برادر من هموفیلی داره وقتی خاستگار برام اومد ما نگفتیم چون دلیلی نداشت،البته اگه اونا میپرسیدن ما میگفتیم
ی ماه مونده بود ب اینکه عروسی کنیم شوهرم فهمید و گفت تو مریضی
مادرشوهرمم بااینکه عمه ی مامانم میشد گفت شما ب ما دروغ گفتین و دختر مریضتونو اویزون پسر ما کردید،منم با اعتماد ب نفس خییییلی زیاد تا دم طلاق رفتم(با وجود دوسال و نیم عقد بودن)حاضر بودم طلاق بگیرم ولی دیگه کسایی ک ادعای خدا پیغمبریشون میشد نیان کار خدارو بزنن تو سر من
ولی خودشون منصرف شدن و الان حتی ی بارم اسمشو نمیارن