من زایمان ک کردم.خعیلی سختی کشیدم ک بماند.
بچم ۵۰ روزش بود ک برادرم ک ۱۸ سالش بود فوت شد.افسردگی گرفتم ناجور.اما هیچ کس منو نمیفهمه و درکم نمیکنه.شوهرم خانوادم و خلاصه همه تا ۹ ماهگی بچم نزاشتن برم رو مزار داداشم یا تشیع جنازش باشم اصن.نتونستم برا داداشم عزاداری کنم یا درست گریه کنم همش ی بغضی تو گلوم هست.اصلا هم چ تو بارداری چ زایمان ک کردم شوهرم مسافرت یا ی تفریح ک حداقل یکم روحیم باز بشه نبردتم.تو رابطمونم خعیلی سرد شده و هیچ کمکی اصن نمیکنه.در صورتی ک خودش مشهدو و شمالو اراکو وتهرانو حتی کربلا هم رفت.
اونوقت من با این اوضاع و احوال روحی همش سعی میکنم براش لبخند بزنم شاد ب نظر برسم و سالگرد ازدواجو تولد اینا بگیرم.اما اون هیچ.دایمم بدهکاره.