اون روزا گذشت و مریضیم خوب شد
نوجوونیم از راه رسید و هنوزم من یا تو کوچه با داداشم بازی میکردم یا باهم میرفتیم مسجد حتی نمازای صبح تو تاریکی هوا
بچه ها دقت کنید من گفتم تو بیمارستان بخاطر بدنیا اومدن من گریه کرده
ینی اختلاف چند ساله داشتیم فک نکنید خیلی کوچیک بوده
منو یا خودش میبرد گیم نت، یا سالن فوتبال دستی ، حتی با دوستاش منو میبرد کوهنوردی
لباسای پسرونه میپوشیدم ،یه سیوشرت و شلوار ،موهامو با یه هد جمع میکردمو و کلاه لبه دار میذاشتم
یادم میاد یه بار تو کوه پام پیچ خورد و منو داداشم تا پایین کوه کول کرد
وقتی دوستش گفت اینم مث خواهر منه،هلاک شدی داداش بده من بیارمش
توکوه باهاش دعواش شد گفت جرات داری دستتو بزن به خواهر من همینجا ریز ریزت کنم
شاید هیچوقت فکر نمیکرد من براش روزی انقدر عزیز بشم ولی شده بودم ...