دوستان عزیزی ک بسیار مقید متدین و اهل بهشت هستند لطفا وارد تایپک من نشید ، من از اهل دوزخم و دور از شما هستم.... داستان زندگی من پر از حماقت هاییه ک اگر شناخت داشتم برام پیش نمیومد بهایی ک پرداختم تاوان خوش باوری و خوش خیالی من بود و اینکه اگاهی نداشتم چرا که اطرافیانم ادمهای سالمی بودن و من همه رو مثل اونها میدیدم بنابراین حلال نمیکنم کسی رو ک بخواد گزارش بزنه و تایپکم رو بترکونه چون شاید من درس عبرتی بشم برای آفرینش های بعدی ک شاید اون ها دیگه تاوان پس ندن و درضمن برام یاد آوری ۳۰ سال زندگی ک سخت گذشته عذاب آوره ولی حس میکنم این وظیفه برای من هستش که شاید جلوی یک آفرینش رو بگیرم ک مثل من نشه درضمن هرکس ک اصرار داره دارم دروغ میگم و ساختگیه میتونه وقت نذاره و نخونه ولی اینو ب خودتون بگین اگر یک درصد دروغ نگه چی؟ اگر برای من ی همچین چیزی پیش بیاد چی؟....
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
بهم ی متن نشون داد ک دخترای امروز دیگه عاقله و بالغه هستند اونهایی ک دانشگاه رفتن بدون اجازه ی پدر هم میتونن عقد شن ... منم عین خر صیغه اش شدم..... دیونه اش بودم با اینکه برام وقت نمیذاشت....ولی اینم بگما خوب خرجم میکرد ولی ن احساسی بود ن رمانتیک هیچ وقت نگرانم نبود ک کی بر میگردی کجایی رسیدی؟ هیچ کدوم از اینا نبود صدسال یبار میگفت دوستتدارم... منو خونشون میبرد رابطه داشتیم از پ ش ت .... ی روز گفتم زنت خواستگار داره ( دروغ گفتم) پاشد با جعبه شیرینی با ی دسته گل خوشگل اومد خونمون گفت مشکل دارم تنهایی اومدم اینه مشخصاتم دخترتو میخوام ب کسی نده تا مشکلم حل شه بیام بابامم گفت باشه مال تو چون میدونستن میخوامش ... برام لباس میخرید طلا میخرید رستوران میبرد تولد تپل میگرفت اما همش میگفت مامانم راضی نیست راضی نیست خیلی بی عرضه بازی در میاورد اینقدر دعاااااا میکردم نذر و نیاز میکردم ک خدایا کمک کن تا بشه چله ی زیارت عاشورا گذاشتم اونم کامل لعن ۱۰۰ بار صلواتاش ۱۰۰ بار ولی جواب نگرفتم کل راههای آسمون ب روم بسته بود بالاخره گفت نمیتونم باهات ازدواج کنم بخاطر مریضیت مامانم میگه نه.....
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
دنیا ب سرم آوار شد قلبم تیر میکشید دکتر رفتیم گفتن چیزی نیست بخاطر حجم ناراحتی ک داشته دریچه قلبش شل شده داغووووننننن بودم اخه اون همه زندگیم بود.... زندگیمو از دست دادم... کسی ک بهم دست زده بود..... خدایااااااا خیلی طول کشید ک سر پا شم و حالم بدتر از قبل از اومدنش شد باز پلاس بودم تو چت روم ولی دیگه سر قرار نمیرفتم. بعد از ی مدت تصمیم گرفتم باز درس بخونم بشدت درس خوندم ی شهر بزرگ ی گرایش خیلی خوب قبول شدم دیگه نمیخواستم دوست پسر داشته باشم ولی سکوت گوشیم دیونه ام میکرد هم اتاقیام وضعشون خراب بود همش با دوست پسراشون تو اتاق حرف میزدن و من بودم و سکوت ... دوستی هم نداشتم تنها بودم داشتم دیونه میشدم شروع کردم سر قرار رفتن هر هفته میرفتم سر قرار با یکی ک توی چت آشنا شده بودم ولی هیچ کدوم ب دلم نمینشست چون همه رو با عشقم مقایسه میکردم هیچ قراری ب بار دوم نمیکشید
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
خود لعنتیش هم چند بار بهم زنگ زد ولی همش میگفت باهام باش ولی ب ازدواج فکر نکن مامانم کوتاه نمیاد منم گفتم نمیخوامت روان پریشی ج ن س ی م ب مرض نابودی رسونده بود منو هَوَل بودم هَوَل مخصوصا ک تجربه اش رو هم داشتم دیگه داشتم از دست میرفتم ب ی پیرمرده پیشنهاد س ک س دادم قرار گذاشتم ک برم خونه اش .... فقط تو ی لحظه با بدبختی جلوی خودمو گرفتم و آیدیشو پاک کردم و بلاکش کردم این بدبختی ادامه داشت و دیگه واقعا داشتم خراب میشدم ولی با چنگ و دندون خودمو نگهمیداشتم و خدا هم صدامو نمیشنید و کل دوستا آشنا ها فامیلام همه ازدواج کرده بودن بچه هاشونم داشتن و زخم زبوناشون از دور و نزدیک برا من بود هیچ وقت یادم نمیره ک یبار حرف بودحرف ازدواج یکی گفت ان شااله عروسی آفرینش یکی بلند گفت کی میاد اینو بگیره و هار هار همه بهم خندیدن از این موارد ب وفور پیش میومد و بدبختی برا نوه های دیگه خانواده حتی دهه ۸۰ ها خواستگار میومد و من چشم بر در چشمام مث چشای یعقوب شده بود ب امید لطف خدا اخه خواهر زاده ی ۸۵ هم خواستگار داشت و من هیچ من نگاه منه ۳۰ ساله 😭😭😭 مادر کاش بجای من خون زاییده بودی گذشت تا به سالهای آخر درسم رسیدم داشتم تو اینیستا میچرخیدم ک ی دختره بهم دایرکت داد از این پیج های همسر یابی بود، برام جالب بود رفتم عضو شدم.... توی یک ساعت کلی پیشنهاد داشتم کلی سرگرم شده بودم ب چند نفر جواب دادم یکیش نظرمو جلب کرد پسره عکسش پرچم حرم حضرت ابوالفضل بود بهش حس خوبی داشتم قبولش کردم و باقی رو رد کردم پسره ساده بود و بی ریا همش قسم حضرت عباس و قسم خدا میخورد ک واقعا دنبال ازدواج.....
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
منم برا دیدنش رفتم ی پسر معمولی بود ک ی ماشین معمولی داشت میگفت اهل کار بوده و از بچگی کار کرده درس نخونده و خانوادگی بساز بفروشن مدارکش رو نشون داد بعد منو برد بالا شهر اون شهر ی ساختمان بزرگ نشونم داد گفت اینو داریم میسازیم مجری طرح هم فامیلیش بود بعد کلی چرخیدیم هیچ جا هم نگهنداشت کافه بریم چیزی بخوریم من احمق هم ب حساب اینکه دختر ندیده گذاشتم اخه رفتاراش اینجوری نشون میداد رابطه ام باهاش ب طور جدی شروع شد اول آشناییمون یکی از فامیلاش فوت شد قرار بود زود بیاد خواستگاری ولی نمیشد دیگه وابستگی شدیدی بهم پیدا کرده بود عین خودم برونگرا بود صبح ساعت ۶ جلو خوابگاه بود شب ساعت ۹ باگریه منو میذاشت میرفت... یبار بهم گفت اگر ی مدت کار نداشته باشم چیکار میکنی ...گفتم تحمل... گفت خیلی کارا بلدم ولی ممکنه ی مدت بیکار باشم با داداشم ب مشکل برخوردم....
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
رفتیم نمایشگاه کتاب پول نداشت گفتم عیبی نداره بی پولیش رو ب روش نیارم غذا رو هم من گرفتم برای اونم کتاب و دفترچه و اینا خریدم.... خیلی صبرشو مهربونیشو همشو امتحان میکردم فوق العاده بود اهل نماز بود و سخت بهم نمیگرفت ک حجاب کن .... اخه بعد از اونهمه بدبختی من دیگه مومن نبودم..... روزا میگذشت و سرنوشت تلخش میگفت از پدر فوت شده و داداشای نامردش .... من بشدت مهربونم بشدت با معرفتم پای یکی بمونم تا تهش میمونم راست گو و با صداقتم مریض بود قلبش ب شدت درد میکرد روز اول بهم گفت اگر بله بگی تا تهش هستم برات با دنیا میجنگنم جلو خانواده امم وایمیستم برات خلاصه ک خر بودم چ خری و کاری ب سطح پایینش نوع حرف زدنش و جیب خالیش نداشتم... راستی اینو نگفتم ک با چندتا از بچه ها از ترم دو خونه گرفتیم بعد از اینکه از داداشش جدا شد گفت داداشم ارث منو نمیتونه بکشه بالا چون فقط وکالت کاری داره و از آپارتمان و مغازه هایی ک داره میسازه و سهم منه نمیتونه برداره حتی اگر نباشم اونجا
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
پشت در خونه ام تو ماشین میخوابید ... مشکل قلبی داشت بعضی وقتا دردش ک شروع میشد جون میدادم تا حالش خوب بشه هرچی میگفت باور میکردم هرچی میگفت ... نمیخواستم حروم باشه وقتی دستمو میگرفت صیغه خوندیم (من هنوز فکر میکردم بدون اجازه ی بابام میتونم ) یبار داشتیم میرفتیم دور دور گفت من ی خاله دارم خیلی مهربونه خیلی تنهاست میای بریم پیشش ی سر بزنیم؟ گفت چون با هیچکس رابطه نداره نمیدونه من زن دارم یا ندارم منم قبول کردم ... ولی خونه ی خاله اش ی شهر دیگه بود! رفتیم دیر وقت رسیدیم منو ب عنوان نامزد معرفی کرد خاله اش ی پیرزن وراج بدهن بود ک کل بچه هاشم تردش کردن بودن .... خاله اش جامونو تو ی اتاق انداخت هرچی التماس کردم نکن بذار من پیش تو بخوابم گفت نه چرا باید پیش من بخوابی باید با شوهرت باشی ......فردای اون روز من دیگه دختر نبودم.... ب همین راحتی تمام بدبختی هایی ک کشیده بودم برای حفظ دخترانگیم از دست رفت.....
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
همش میگفت تو زن منی عیبی نداره و هر شب از من کام میگرفت یک هفته خونه ی خاله ی گورب گور شدش موندیم... بعدش رفتیم مشهد گفتم بریم دفترچه رسمی بگیریم ک صیغه ایم اونم گفت باشه چندجا زنگ زدیم گفتن بدون اجازه ی بابام صیغه نمیخونن دنیا رو انگار زدن تو سرم یعنی من زنا کار بودم؟ گفتم بابا من خوندم ک میشه گفتن بله یکی دوتا مرجع تقلید گفته این حرف رو ولی اجرا نمیشه و ما انجام نمیدیم.... ب حد مرگ گریه کردم رو ب امام رضا گفتم خودت درستش کن نمیخوام حروم باشم بهش تا اینکه ب ی جا ک زنگ زدم گفتم باکره نیستم گفتن نامه بیاری ک باکره نیستی برات صیغه میخونیم رفتیم مراحلش رو انجام دادیم کلی هم پول خرج کردیم ک نامه بدن و اینکه صیغه خونده بشه،(کل هزینه ها با من بود و سعید هیچی نداشت) بالاخره ی دفترچه صیغه نامه خفت بار ک توش نوشته بود این خانم باکره نیست و با نامه ی دکتر صیغه شده ن با اذن پدر گرفتیم..... صیغه خونده شد و زندگی نکت بار من یک فصل نکبت بار دیگه رو شروع کرد با حجم عظیمی از بدبختی های جور واجور
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
همش میگفت تو زن منی عیبی نداره و هر شب از من کام میگرفت یک هفته خونه ی خاله ی گورب گور شدش موندیم... بعدش رفتیم مشهد گفتم بریم دفترچه رسمی بگیریم ک صیغه ایم اونم گفت باشه چندجا زنگ زدیم گفتن بدون اجازه ی بابام صیغه نمیخونن دنیا رو انگار زدن تو سرم یعنی من زنا کار بودم؟ گفتم بابا من خوندم ک میشه گفتن بله یکی دوتا مرجع تقلید گفته این حرف رو ولی اجرا نمیشه و ما انجام نمیدیم.... ب حد مرگ گریه کردم رو ب امام رضا گفتم خودت درستش کن نمیخوام حروم باشم بهش تا اینکه ب ی جا ک زنگ زدم گفتم باکره نیستم گفتن نامه بیاری ک باکره نیستی برات صیغه میخونیم رفتیم مراحلش رو انجام دادیم کلی هم پول خرج کردیم ک نامه بدن و اینکه صیغه خونده بشه،(کل هزینه ها با من بود و سعید هیچی نداشت) بالاخره ی دفترچه صیغه نامه خفت بار ک توش نوشته بود این خانم باکره نیست و با نامه ی دکتر صیغه شده ن با اذن پدر گرفتیم..... صیغه خونده شد و زندگی نکت بار من یک فصل نکبت بار دیگه رو شروع کرد با حجم عظیمی از بدبختی های جور واجور
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
سعید افسردگی شدید داشت و همیشه دم از خودکشی میزد و اینقدری نابود بود ک میدونستم انجام میده و منو بارها سر این قضیه ب جنون کشونده بود همش میگفت خودمو میخوام بکشم منم گریه زاری ک نکن ... ساعتها باهاش حرفمیزدم ک نکن اینکارو بعد از صیغه خودشو نشون داد که روی های زیادی داره این سکه سیگاری بود رو بداخلاق و عصبی بود و دست بزنداشت یبار جوری منو زد علاوه بر اینکه صورتم کبود شد روی شونه ام رو هم با دندونش کند و هنوز ک هنوز جاش هست موهامو جوری میکشید ک پوست سرم هم نزدیک بود جدا شه چند روز بعد از صیغه فهمیدم آقا زن داره یعنی اون روز فقط مرگم رو میخواستم سعید نامزد عقدی داشت از مدارکش فقط شناسنامه اشو ندیده بودم ک گفته بود گم شده(واقعا هم گم شده بود) با نامزدش مشکل جدی داشت براش گرفته بودنش و خودش دوستش نداشت و بعد از دوماه ک ب طور رسمی قهر کرده بودن اومده بود سراغ من و اینکه من دیگه زنش بودم چ خاکی باید تو سر خودم میریختم از طرفی هم اون میگفت اون باید بره اگر تو بری خودمو میکشم
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
بعد از کلی نابود شدن ب این نتیجه رسیدم ک منکه نمیدونستم اون نامزد داره تقصیر من نبوده بعدم اون باکره بود چون دختره چاق بود تمایلی ب بدنش نداشته این من بودم ک بدبخت شده بودم چرا من میرفتم اون میرفت... مادرش منو دید و گفت خودش نمیخواست من ب زور براش گرفتم الانم دارن طلاق میگیرن بعد از طلاقش میام خواستگاریت.....خلاصه اقا سعید بیشتر از یکسال پروسه ی طلاقش طول کشید و من جون ب سر شدم ب معنای واقعی کلمه چون ایشون کار نداشتن یادتونه گفتم ک گفت اگر چندماه کار نداشته باشم چیکار میکنی؟؟ اون چندماه خیلی طولانی شد..... مادرش بعد از مدت کوتاهی ب خون من تشنه شد و گفت الا و لله اون بیاد این نیاد.... سعیدم با همه ی اخلاق گندش منو میخواست و کوتاه نمیومد آقا سعید دیگه خونشون نرفت و ما دوتایی باهم زندگی میکردیم اما کجا؟ توی چادر بصورت کارتن خوابی... چون پول نداشتیم هیچ جا رو بگیریم سعید رو هم نمیتونستم ببرم تو خونه ایی ک چندتا دختره.... خلاصه ک آفرینش خانمی ک لای پر قو بزرگ شده بود کارتن خواب شده بود وسط ی عالمه بی خانمان و معتاد شب رو ب صبح میرسوند وای جمعه ها فاجعه بود فاجعه
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️
توی گرمای تیر ماه زیر آفتاب خدایا چ روزای سختی رو گذروندم .... دستشویی عمومی کثیف... مریض شدم خون ریزی مثانه پیدا کردم از درد چسبیده بودم زمین .... خیلی سخت بود یاد اون روزا ک میافتم نفسم تنگ میشه سعید هم بی نهایت بد اخلاق بود فقط ی خوبی داشت اونم هرشب.... راستی یادتونه گفتم روز اول گفتم ساده اس تا حالا با دختری نبوده بخاطر متدین نشون دادن خودش؟ سعید ب اندازه ی مدرسه ی دخترونه تو زندگیش دوست دختر داشته.... خونه ی بابام خیلی کم میرفتم ی چیزی هم میگفتن، میگفتم رساله ام سنگینه سخته دارم روی اون کار میکنم... بیچاره پدرم خیلی غمگین بود از دوری من همش مریض میشد رفت دکتر گفتن سطح گلبول های سفیدش از استرس زیاد پایین تر از حد معموله.... خیلی سخت میگذشت اما چاره ایی نداشتم چاهی بود ک خودم ، خودمو توش انداخته بودم همش تن و بدنم میلرزید ک چ غلطی بود ک کردم حیثیت خانوادمو ب باد دادم رفتارم خیلی عوض شده بود خیلی حواسم ب سعید بود مهربون بودما دیگه از شدت مهربونی وحشتناک شده بودم فقط برا اینکه سعید ولم نکنه
مهربونا میشه با قلب پاکتون 1 صلوات مهمونم کنید مسئله زندگیم حل شه ❤️❤️