2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 2933 بازدید | 70 پست

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

هر حرفی میزد من باید قبول میکردم سر هر چیز کوچیکی   باهام دعوا میکرد و میگفت ولت میکنم میرم خودمو میکشم... ی روز دعوامون بالا گرفت و یک لحظه زد ب سرم هرچی قرص دم دستم بود خوردم بعد ب خودم گفتم بمیرم میبرنم پزشک قانونی میفهمن ک من باکره نیستم اون صفحه از صیغه نامه ک عکس منو سعید توش بود و نوشته بود عقد جاری شد رو برای خواهرم فرستادم و گفتم من ب ته خط رسیدم دارم میمیرم اگر مردم بدون بدکاره نبودم شوهر داشتم.... خواهرم طفلی زنگ زد التماس میکرد ک برو دکتر شماره سعید رو کرفت باهاش دعوا کرد ک آفرینش چیزیش بشه پیدات میکنیم و ولت نمیکنیم هم خونه ایی هام خونه نبودن تنهایی نشسته بودم و داشتم از حال میرفتم چون چندتا از قرص هایی ک خوردم خواب آور بود خلاصه سعید اومد دنبالم و منو برد بیمارستان میخواستن پرونده خودکشی تشکیل بدن ک نذاشت میترسید پاش گیر باشه منو برد ی بیمارستان دیگه اونجاهم نذاشت معده امو شستشو بدن فقط اون مایع سیاهه ک ذغالم توش داره رو دادن خوردم و بعد با داد و بیداد سعید اجازه ی ترخیص با مسولیت خود آقا سعید بهم دادن اون شبم رفتیم بین کارتن خوابا چادر زدیم ولی سعید تا صبح بالاسرم بود و بهم شربت و چایی زنجبیل میداد قرص هایی ک خورده بودم زیاد نبود و چون قرص خواب هم توشون بود تو خواب و بیداری متوجه میشدم ب هرحال با رسیدگی های آقا سعید من سرپا شدم  راستی اینو نگفتم ک این آقا سعید جهت مداوای من از آبجیم پول گرفت چون سعید همچنان بیکار بود  

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

زندگی کارتن خوابی ما ادامه داشت اونم اینجوری ک صبح هت با ناز و نوازش آقا رو بیدار میکردم قبلش حتما باید چایی دم کرده و سفره پهن بود ک روی پیکنیک این کارو میکردم بعد بیدار ک میشد فقط قوربون صدقه اش باید میرفتم چون بعد از اینکه بیدار میشه خیلییییی بداخلاقه تا چندساعت( از یکساعت الی ۳ ساعت این حالش طول میکشه)  بعدش با هزار منت منو میبرد دانشگاه خودش تو ماشین جلو دانشگاه میخوابید من ظهر نهار از سلف میگرفتم اینقدر ظرف برده بودم گفته بودم زیادتر بریز ک خودشون دیگه اندازه ی دونفر میریختن نهار رو میبردم باهم میخوردیم توی فضای سبز دانشگاهمون و ای چقدر یخ بردن ضایع بود.... چون از یخ ساز سلف تو کیسه باید کلی یخ میریختم میبردم برا آقا بعد از اینکه تو محوطه نهار خوردیم جلو همه آقا آشغالارو همونجا میریخت و من اگر چیزی میگفتم میگفت داری خودتو برا من میگیری (خوابگاه تو خود دانشگاه بود و دوستام اونجا بودن میرفتم آبجوش میاوردم ک چایی داشته باشه یکی از بچه ها ک هفته ایی ی بار میومد خوابگاه ،  کارت غذاشو ب من داده بود  شامشو و وعده های صبحونه ش  رو که یک هفته درمیون می آوردن میگرفتم) بعدش آقا سعید  تو ماشینش مینشست سیگار میکشید و چایی میخورد و میخوابید خیلی وقتا هم ماشینش رو تو دانشگاه با آب محوطه میشست خیلییییی خجالت میکشیدم لباس پوشیدنش هم خیلی بد شده بود تیپ لاتی میزد خلاصه تا موقع شام دانشگاه بودیم شام رو میگرفتیم میرفتیم باز چادر میزدیم (وسط ی عالمه معتاد و کارتن خواب و دختر فراری چقدر ی دستشویی رفتن سخت بود منم بدنم حساس با بطری میرفتم دستشویی چقدر حرف شنیدیم همه بهش میگفتن زنت معلومه از جنس اینایی ک اینجان نیست غیرت نداری ماشینت رو بفروشی سرپناه براش بگیری ک اینهمه مرد زنت رو دید نزنن

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

خودم نمیذاشتم ماشینش رو بفروشه اخه جز اون هیچی‌ نداشت،) بعدش شام میخوردیم اون میرفت بیرون چادر میرفت تو گوشیش منم تو چادر مینشستم بعدم س ک س بعدم خواب و فردا روز از نو روزی از نو برا حمام من هروز یا میرفتم خونه یا تو خوابگاه دوستام دوش میگرفتم ولی سعید بیچاره صحرایی دوش میگرفت ی مدتم اخر وقت تو دستشویی دانشگاه خودشو میشست

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

دلم براش خیلی میسوخت زندگی خیلی بدی رو تجربه کرده بود همش رو تعریف میکرد و گریه میکرد داداشاش نامرد بودن چندین بار زمین‌ زده بودنش اون واحدها و مغازه هایی رو هم ک نشون داد مال داشش بود و سعید هیچ سهمی ازش نداشت ارثیه اش رو هم مامانش داده بود ب همون داداش بساز بفروشش سعید آه در بساط نداشت ن سرمایه داشت ن سواد داشت ن شغل خیلی بدبخت بود من با همه چیزش دوستش داشتم و بهش رسیدگی میکردم نامزدش فاجعه بوده دختره فقیر بوده و فکر میکردن سعید پولداره چون داداشش خیلی داره برا همین بهش داده بودن دختره انتخاب مادرش بود ی دختر قد کوتاه چاق و گندمی اما بسیار زیبا عکسش رو دیده بودم چشمای درشت و دماغ دهن خوشگلی داشت سعید خودش قد کوتاه بود یعنی هم قد منه بعد اون از سعیدم کوتاه تر بوده سعید برونگرا احساساتی و بی کس دختره رفیق باز و سرد بهم نمیخوردن دختره فقط ازش پول میخواسته و هرچی ک میدیده میخواسته بخره براش کلی طلا براش خریده بود پولشم سعید با کار کردن پیش داداشش بدست می آورد داداشش آدم خیلییییی عوضیه ک برا دادن یک ریال پول کلی خفت و خواری بهش میداده فکر کن جلوی جمع میگرفته سعید رو میزده خلاصه دختره فقط توقع مالی ازش داشته و کلا در حال قهر و دعوا بودن و دوستاش رو ب نامزدش ترجیح میداده

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

سعید تو سن ۱۸ سالگی اعتیاد پیدا میکنه اونم بخاطر عشقش، عاشق ی دختره میشه میره به بابای دختره میگه اونم میگه برو سربازی بیا بهت میدمش بعد از اینکه سعید میره سربازی بابای دختره دخترش رو میده جای بدهکاریش ب ی پسره اینم رسما دیونه میشه اونجا بهش مخدر پیشنهاد میدن اینم نه نمیگه خلاصه ب بدختی میافته خانواده اش همینجوری شبیه زامبی هان دیگه اعتیادم ک داشته قشنگ ب فنا میدادنش توی خانواده اش باباش خیلی دوستش داشته و یکی از آبجیاش (در مورد خانواده ی منحصر ب فردش میگم براتون) خلاصه ک تا بیاد ترک کنه چندبار میمیره و برمیگرده روی تنش سوراخ سوراخه فکر کن سیگارش رو میگرفتن رو تنش خاموش میکردن... ی روز باباش بهش میگه پسرم من بمیرم اینا تورو از خونه بیرون میندازن همین ی تیکه نونی ک میخوری هم بهت نمیدن ترک کن از ایران برو اینم انگیزه میگیره ترک میکنه و از ایران میره اما یکسال بعدش باباش دم مرگ بوده ک برمیگرده باباش ک میمیره افسرده میشه برنمیگرده... سعید خیلی بیشتر از سنش بدبختی و درد کشیده بود برای همین اونقدر خشن و بد اخلاق‌ بود اینقدر باهاش راه اومدم ک دید منو دید ک شبیه خانواده اش نیستم دید ک دوستش دارم دید ک نمیخوام اذیتش کنم اخلاقش یواش یواش شروع ب خوب شدن کرد خیلی فحاش و بد دهن بود مثلا اگر یکی جلوش میزد رو ترمز فحش ناموسی میداد فحش هایی ک من ب عمرم نشنیده بودم اینم بگما هیچ وقت ب من فحش نمیداد کم کم فحش دادناش رو قطع کرد الحمدلله دیگه فحاش نیست طول کشیدا ولی خب الان دیگه فحش نمیده آروم شد مهربون شد مظلوم شد
خیلی دوستش داشتم با همه ی ایراداش
هم دوستش داشتم هم بخاطر نداشتن باکره گیم نمیتونستم ازش جدا بشم روزای تلخی بود نامزدش خیلی اذیت میکرد همش میرفت دادگاه شکایت نفقه میکرد طلاق‌ نمیگرفت پول میخواست نابوووود شدما نابود

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

یبار اومد گفت ی کاری پیدا کردم قراره ی تیکه زمینو برا ی بیوه زن بفروشم کمیسیون بگیرم منم خوشحال ک کار گیرش اومده چندتا تیکه طلا آورد ک اینو داده ک کاراشو انجام بدم براش رفتو باهاش برام ی گردنبند خرید ی زنه هم بود ک یکی از آپارتمان های داداشش رو براش پیش فروش کرده بودن  چند وقت گذشت دیدم همش سرش تو گوشیشه و رمزش رو عوض میکنه ک من متوجه نشم یبار ک توی ی پارک کمپ کرده بودیم رمزش رو دیدم وقتی خوابید رفتم تو گوشیش دیدم بله اقا سایت همسر یابی رو همچنان داره و با ی خانمه چت جدی میکنه ک بیا وسایلم خریدم بیا ازدواج کنیم دعوامون شد بددددد من رفتم خونه ک‌ برم حمام شماره ی‌ زنه رو برداشتم بهش پیام دادم حرف زدیم بله طلاها مال اون زنه بود و قرار ازدواج باهاش گذاشته دوباره دعوا کردیم و از‌هم جدا شدیم و سایلاش تو خونه ی من بود خونه هم نزدیکککک دانشگاه اومد آبرو ریزی کرد جلو همه منو زد و وسایلش رو برداشت و رفت....
حالم خیلی بد بود خیلییییی بد ک حالا من چیکار کنم با این تن و احساس زخمی میرفتم پیش روانپزشک بهم دارو داد ی روز دانشگاه بودم پیام داد ک داره میاد منم کار داشتم نمیخواستمم ببینمش اخه مشاورم گفته بود ترکش کن منم حالم بد فقط گریه میکردم اخه دوستش داشتم اومد دانشگاه ، روانپزشک مال دانشگاهمون بود اون روزم دانشگاه بود رفته بود خوابگاه و جلسه مشاوره گذاشته بود با دانشجوها منو دید و منم زبونم لال بشه گفتم سعید داره میاد اون خیر ندیده هم ب حراست گفت اینو ببره سر ب نیستش میکنه...

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

کارم ب حراست کشید و همه فهمیدن من صیغه شدم بدون اجازه ی بابام و حیثت نموند برام گفتم مادرم مشکل قلبی داره و نباید خانواده ام چیزی بدونن  سعید هم همش تهدید میکرد ک نیای یا جواب ندی زنگ میزنم ب داداشت منم خودم زنگ زدم ب یکی از داداشام گفتم الو محمد من شوهر کردم ... دقیقا همینو گفتم با گریه گفتم منو زده تهدیدم میکنه آبرومو میبره ... گفت غلطططططط کرده رو تو دست بلند کرده شمارشو بده خلاصه شمارشو گرفته بود بهش زنگ زده بود و چیزایی گفته بود ک من فکر نمیکردم اصلا از اون حرفا داداش من بلد باشه اخه خانواده ی من همگی تحصیل کرده با پرستیژ و ودارای موقعیت اجتماعی خیلی خوبی هستن خانواده ی مهربون و آروم و دوستداشتنی دارم الحمدلله
داداشم گفت کاری ندارم تو چیکار کردی ولی اون ب چ‌ حقی تورو زده دستم بهش برسه میدونم چیکارش کنم تو هم جمع کن برگرد خونه اصلانم غصه ی چیزی رو نخور تا اخر عمرت خودم نوکرتم... خلاصه سعید آقا تشریف آوردن حراست گرفتنش گفتن تو مسجد از ی دانشجو‌ دزدی کرده بردنش پاسگاه منم همه وسایلمو جمع کردم برگشتم خونه ی بابام تو راه بهم پیام میداد میگفت بیا پاسگاه من گشنمه.... منم فقط گریه میکردم رسیدم خونمون گفتم خسته شدم دیگه دانشگاه نمیرم داداشم و آبجیم ک خبر داشتن دورمو میگرفتن ک غصه نخور ولی من شب و روز گریه میکردم.... از خونه میبردنم بیرون ک حال و هوام عوض بشه اما خیلی غصه‌ میخوردم تا اینکه ی‌ زنه پیام داد که اون زنه ک خونه پیش خرید کرده منو فرستاده بود تا سعید رو بکشونه برا خودش و همش فیلم بود ک تو ازش جدا شی ببخش و از این حرفا ک من جوابشو ندادم

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

خانواده ام اصرار داشتن برو درست‌رو تمومش کن آخرشی و اینا من نمیخواستم برگردم تا اینکه ی روز مادر سعید .. مادر پولادزره زنگ زد ک سعید پیش تو نیست؟ گفتم نه با گریه گفت نمیای؟ گفتم چرا ؟ گفت سعید گم شده..... بند دلم پاره شد
سعید رو برده بودن پاسگاه فرداش آزادش کرده بودن چون کار اون نبود شیش ماه بعد دزد رو گرفتن بعدش سعید میاد دنبال من میبینه رفتم تو بلاک لیستمم بود میره خونشون میگه ک من رفتم مامانش میگه دیدی گفتم برگرد با زن خودت این دختره دکتره ولت میکنه خلاصه سعید ب‌ فنا میره ، خودکشی میکنه میبرنش بیمارستان دکتر روانپزشک براش میگیرن دکتره هی حرف میزده باهاش ، ب دکتره میگه میخوام سیگار رو ترک کنم وقتی زنم میاد خوشحال شه دکتره هم تو کلینیک بستریش میکنه مادرش اینجا از بی خبر‌ میشه ب من زنگ میزنه تو کلینیک هم حالش بد میشه پا میشه خودشو دار بزنه ک میگیرنش وضع قلبش بهم میریزه و  ‌ی سکته ناقص رد میکنه خلاصه ۲۱ روز بعد من برگشتم و بخشیدمش ... آبجیم میگفت باهاش راه بیا نامزد کنید بعد جدا شو ک دلیل باکره نبودن رو داشته باشی...سعید خیلی مظلوم شده بود دستاش میلرزید تا ی چیزی میخواستم با سر میدوید برام انجام میداد خانواده اش از ترس خودکشی و آبروشون بهش میرسیدن و پول میدادن اونم همشو خرج من میکرد مسافرت میبرد خرید میکرد ۲ ماه خوشبخت بودیم فقط دوماه بعدش کشمکش های طلاقش بالا گرفت خانواده اش اصرار ب برگشت اون داشتن!

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

هوا سرد شده بود دیگه نمیشد تو چادر خوابید تو ماشین میخوابیدیم خیلی سخت بود خیلی زیاد همه تنم درد میگرفت 
خلاصه بعد از کلیییییی بدبختی آبان ماه پارسال طلاق داد زنش رو همونی ک قرار‌بود یکهفته ایی تموم بشه ، طلاهایی ک خریده بود براش رو ازش گرفت هیچی نداد مهریه هم نداد و تمام... طلاها رو فروختیم و خونه اجاره کردیم چند روز بعد از طلاقش زنگ زد ب بابام برا خواستگاری بابام حتی باهاش حرف نزد گفت من دختر ب راه دور نمیدم!

چقدر سر این بدبختی کشیدم چقدر گریه کردم چقدر عذاب کشیدم ماهها میگذشت و هیچی درست نمیشد خانواده ها راضی نمیشدن .مریض شدم ی تومور سر دهانه ی رحمم در اومده بود اصلا حال رحم و تخمدانام خوب نبود دکترا میگفتن از استرس شدید اینجوری شدی تومور رو برداشتن فرستادن پاتولوژی بدخیمی نداشت و قضیه اش تموم شد البته من دیگه پیگیرش نشدم سعید خیلی خوب شده بود خوش اخلاق مهربون اما همچنان کار نداشت..  دوباره تو گوشیش بود.... 
هی میرفت بیرون میگفت آبجیام اومدن میخوایم بریم بیرون
پول میاورد میگفت آبجیام دادن بعنوان قرض ... دوباره رفتم سر گوشیش دیدم بله دخترا رو گول میزنه با زبون میتیغه
حالم بد شد از حال رفتم من دیگه مومن نبودم اما از پول حرام متنفرم... خلاصه ب غلط کردن و توبه کردن افتاد و کل سایتهای همسر یابی رو پاک کرد و ی مدت رفت اسنپ کار کرد
منم از اونطرف ب خانواده ام فشار میاوردم ک اینو میخوام آبجی داداشای در جریانم هم میگفتن بابا قبول کن خلاصه یبار تو روش گفتم اجازه ندی ازدواج کنیم خودم میرم زنش میشم ۳۰ سالمه اجازه اتو لازم ندارم.... خلاصه ک برا راضی شدن دو طرف جفتمون ب فنا رفتیم و بالاخره ماه پیش عقد کردیم.....

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

سعید همچنان کار نداره قرار بود وام ازدواج رو بگیره کار کنه ک اونم رفت رو هوا ... الان خونه ی مادرشم... خانواده ی خیلی خیلی خیلی بدی‌ داره همش‌ دعوا همش فحش هم داد و بیداد حق داشت اونقدر عصبی و پرخاشگر بود

رفتارشون با‌سعید بخاطر بی پولیش خیلی بده خیلی اذیتش میکنن مادرش خیلی خودخواهه و اصلا ب این فکر نمیکنه بدبختی پسرش بخاطر اینکه ارثیه ی اینو داده ب اون یکی‌ پسرش چون سعید پول نداره خرج مادرش کنه اون عوضی هم آبرو براش نمیذاره همشم دعواش میکنه و نفرینش میکنه... دوستایی ک داستان زندگی منو خوندین این خلاصه ایی از بدبختیایی بود ک بخش عظیمیش تقصیر خودم بود .. مهربونا برام دعا کنید

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

همیشه فکر میکردم بخاطر سختی هایی ک کشیدم ی شوهر از همه لحاظ تکمیل گیرم میاد اما اینطور نشد راستی سعید بعد از ۷ ماه از نظر ج ن س ی سرد شد! الان خیلی سرده .. هه نمیدونم چرا اینجوری شد من همش نگاهم ب آسمون بود دنبال ی پاداش... بخاطر دردهایی ک کشیدم زخم زبون هایی که خوردم بخاطر پاکدامنی ک تو نوجونیم داشتم ولی هیچ وقت هیچی درست نشد ولی هنوز منتظرم ...

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

خیلی زندگی سختی کشیدی،امیدوار از این به بعد زندگی روی خوشش رو بهت نشون بده❤🙏🏼

فقط یه سوال؟خانوادت نمیومدن بهت سربزنن توی شهر دیگه؟یا پیگیرت باشن؟

چشمانتکرونابود و دل من قم بی دفا😃
خیلی زندگی سختی کشیدی،امیدوار از این به بعد زندگی روی خوشش رو بهت نشون بده❤🙏🏼 فقط یه سوال؟خانوادت ...

ممنونم عزیز دلم از خدا برات خیر و برکت طلب میکنم بابت قلب مهربونت 

آره ی شهر دیگه ام ی روز ک مادر شوهر خون مو تو شیشه کرده بود ب مادرم گفتم بیچاره حالش بد شده بود میگفت بچه امو اذیت میکنن پدر مادرم طاقت مشکلات منو ندارن بهشون نمیگم تازه ب سعیدم نمیگم چون باهاشون دعوا میکنه ک چرا اذیتم میکنن

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز