نمیدونم چمه،حوصله شوهرمو ندارم،حوصله خانوادمم ندارم،نمیخوام تنها باشم نمیخوامم دورم شلوغ باشه،خوابم نمیبره ولی چشام داره میپوکه،بخوام دل شوهرمو ب دست بیارم و ب حرفش گوش بدم از خانوادم دور میفتم،بخوام پیش اونا باشم از شوهرم دور میفتم،پیش اونام دلم میلرزه ک الان شوهرم میگه چرا پیشم نیس یا چرا رفت و...پیش شوهرمم میگم الان مامان بابام میگن چه دختر بی معرفتی داریم،در حد متعادل بگو بخند میکنم با خانواده شوهرم بعدا ی چیزی در میاره میگه چرا این حرفو زدی،بیشتر سکوت میکنم و کم صحبت میکنم میگه چته چرا با خانوادم لجی،خونم مرتبه میگه تو ک بلد نبودی ی خونه مرتب کنی بیخود عروس شدی،خیلی جاها حق با منه ب نفع خودش تموم میکنه،بعضی جاها من میرم معذرت خواهی یا ی جوری جو رو اروم میکنم میگه تو غد و مغروری همیشه من پیشقدم شدم،اون حرفا و کارایی ک میبینه حق با منه و بعدا حرفش پیش میاد یادش میره،اونایی ک ب نفع خودشه با تمام جزئیات یادشه تازه ی چار تا چیزم اضافه میکنه،بابام وضعش خوبه و خیلی زیاد باابرو و بخاطر طرز رفتارش با مردم خواهان زیاد داره،باز ی جوری رفتار میکنن خودش و خانوادش انگار ما نون خوردنم نداریم(اینا همیشگی نیس گاهی وقتا)
نمیدونم میفهمید یا نه،ی جوری بین زمین و هوا گیر کردم نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط
در حالی ک من ادمیم ک همه کارم رو تعادله تو هیچ کاری زیاده روی یا کم کاری نکردم ولی انقد ازم ایراد گرفتن ک نمیدونم باید چیکار کنم
کسی متوجه میشه حسمو اصلا؟؟