داستانش مال ۹ سال پیشه که عقد بودم
منه بی سیاست و بی تجربه نشستیم با جارو یه ذره از خواهرشوهر غیبت کردن
حالا من خدایی فقط یه موضوع پیش اومده بود رو گفتم ولی اون از کارا وبدیهای خواهرشوهر تو مدتی که عروسشون بوده و کلی چیزای دیگه گفت و گفت
بعد انگار ترسیده بود که من حرفی بزنم
رفته بود پیش دستی کرده بود و همه حرفای خودشو ولی مثلا از زبون من رو به شوهرش گفت و شوهرشم به مادرش و خواهرشوهر گفت
بعد خواهرشوهر من سلیطه به تمام معناس
زنگ زد به شوهر منو کل فامیلشون که مثلا منو خراب کنن و کلی پشتم داستان درست کنن تا جایی حتی طلاق بده شوهرم منو
حالا این قضایا دوماه به عروسیمون بود
ولی من فقط گریه کردم و گفتم اشتباه کردم نشستم با فلانی حرف زدم
و هیچ حرفی از صحبتای جاری نزدم و از خودمم دفاع نکردم و فقط اشک ریختم
شد تا عروسیمون بماند که هیچ کدوم نیومدن واسه کمک و دست گرمی قبل از عروسی و کارا
ولی دقیقا یک هفته به عروسیمون جارو و شوهرش دعوای سختی میکنن در حد جدایی و حتی برادرشوهرم نزاشته بود بیاد عروسی ما و گفته بود میخام طلاقش بدمو...
و خواهرشوهرمم الان از شوهرش جدا شده