من همش با خودم بحث میکردم تو ذهنم
دری وری بود ک نثار خودم میکردم
فقط بدی بقیه میومد تو ذهنم
از همه متنفر بودم اما بروز نمیدادم و بیشتر عذاب میکشیدم
همش میگفتم بسع بیا خوب باش
سعی میکردم حالمو عوض کنم اما ب ساعت نکشیده همه حسای بد میومد سراغم
از غروب ها متنفر بودم و گریه میکردم
کم حرف شده بودم و احساساتمو بروز نمیدادم
همشم تو سرم پر حرف بود و واااااای خدا برا دشمن ادمم نخواد