هوا سرد شده بود دیگه نمیشد تو چادر خوابید تو ماشین میخوابیدیم خیلی سخت بود خیلی زیاد همه تنم درد میگرفت
خلاصه بعد از کلیییییی بدبختی آبان ماه پارسال طلاق داد زنش رو همونی ک قراربود یکهفته ایی تموم بشه ، طلاهایی ک خریده بود براش رو ازش گرفت هیچی نداد مهریه هم نداد و تمام... طلاها رو فروختیم و خونه اجاره کردیم چند روز بعد از طلاقش زنگ زد ب بابام برا خواستگاری بابام حتی باهاش حرف نزد گفت من دختر ب راه دور نمیدم!
چقدر سر این بدبختی کشیدم چقدر گریه کردم چقدر عذاب کشیدم ماهها میگذشت و هیچی درست نمیشد خانواده ها راضی نمیشدن .مریض شدم ی تومور سر دهانه ی رحمم در اومده بود اصلا حال رحم و تخمدانام خوب نبود دکترا میگفتن از استرس شدید اینجوری شدی تومور رو برداشتن فرستادن پاتولوژی بدخیمی نداشت و قضیه اش تموم شد البته من دیگه پیگیرش نشدم سعید خیلی خوب شده بود خوش اخلاق مهربون اما همچنان کار نداشت.. دوباره تو گوشیش بود....
هی میرفت بیرون میگفت آبجیام اومدن میخوایم بریم بیرون
پول میاورد میگفت آبجیام دادن بعنوان قرض ... دوباره رفتم سر گوشیش دیدم بله دخترا رو گول میزنه با زبون میتیغه
حالم بد شد از حال رفتم من دیگه مومن نبودم اما از پول حرام متنفرم... خلاصه ب غلط کردن و توبه کردن افتاد و کل سایتهای همسر یابی رو پاک کرد و ی مدت رفت اسنپ کار کرد
منم از اونطرف ب خانواده ام فشار میاوردم ک اینو میخوام آبجی داداشای در جریانم هم میگفتن بابا قبول کن خلاصه یبار تو روش گفتم اجازه ندی ازدواج کنیم خودم میرم زنش میشم ۳۰ سالمه اجازه اتو لازم ندارم.... خلاصه ک برا راضی شدن دو طرف جفتمون ب فنا رفتیم و بالاخره ماه پیش عقد کردیم.....