ايني كه ميگم برا شوهرم اتفاق افتاده زماني كه ميرفته سربازي و هنوز بامن آشنا نشده بود، خانواده گي تو يه جمعي نشسته بوديم رفته بوديم مسافرت شمال ،درباره جن هركسي داشت يه حرفي ميزد بعضيا هم ميگفتن ما خيلي دوس داريم ببينيمو اين حرفا كه شوهرم گفت هيچ وقت چنين جيزي رو دوس نداشته باشين و اميدوارم واسه هيچكس اين اتفاق نيوفتاده باشه همه فاميل ميدونستن زمان خدمتش يه اتفاقي براش افتاده اما در موردش هيج موقع حرف نزده بود همه همون موقع اصرار كردن از جمله خودمن كه قضيه رو برامون تعريف بكنه بالاخره با كلي اصرار قبول كرد كه بگه
ماجرا از اينجا شروع ميشه كه شوهرم زمان خدمتش سرباز بوده و تو كردستان لب مرز خدمت ميكرده و سرباز مرزباني بوده از اينجا به بعدش به زبون شوهرم مينويسم: چن ماه از خدمتم گذشته بود كه همش از سربازا داستانايي ميشنيدم كه راجب جن و چيزاي عجيب غريبي كه ديدن حرف ميزنن منم از اونجايي كه هميشه با پدر به شكار ميرفتم و در طبيعت تنها بودم اعتقاد نداشتم به اين جيزا و همش ميگفتم داستانه اينا و توهم زهنه اكثر اين اتفاقا در نزديكيه برجك ١٣پادگان كه اخرين برجك نگهباني تو محوطه بود اتفاق ميوفتاد اطراف برجك پر از تپه و كوه بود خود پادگان دور تا دورش سيم خاردار بود
يه شب كه نوبت شيفتم بود طبق معمول بالاي برجك ١٣ رفتم مشغول نگهباني بودم كه ناگهان احساس كردن تو فاصله ٣٠ ٤٠ متري ام چيزي تكون ميخوره هوا مهتابي بود و تقريبا ميديدم چيزي به اندازه ادم بلند قد تو محوطه حركت ميكنه با خودم فك كردم افسر شيفت شبه اومده ببينه خوابم يا سيگار ميكشم كه مچمو بگيره طبق زوال كار ايست كشيدم و اسم شبو پرسيدم ولي جوابي نيومد
دوباره ايست دادمو پرسيدم كي هستي خودتو معرفي كن كم كم تو اين فك بودم كه نكنه قاچاق جي ايي يا كوموله باشه كوموله به سربازاي پارتي زن كرد ميگن كه شنيده بودم به پادگانا حمله ميكنن و سربازارو كشته و اسلحه و مهمات رو به سرقت ميبرن به هيچ وجه به فكر جن و اين جيزا نبودم نور افكن بالاي برجكو روشن كردمو سمتش گرفتم كه ديدم كسي با جسه دومتري وايستاده كه لباس تنش از پوستاي حيواناته و موي سرش خيلي بلند به قدري كه صورتش معلوم نبود