ايني كه ميگم برا شوهرم اتفاق افتاده زماني كه ميرفته سربازي و هنوز بامن آشنا نشده بود، خانواده گي تو يه جمعي نشسته بوديم رفته بوديم مسافرت شمال ،درباره جن هركسي داشت يه حرفي ميزد بعضيا هم ميگفتن ما خيلي دوس داريم ببينيمو اين حرفا كه شوهرم گفت هيچ وقت چنين جيزي رو دوس نداشته باشين و اميدوارم واسه هيچكس اين اتفاق نيوفتاده باشه همه فاميل ميدونستن زمان خدمتش يه اتفاقي براش افتاده اما در موردش هيج موقع حرف نزده بود همه همون موقع اصرار كردن از جمله خودمن كه قضيه رو برامون تعريف بكنه بالاخره با كلي اصرار قبول كرد كه بگه
وقتي نور روش افتاد انگار منو تازه ديده بود و شروع كرد دويدن به سمت برجك ديگه مساله مرگ و زندگي بود چن تير هوايي شليك كردم ولي متوقف نشد منم شروع كردم به سمتش شليك كردن ولي بازم ااتفاقي نيوفتاد همچنان ميدوييد تقريبًا به پاي برجك رسيده بود كه خشابم تموم شد خواستم عِوَض كنم كه تازه متوجه صورتش شدم و بوي تعفني كه تو هوا پخش ميشد شدم چشمايي كه زرد. رنگ بود و به من خيره شده بود و پايين برجك وايستاده بود دوباره اسلحه رو سمتش گرفتم و شليك كردم تكه پوستاي كه به عنوان لباس تنش بود با گلوله تيكه پاره ميشد انگار گلوله به بدنش نميخورد و ازش رد ميشد چرخي دور برجك زد و زوزه بلندي كشيد كه تا اونروز از هيج حيواني نشنيده بودم انگار خوشبختانه بلد نبود از نردبون بياد بالا بينمون فقط يه نردبون چهار متري مونده بود