2789

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

مریم جون چه مامانه خوبی داشتی.. خدا بیامرزدش.. راست میگی والا.. مگه همش چند بار زندگی میکنیم ما.. میخوام شاد باشم.. مرسی ازتون دوستای گلم.. اونقدر انرژی گرفتم که میخوام توی این برف و بوران بزنم بیرون برم جاینت کیک بخرم درست کنم.. البته باید پیاده برم چون شوشو جان با ماشینه بنده رفتن بیرون.. ماشینه خودش هم که فقط به درده خودش میخوره.. فعلا با اجازه..
خدا به گنجشک گفت: "با من بگو از آن چه سنگینیِ سینه‏ی توست". گنجشک گفت: "لانه‏ ی کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام، تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لان? محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی، راه بر کلامش بست. خدا گفت: "ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمینِ آن مار، پر گشودی". خدا گفت: "و چه بسیار بلاها که به واسطه ‏ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته، به دشمنی ام برخواستی." اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. های هایِ گریه هایش، ملکوت خدا را پر کرد.... کمتر از گنجشک که نیستیم؛ هان؟ (یعنی امیدواریم که کمتر نباشیم....)


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز