2777
2789
عنوان

کاربر هانی خانومم بیاید داستان زندگیمو واستون بگم

| مشاهده متن کامل بحث + 5413 بازدید | 227 پست

مدرسه ها شروع شده بود اما من توان درس خوندن نداشتم هر روز و هر شب فقط تو فکر سپهر بودم هنوز امید داشتم به این که اونم منو میخاد 

۲۸ مهر بود شب تولدش با هزار تا بد بختی نت جور کردم و رفتم اینستاش پروفایلشو که دیدم انگار که دنیا رو بهم دادن 

یه عکس بود که فکر میکنم روش نوشته بود کاش تو هم مرا بخاهی و این چیزا درست یادم نیست ولی فکر کنم همین بود 

با خودش صحبت نکردم اما به داداشش اس دادم و گفتم سپهر که تو قید و بند عشق و عاشقی نبود داستان چیه?

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

میشه تند بذاری ما داریم میخونیم هی نپرس میخونین یا نه

میشه لطفا واسه خونه دار شدنمون و حل مشکلاتمون یه دعا یه صلوات یا هرچی که دوست داشتین انجام بدین 😊😊😊دوستای خوبم امیدوارم و از ته دلم میخواد شما هم به ارزوهای قشنگتون برسین و اگر مشکلی دارید برطرف شه😇😇😇

(ای کاش هیچ وقت جوابمو نمیداد ) گفت سپهر عاشق زهرا شده و زهرا هم سپهرو میخاد اما نمیتونه بهش بگه . 

دنیا رو سرم آوار شد هیچ چی حالیم نبود دختره رو میشناختم یکی از دوستای مشترکمون بود دختر خوب و خانومی بود یک سال از سپهر کوچیک تر بود . 

اما دل من چی میشد منی که ۵ ماه از زندگیمو فقط به عشق اون صبح کرده بودم . 

اون روزا اصلا حال خوبی نداشتم . کم کم گذشت و بادلم کنار اومدم 

با زهرا هم صحبت کردم و مطمعن شدم اونم سپهر میخاد

گذشتم از همه چیزم از دلم و از عشقم و سپهر واسم شد برادر و زهرا هم شد خواهرم

و با وجود سن کمم بزرگ تری کردم واسشون و با هر بدبختی بود به هم رسوندمشون من تو اوج بچگی بزرگ شدم و بزرگ تری کردم واسه دوستم و کسی که با تمام وجود می پرستیدمش خیلی سخت بود خیلی .

(اما بماند که همین آقا سپهر سر یه دعوای ساده چقدر به خودمو خونوادم توهین کرد و فحش داد. نمک خورد نمکدون شکست)

گذشتم از همه چیزم از دلم و از عشقم و سپهر واسم شد برادر و زهرا هم شد خواهرم و با وجود سن کمم بزرگ ت ...

واقعا پسر بیشعوریه..من بودم برای همیشه هم با سپهر هم زهرا کات میکردم با وجود همه چی.

بزااااااااار خو بقیش رو😡😡😡

قطره# _چکونی😑

الهی عظم البلاء''..خدایاگرفتاری بزرگ شد..".وانت المستعان...وتویاری دهنده ای...🌸خدایا منم مادر بشم ب زودی...منتظرم نزار🌸تویی ک الان داری امضام رو میخونی...✅برا حاجتم یدونه صلوات میفرستی؟ممنون💜

همین موقع ها بود که سر یه سوء تفاهم بابام فهمید که دوباره با سپهر در ارتباطم و باز روز از نو و روزی از نو . 

اما این دفعه نشکستم چون مطمعن بودم که من کار اشتباهی نکردم و دیگه ما رو خط قرمز خانواده نزاشتم . دیگه خانوادمم زیاد محلم نمیزاشتن 

(چقدر کسایی که همخونم بودن بهم انگ خراب بودن زدن و ریختم تو دلم و دم نزدم) 

بازم گذشت و سپهر با زهرا خوش بود هر روز با هم بیرون بودن و کنار هم خوشحال بودن

زود باش ما منتظریم

دختر قشنگم میدونم لیاقت بغل کردن و بوسیدنتو نداشتم قلب نازنینت طاقت نیاورد از ناشکری های من منو ببخش اغوش خدا واست جای بهتریه تا من عزیزکم اون دنیا منتظر میمونم تا بیای پیشم ببخشید نتونستم بوست کنم مامان منو ببخش 
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز