بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من بچه بودم رفتم خونه خالمینا با پسرخالم بازی کنم پسر خالم گفت من چندتا بادکنک دارم بیا باهاش بازی کنیم منم ک نمیدونستم چیه فقط تا حالا همچین بادکنکنای درازی ندیده بودم😶 خلاصه مشغول بودیم ک خالم سر رسید و دوتامونو ی دعوای حسابی کرد اون موقه همش باخودم فکر میکردم واسه یه بادکنک بازی مستحق همچین دعوایی نبودیم بعدها ک بزرگتر شدم فهمیدم چ دسته گلی ب اب دادیم😂
من بچه بودم مامانم داشت تو حیاط پتو میشست منم عاشق قند بودم مامانم نمیذاشت قند بخورم همیشه قایم میکرد دیدم تو خونه کسی نیس قندونم رو اپن مونده مشت مشت قند برمیداشتم بعد با هول و ولا میدوییدم از پنجره نگا میکردم ببینم مامانم میاد یا ن همون لحظه مامانم شیرابو بست من فک کردم داره میاد تو هرچی قند بود ریختم تو دهنم دوییدم گوشه رختخوابا قایم شدم یه دفعه هرچی رختخواب بود ریخت رو سر من دهن منم پرقند با صورت رفتم تو فرش جوری ک دهنم چسبید به فرش فک من یه رب تو همون حالت موندم و فقد صداهای عجیب از گلوم میدادم بیرون ک مامانم بشنوه بیاد یه رب بعد مامانم اومد تو دید همه رختخوابا رو زمین منم نیستم منو صدا کردمنم مثلاجیغ میزدم ولی خفه بود شنید باوحشت اومد تند تند رختخوابارو از روم برداش منو بلند کرد همون لحظه یه عالمه قند ریخت بیرون از دهنم اول مطمئن شد ک سالمم بعد یه پست گردنی محکم زد بهم دوباره چسبیدم به فرش
لطفا یه صلوات بفرس واسه سلامتی و ظهور آقا امام زمان (عج)
یه سریم رفتیم خونه مادر بزرگم شهرستان با بچه ها داشتیم بازی میکردیم یکی از بچه ها چشم گذاشت ک بریم قایم شیم منم دوییدم رفتم تو تنور قایم شدم تازه نون پخته بودن ولرم بود لامصب گرما زد خوابم برد پاشدم دیدم صدای هم همه میاد رفتم بیرون دیدم ملت دارن دنبال من میگردن غروب شده مامانم ک رنگش مثه گچ سفید شده بود تامنو دید افتاد دنبالم😂😂
لطفا یه صلوات بفرس واسه سلامتی و ظهور آقا امام زمان (عج)