الان عصر 24 شهریور باشه من مجرد بودم و یه چایی برای خودم میریختم از پنجره خونه زردی غروب خورشید که روی نوک کوه ها افتاده رو تماشا میکنم بعدش با خیال آسوده میرفتم و در قوطی رنگای نقاشیمو باز میکردم تا موقع شام نقاشی میکشیدم و بعد شام هم یه فیلم خوشگل میبینم و لالا بکنم
نه اینکه متاهل باشم و صبح با کمر درد شدید از خواب بیدار بشم ودغدغه اینکه ناهار چی بپزم و داشته باشم همه هم منتظر این هستن ببینن من کی بچه دوم میارم