ايني كه ميگم برا شوهرم اتفاق افتاده زماني كه ميرفته سربازي و هنوز بامن آشنا نشده بود، خانواده گي تو يه جمعي نشسته بوديم رفته بوديم مسافرت شمال ،درباره جن هركسي داشت يه حرفي ميزد بعضيا هم ميگفتن ما خيلي دوس داريم ببينيمو اين حرفا كه شوهرم گفت هيچ وقت چنين جيزي رو دوس نداشته باشين و اميدوارم واسه هيچكس اين اتفاق نيوفتاده باشه همه فاميل ميدونستن زمان خدمتش يه اتفاقي براش افتاده اما در موردش هيج موقع حرف نزده بود همه همون موقع اصرار كردن از جمله خودمن كه قضيه رو برامون تعريف بكنه بالاخره با كلي اصرار قبول كرد كه بگه
كه يه دفعه شروع كرد دويدنو دور شدن از من ، منكه ازترس خشكم زده بود و دور شدنشو ميديدم كه از دور صداي ماشين ميومد برگشتم و ديدم يه ماشين پادگان با سرعت زياد به سمت برجك مياد تو اين چن ثانيه فك ميكردم كه بايد جي بگم كه ديدم أفسر شب با چن سرباز پياده شد و دليل شليك هارو پرسيد منم به دروغ گفتم قاچاق جيا به سمتم شليك كردن منم به سمتشون شليك كردم افسر شيف شب گفت فردا با فرمانده راجب اين موضوع حرف ميزنن بعد اينكه برگشتم اسايشگاه برا چن تا از دوستام تعريف كردم قضيه رو كه يكي از دوستام گفت منم اين موجودو ديدم و تو ديوونه نشدي به خاطر اين اتفاق يه ماه اضاف خدمت خوردم چن ماه گذشته بود كه شب قبل بالاي همون برجك ١٣ سربازي كه شيفت بوده به سر خود شليك كرده و خودكشي كرده بعد چن روز اون برجكو تخريب كردن و واسه نگهباني به همون سمت سرياز نفرستادن و همه پستا ي شب دو سربازه شد ، بعد اون قضييه با كلي بدبختي و پارتي بازي خانواده ام منتقل شدم وقتي حرف شوهرم تموم شد از ترس ميلرزيد و من هيچ وقت شوهرمو تو اين حال نديده بودم