم هم گناه داره شوهرمم گناه داره که بخاطر من داره این زندگی رو تحمل میکنه😔😔از دیشب هر دومون اشک چشممون خشک نشده