یاد زمانی بیوفت ک دستت از دنیا کوتاهه و دعا میکنی ی لحظه برگردی و نماز بخونی ،
یاد زمانی بیوفت ک تو قبر میزارنت و تک و تنهایی ، اونجا بجای لاک حسرت خیلیییییی چیزا و لحظه ها رو میخوری
تا اذان گفتن هررررررر چی دستته بزار زمین برو وضو بگیر ، دعاا کن ک امرزیده بشی بعد از دنیا بری
البته ان شالله صد و بیست سال عمر با عزت داشته باشی ولی بالاخر مرگ نزدیکه و با اومدنش کلی حسرت ب دلت میاد