2777
2789
عنوان

داستان زندگی

2933 بازدید | 70 پست

دوستان عزیزی ک بسیار مقید متدین و اهل بهشت هستند لطفا وارد تایپک من نشید ، من از اهل دوزخم و دور از شما هستم....
داستان زندگی من پر از حماقت هاییه ک اگر شناخت داشتم برام پیش نمیومد بهایی ک پرداختم تاوان خوش باوری و خوش خیالی من بود و اینکه اگاهی نداشتم چرا که اطرافیانم ادمهای سالمی بودن و من همه رو مثل اونها میدیدم بنابراین حلال نمیکنم کسی رو ک بخواد گزارش بزنه و تایپکم رو بترکونه  چون شاید من درس عبرتی بشم برای آفرینش های بعدی ک شاید اون ها دیگه تاوان پس ندن و درضمن برام یاد آوری ۳۰ سال زندگی ک سخت گذشته عذاب آوره ولی حس میکنم این وظیفه برای من هستش که شاید جلوی یک آفرینش رو بگیرم ک مثل‌ من نشه درضمن هرکس ک اصرار داره دارم دروغ میگم و ساختگیه میتونه وقت نذاره و نخونه ولی اینو ب خودتون بگین اگر یک درصد دروغ نگه چی؟ اگر برای من ی همچین چیزی پیش بیاد چی؟....

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

ی شب گرم بدنیا اومدم توی ی شهر کوچیک ترک زبان، بچه ی آخر خانواده ی شلووووغ ....با ۶ تا داداش و ۲ تا آبجی من بچه ی ۹ بودم مادرم  منو ناخواسته باردار شده بود و چون بسیار مقید هستن بخاطر گناه سقط منو بدنیا آوردن.... مادر کاش اون گناه رو ب جون میخریدین ولی این سرنوشت رو برای من نه.... ی دختر سفید و بور و چشم رنگی شیطووووون و شاد از همون اول صدای قهه ها و ریسه رفت نام برای همه عادی شد طوری ک سکوتم و آرامشم نشون از مریضیم میداد همون اوایل زندگیم ی داغ ب پیشونیم خورد 
من ی مریضی داشتم ک ب جراحی کشیده شد و توی مناطق کوچیک ی همچین اتفاقی برای دختر یعنی فاجعه

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

خانواده ام بیشتر از ی خانواده ی عادی حمایتم میکردن مخصوصا پدرم ... همه میگفتن جز آفرینش بچه نداری؟ بعد چند سال نازایی بدنیاش آوردین بابا اینقدر لوسش نکنید.... اما پدرم بود و آفرینشش خدایی همه خانواده ام خیلی دوستم داشتن و من بدون اینکه بدونم چ بر سرم اومده با همون خنده ها بزرگ میشدم تا اینکه اولین اشتباه پیش اومد وقتی ک فقط ۵ سالم بود.... اشتباه من نبود... فقط ۵ سالم بود، مادرم  آبجیم رو فرستاد خونه ی همسایه ک چیزی بگیره منم همراهش رفتم زن همسایه نبود آبجیم زود برگشت چون فقط پسرش بود ... منم پشت آبجیم رونه شدم ک پسره صدام زد ، فقط ۵ سالم بود آبجیم توجه نکرد ک من باهاش برنگشتم... مادرم متوجه نبودن من نشده بود😭😭😭😭😭 اتفاقی برا دوشیزه گیم نیافتاد ولی خیلی اتفاقا برای روح ۵ سالم افتاد..... روزها گذشت هنوز تصاویر اون روز شوم رو فراموش نکردم...

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

روزها گذشت رفتم مدرسه خیلی لوس بودم و از درس بیزار ولی با کلی ناز و نوازش خانواده و کلی وعده وعید میرفتم تا اینکه ۹ سالم شد و سوالای ج ن س  ذهنمو رها نمیکرد مادرم ک کلا تا ی چیزی میپرسیدم میگفت نمیدونم ولی من. یکسری دوست از خودم بزرگتر چشم و گوش باز داشتم ک از صفر تا صد مسائل ج رو برام گفتن و من فهمیدم اون اتفاق ۵ سالگی یعنی چی.... بعد از اون هر شب ک پدر و مادرم خلوت داشتن من در جریان بودم و ذهن ی دختر ۹ ساله رو نداشتم و زود ب بلوغ رسیدم خیلی زود بود.... نیاز بیش از حد توی وجودم بود ک شبا خوابم نمیبرد از خود ارضاعی متنفر بودم ولی وقتی دیگه هیجوره قابل کنترل نبودم میشد چیزی ک نباید میشد... بعدشم از خودم متنفر میشدم

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

ی چیزی بگم اونم اینکه من بسیااار مذهبی بودم خیلیا، از همون ۹ سالگی نماز میخوندم حجاب میگرفتم و چادری شدم گذشت تا شدم ۱۳ ساله مادرم اینا رفتن ی شهر دیگه برای ی مراسم و مادربزرگم با داییم شب اومدن پیشمون داییم مجرد بود و چندسال از من بزرگتر بود  من شب حس کردم ی چیزی رو کمرمه بیدار شدم دیدم بله دایی داره باهام ور میره.... وقتی دید بیدار شدم فرار کرد... منم منتظر بودم فقط مامانم برگرده تا حساب اینو برسم ... فردا شبشم تکرار شد.... جالب اینجاست با اینکه روان پریش ج ن س ی بودم ولی اصلا ب کسی اجازه نمیدادم بهم دست بزنه... مادرم اومد بهش گفتم... ولی فکر میکنید چی شد؟ هیچی... مثل ۵ سالگیم باز هیچی... چون مادرم اعتقاد داشت ب اندازه ی کافی من گاو پیشونی سفید هستم هر اتفاقی ک بیافته نباید صدام در بیاد خونه ی بزرگی داشتیم ک رفت و آمد زیاد بود دایی هم همیشه اونجا بود  کاری ک من میکردم این بود از تاج سر تا نوک پا حجاب مامانم فکر میکرد سفیدی من داییمو تحریک کرده چ زجری میکشیدم خیلی سخته تو خونه ی بابات همیشه جورابم پات باشه خلاصه این دستمالی های دایی چندین بار دیگه تکرار شد و منم فقط کارم گریه بود و گریه بود و گریه خیلی خودم حالم خوب بود اینم بدترم میکرد ولی خدا خودش شاهده هیچ وقت بهش رو ندادم با اینکه خیلی کارا میشد کرد ک هیچ کس نفهمه ولی من اعتقاد ب خدای یوسف داشتم و کلی دیدگاه مذهبی

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

یادتونه گفتم بچگیام مریض شدم؟ نوجونیم نمود اون مریضی اومد سراغم... من هیچ خیری از نوجونیم ندیدم وقتی ک همه دوستام طنازی و دلبری میکردن وقتی بزرگ میشدن و استخون میترکوندن من فقط اشک میریختم و دنبال دکتر بودم ک رد پای مریضی رو ازم دور کنه و دیگه از خنده هام خبری نبود
دوستم دورهمی میگرفتن میرفتن بیرون میگشتن آتلیه و عکاسی رو ول نمیکردن ولی من از عکس متنفر بودم هیییی منزوی شدم از دخترای فامیلمون متنفر بودم چون دلمو میسوزوندن با نیش و کنایه.... نمیدونم چرا من ی حرف پس و پیش میگم قشنگ سرم میاد ولی اونا هرچی دلمو میسوزوندن هیچ اتفاقی براشون نیافتاد..... خلاصه روزای تلخ پشت سر هم 
جیغ خفه تا حالا زدین؟ یعنی سرتو تا ته بکنی تو بالشت و بدون صدا جیغ بزنی جوری ک همه تنت بلرزه و اشک مثل‌سیلا از چشمات بیاد نوجونیم با این جیغا گذشت 
نوجون بودم ن کسی نگام میکرد ن توجه... خیلی هم زشت شده بودم از طرفی هم من روان پریش ج بودم و اینکه خواهر برادرام ازدواج میکردن و داداشم همشون تو خونمون ی مدت زندگی کردن و من در جریان کل رابطه هاشون بودم بزرگتر ک میشدم روانی ترم میشدم تو این زمینه اما... من هنوز اهل بهشت بودم هه 

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

بیرون ک میرفتم فقط زمینو نگاه میکردم  ک چشمم ب پسر نیافته حالم بدتر بشه موقعیت خراب شدن داشتم اما من مومن و امیدوار بودم... ب آینده  ایی درخشان ب آینده ایی ک بخاطر تحمل این روزگار خدا بهم بده بگه این آفرینشم خودشو پاک نگه داشته بذار بهش ی جایزه بدم بیا اینم شوهرت حلال مال خودت.... من دیونههههه ی بچه بودم دیونههههه ها خیلی شبا خواب بچه میدیدم سنم ک رفت بالا وقتی این خوابو میدیدم مثل احمقا صبح ها ک بیدار میشدم دنبال بچه ام میگشتم ولی بچه ایی نبود چون من ی گاو پیشونی سفید مجرد بودم و زار زار گریه میکردم....

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

۱۲ سالگیم عاشق شدم... ولی هیچی ب طرف نگفتم اونموقع هنوز مریضیم برنگشته بود میتونستم... اما گفتم خدایا تو بهم بدش من پاک میخوام... اما نداد ... شب عروسیش شب مرگم بود... پارسال دیدمش با دخترش.... باز قلبم تند تند میزد وقتی دیدمش.... روزها گذشت دخترای فامیل یکی یکی عروس شدن 
و من ی گوشه حسرت کش شده بودم دوستام همه همه رفتن جز من.... درس خوندم رفتم دانشگاه کارشناسی بودم دیگه ک ی ضربه ی ریز باعث سقوطم شد اونم ازدواج برادر زاده ام بود....شب عروسیش کلی تیکه خوردم ک خجالت نمیکشی ببین مریم عروس. شد مگه تو ازش بزرگتر نیستی؟ تو موندی اون رفت؟؟ دغ کردم اون شب ن از خوشبختی بچه دادشما نه از بدبختی خودم دغ مرگ شدم..... راستی اینو نگفتم ۱۸ سالگی جراحی دوم و ۲۱ سالگی جراحی سوم رو انجام دادم... 

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

قیافه ام دوباره خوشگل شده بود و مریضی برا همیشه دست از سرم برداشته بود اما داغش تا ابد تو پیشونیم خورده بود... چشمام خیلی خوشگلن خیلیییی اگر ببینینش نمیتونین چشم ازش بردارین پوستم سفید و ابریشمیه اما اینم باعث نشد مادرای پسرای فامیل و آشنا کوتاه بیان و بذارن پسرشون با من ازدواج کنن چون چند بار پیش اومد ک کسی منو بخواد و نذارن..... ولی من هنوز مومن بودم... هه هنوز 

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

اتفاقات زیادی تو زندگیم افتاد خیلی دعا میکردم نماز شب میخوندم التماس میکردم چله یاسین میخوندم چندین بار خوندم به همه ی مقدسات متوسل میشدم ک خدایاااا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم نمیخوام خراب بشمممم بارها اشک ریختم جیغ خفه زدم .... شبا خوابم نمیبرد دیونه شده بودم 
کلی اتفاقا و شکست های قشنگ قشنگم میخوردم این وسط دوبار خودکشی کردم یبارش خیلی جدی بود ک کارم ب بیمارستان و شستشوی معده کشید افسرده شده بودم.... دانشجو بودم ک بچه داداشم عروس شد..... دیگه زدم ب سیم آخر میرفتم چت روم ولی هنوز مومن بودم.....قبح برام ریخت قبح با پسر حرف. زدن ولی خیلی ساده بودما خیلی .... من از دروغ بدم میاد بسیار صادق هستم و همه ی دنیا رو هم همینجوری میدیدم بزرگترین اشتباهم  همین بود ک فکر میکردم هرجوری ک رفتار کنی دیگران باهات همونجوری رفتار میکنن با ی پسر دوست شدم توی چت روم شماره دادم وقتی زنگ زدم قلبم نوک زبونم میزد صداااااش معرکه بود مردونه شیش دنگ با همون صداش زندگی میکردم تا اینکه گیر داد ببینمت...

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️

دانشگاه میرفتم میتونستم خانواده امو بپیچونم و ببینمش... رفتم و دیدمش .... جذاب بود برای من... سبزه لاغر صورت مردونه چشمهای خوشگل..... همون روز اول ک دید گفت برا دوستی نمیخوامت برا ازدواج میخوامت..... وای روی ابرها بودم سر از پا نمیشناختم اخه اون مریضیمو میدونست.... پسر مومنی بود نماز خون قران خون مادرش سیده بود خودش با فرهنگ تحصیل کرده... رابطه امون خیلی جدی شد... سرکار میرفت ولی ی مشکلی وجود داشت اون درون گرا بود من برون گرا ... خیلی سخت بود اون ساکت من پر هیجان ولی ی مورد مشترک لعنتی داشتیم اونم شدت هیجان ج ن س ی بالا بود ...

مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  3 ساعت پیش