2789
عنوان

درد و دل

644 بازدید | 74 پست

سلام خانوما خیلی دلم پره خواستم یکم باهاتون درد و دل کنم .شوهرم ی ادم ب شدت عصبی و تند مزاج   البته کینه ایه.کوچکترین اشتباه من از زمان اشنایی تا ب الان یادش نمیره و همش میزنه تو سرم.قبلا ی خانومی رو دوست داشته اون بهش خیانت میکنه و بعد با من ب طور سنتی اشنا شد و ازدواج کردیم.تو اوابل عقد همش مدام اسم اون خانوم‌رو میاورد از خاطراتش با اون‌میگفت.منو حساس کرده بود نسبت ب اون خانوم.ی بار توی عقد پیشش بودم دیدم ی پیج زده ب اسم دختر و داره با ی مرد چت میکنه و نقشه میکشه ک مرد رو بکشونه سر قرار ازش پرسیدم کیه؟گفت ازش طلب دارم جواب خودمو نمیده.دوست هاشم تو این راه خیلی همراهیش میکردند.بعدا متوجه شدم اون دوست پسر اون خانوم بوده ک بعد عقد ما با اون خانوم دوست شده.و این پیگیر بوده ک متوجه شده دوست پسر حدیدش کیه و پیج اینستاش چیه..عذر خواهی کرد و گفت اخرین باره.خواستم عذاب وجدان نداشته باشم بعد من با ادم بدی دوست نشه.چون این مرده زن داشته و اینو واسه هوس میخواسته..بعد از اون همچنان اسم و خاطرات دختره وسط زندگیمون بود ی بار رفتیم شمال ی شماره ناشناس بهش ویس داده بود بعد هم بلاکش کرده بود.ویس رو واسه خودم فروارد کردم.ی اهنگ بود ک دختره باهاش لبخونی کرده بود.از طریق فروارد ویس ب دختره پیام دادم ک دست از سر زندگی شوهرم‌بردار و خیلی محترمانه باهاش حرف زدم و گفتم احساستت رو درک میکنم اما منم زنم و نمیدونستم ک تو بودی .بحر امیدی تصمیم ب ازدواج گرفتم.ناامیدم نکن و نزار تاوان گذشته ای رو بدم ک من توش هیچ نقشی نداشتم..اونم بلاکم کرد.ب شوهرم گفتم ک بهش پیام دادم شاکی شد ک نباید اینکارو میکردی و بلاکش کن ک عکساتو نبینه دلش بشکنه.و بیشتر حرصم‌میگرفت ک ب فکر دل شکستن اونه.عکساشو دیده بودم ی بار گفتم فلانی شبیه اون دختره اس گفت ن بابا اون خیلی خوشگل بود اینجوری نگو و بازم اتیش گرفتم بهش میگفتم اگ هنوز دلت پیششه یا نگران دلشی برو پیشش هرچیزیم ک گردنت دارم حلالت نمیخوام ب زور کنارم باشی و فکرت جای دیگ.میگفت ن من ی تار موی تورو با دنیا عوض نمیکنم.بعد عروسیمون ساعت ۱ نصف شب ی پیام واسه شوهرم اومد ک‌مبارکه عروسیتون.من فهمیدم اونه چون دقیقا همون موقع پست برادرشدهرم تو اینستا ک واسه عروسیمون گذاشته بود رو لایک کرده بود.برادرشوهرم رو فالو داشت...ب شوهرم گفتم این میخواد منو بسوزونه من اونروز محترماته باهاش حرف زدم.میدونه تو الان پیش منی میخواد منو اتیش بزنه.گفت ن من اونو میشناسم اونجوری نیست و تو بد فکر میکنی راجع بهش.و با من دعوا کرد جوری ک من مقصر شدم و اون بی تقصیر و معصوم و بی گناه.گفتم باید زنگ بزنی بهش همونجوری ک منو میشوری میذاری کنار اونم بشوری تا دیگ مزاحمت نشه و دل متم خنک شه گفت من الان زنگ بزنم فحش بدم اونم ب تو فحش میده میگ زنته بعد من‌نمیتونم خودمو کنترل کنم و با من دعوا کرد و زنگ هم نزد..چند وقت بعدش حس کردم شوهرم چند روزیه ک مشکوکه ی بار گفت فرداشب دیر میام خونه و کار دارم.حس زنونه بهم گفت ک داره دروغ میگ مدام بهش زنگ‌مبزدم ک ببینم کجاست و میگفت کار گره خورده میام.وقتی اومد خونه دهنش بوی الکل میداد فهمیدم دروغ گفته وقتی خوابید گوشیو نگاه کردم ی عالمه تماس با شماره های ناشناس و اسم های الکی.ی برنامه ضیط مکالمات داشت رفتم مکالماتش رو گوش کردم .دیدم بعله اون شب با دوستاش توی باغ جمع شده بودن و با دوست پسر جدید اون خانوم قرار دعوا گذاشته بودن.چون دوست پسر اون خانوم ب شوهرم پیام میده و فحش ناموسی میده ب شوهرم.اونم باهاش قرار دعوا میذاره و همه دوست های عوضیش کمکش کرده بودن .نگفته بودن تو زن داری این کارارو نکن..ب دختر خاله دختره زنگ زده بود ک ادرس دوست پسر دختره رو بده ب خود عوضیش نمیخوام زنگ بزنم وگرنه میدونم ک خونشون رفته میدونه....با یکی از دوستاش صحبت کرده بود ک دختره زنگ زده و نیگ اگ‌منو دوسم داری ولش کن پسره رو و گریه کرده ....متاسفانه صدای طرف مقابل ضبط نشده بود فقط صداس مکالمات همسرم بود...با ی نفر دیگ هم صحبت کرده بوده انگار پسرعموی دوست پسره دختره بوده..داشت بهش میگفت من با دختره کاری ندارم الان دوماهه اصلا دختره رو ندیدم.این درحالی بود ک من ۱ سال و ۴ ماه بود ک تو زندگیش بودم و اون فقط دوماه بود ک دختره رو ندیده بود..گفت این پسره عرقشو میده و واسش قلیون کشیده میاد بامن میخوره.پسره خرجشو میده میاد زیر من میخوابه😔😔...اینارو ک میشندیم داشتم اتیش میگرفتم.شوهرم خواب بود هرچی قرص تو خونه داشتیم خوردم و میخواستم خودمو بکشم.وقتی خوابم برده بود شوهرم بیدار شده بود اومد بالاسرم دید حالم خوش نست رسوندم بیمارستان.فهمید قضیه چیه.گفت بخدا من اون حرفهارو الکی زدم ک دوست پسرشو بسوزونم.واقعا اینجوری نیست گفت من اصا با اون کاری ندارم.با پسره هم‌اگ دعوا کردم واسه اینه ک بهم فحش ناموس داده ب تو فحش داده وگرنه اون واسم مهم نیست.اینارو با گریه میگفت میزد تو سر خودش‌.میگفت بمیرم ک همچین بلایی سرت اوردم.بعدشم هم گفت دیگ تمومه اگ دیگ شمارشو رو گوشیم دیدی یا اسمشو شنیدی هرکاری خواستی بکن

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



من خودم تو مجردی یکیو دوست داشتم ک دایی دوستم بود.البته رابطه ام خیلی کم بود و کلا دوماه رابطه داشتیم اونم ب مدت ۱۰_۱۵روز سر جمع...چون من مغرور بودم و اونهم مغرور و همش باهم دعوا و بحث داشتیم .ماشینش اوپتیما بود‌.ی بار تو دوران اشنایی ی اوپتیما از کنارمون رد شد و شوهرم پرسید ماشین خیلی قشنگیه و توش خیلی خوبه.گفتم اره.پرسید سوار شدی؟گفتم ی بار مادربزرگ دوستم نذری داشت خونشون بودیم بعدش داییش اومد مارو رسوند.گفت همینجوری؟گفتم اره دوستمو رسوند منهم رسوند..البته دروغ هم نگفتم نذری دایی روستم بود ولی خونه مادربزرگش بعدش هم منو با دوستم رسوند. و دوستم درجریان نبود و واقعا جوری وانمود کردیم ک انگار هیچی بین‌ما نیست و اون موقع هم باهم قهر بودیم.فقط بخاطر نذری رفتم...شوهرم حرف تو ذهنش میمونه و خیلی تیزه.واقعا باید کاراگاه میشد...چند وقتی گذشت تا از لاب لای حرفها و کامنت های‌پست های مجردیم ک همه رو برگردونده بود متوجه شد ماباهم دوست بودیم و همو دوست داشتیم...من بعد قبل دایی دوستم یکی دوتا دوست پسر داشتم ک قصد همه ازدواج بود و تا مرحله خواستگاری پیش رفتیم ولی نشد.قطعا من خیلی مواظب رفتارام بودم ک همه دوستی ها ب خواستگاری ختم میشد‌ی خواستگار بی نهایت پولدار داشتم ک البته خب دوستم بود .بعد واسه اینک بیاد خواستگاری التماس میکرد.و دقیفا هردفعه نیگفت فک‌نکن خیلی خوشگلی ک دارم التماست میکنم ک بیام خواستگاری.از تو بهتر دور و بر من ریخته اما تو تنها‌کسی هستی ک تو دور و اطردف و دختر های این زمونه ک میبینم سفت و سخت رو عقایدت وایسادی و تنها‌کسی هستی ک خیالم راحته وقتی ازدواج کردیم اگ‌ماموریت بهم خورد مبتونم ول کنم برم ب کارم برسم چ ن خیالم از بابتت بی نهایت راحته.و البته تنها کسی هستی ک لیاقت داره مادر بچه من بشه.چون ب پاکیت ایمان دارم..اینارو ک میگم واسه اینه ک بدونید هیچ وقت دست از‌پا خطا نکردم.و همیشه حواسم ب ناموس و شرف و شخصیت خودم بعد پدرم و بعد همسر اینده ام بوده.همیشه هم ب این فکر میکردم کاری کنم ک روم بشه تو چشم همسر اینده ام‌نگاه کنم...همه اونهارو همسرم فهمید یا خودم گفتم یا از لاب لای حرفها یا از لاب لای کامنت ها فهمید..همین پسره ک میگم‌پولدار بود مت ب ازدواج باهاش راضی نیودم.چون میترسیدم از ادمی ک دستش ب دهنش نیرسه و و هیچ ترسی واسه از دست دادن من نداره.تو دوران دوستی هم بعضی وقتها دو س روز گوشیش خاموش میشد بی هیچ دلیل و اطلاع قبلی.و هر سری ی بهونه میاورد.میترسیدم ازش گفتم الان میخواد منو ب دست بیارع باج میده یا واسم توضیح میده وقتی بریم سر زندگی احتمال داده ی ماه ی ماه خبری ازش نشه..ردش میکردم و مخالف بودم اما اون خمچنان پیگیر بود و زنگ میزد و اصرار میکرد ک بذار بیام و مشکلاتت رو حل میکنم سر این من تصمیم گرفتم بعد از عقد خطمو عوض کنم چون اخرین باری ک قاطع گفتم حوابم منفیه دیگ جوابشو ندادم و ی هفته بعدش واسم خواستگار اومد ک شوهرم بود و سنتی بود و زود هم عقد کردیم.تصمیم گرفتم خطمو عوض کنم ک دوباره ی وقت زنگ نزده همسرمم غیرتیه خیلی...

عجب....

شوهر منم با یه خانومی بوده قبل من

فکر میکنم صیغش بوده

و مدتی باهم زندگی کردن اصلا

منم خیلی شرو شیطون بودم کم شیطونی نکردم به خاظر همین با این موضوع کنار اومدم ولی تا مدتها دختره ول نمیکرد منم حساس تا دیگه من پیگیری نکردم و دختره ول کرد

من بچه بودم‌مادر و پدرم طلاق گرفتن با پدر و نامادریم زندگی میکردم.اینقد از مادرم بد گفتن ک از مادرم متنفر بودم و هیچ وقت باهاش ارتباط نداشتم.مادرم دخترخاله پدرمه.حتی توی مهمونی ها ک میدیمش بهش میگفتم دخترخاله ن مامان.نامادریم میدنه منو بابامو خراب کرد من با بابام هم حرفی نمیزدم فقط سلام و خدافظ ک خیلی وقتها از جانب پدرم بی جواب میموند.عوضش خودشو معصوم و بی گناه جلوه میداد و منهم ک محتاج محبت.طرفدار دو اتیشه و سفت و سختش بودم..دوستش داشتم و هیچ کس حق نداشت بهش چپ نگاه کنه...این اخرا متوجه خیانتش ب بابام میشدم .تلفن هاشو میشندیم ک قربون صدقه یکی دیگ میره یا اس ام اس هاشو میدیم ک یکی پیام داده و قربون صدقه اش میره و بعضا پول میریزن حسابش.یکی دونفر هم‌نبود..من خودم خیلی تعصبی هستم خیلی.ناراحت‌میشدم باهاش حرف نمبزدم..میگفت اشتباه میکنی و اینجوری نیست و ماست مالی میکرد‌تا وقتی فهمید بزرگ شدم و کاراشو میفهمم تصمیم گرفت نسخه امو بپیچه...ازدواج کردم.اولش واسه شوهرم نقشه کشیده بود..فاصله سنی پدر و نامادریم زباد بود بابام بی نهایت بد اخلاق...همش ب شوهرم‌میگفت اینو پررو نکن.بهش اهمیت نده.یا من میرفتم سرکار شروع میکرد چت کردن با شوهرم تا وقتی من میومدم..شوهرم همون لحظه بهم میگفت ولی نامادریم لاب لای حرفهاش سوتی نیداد..ازم میمرسید شوهرت چ جوری نزدیکی میکنه؟؟شوهرم بهش اهمیت نمیداد ..بعد یکی دوماه گفت شوهرت وقتی میاد حق ندارین باهم برین تو اتاق ب من بی احترامی میکننی.بعدشم ک گفت حق نداره بیاد...خلاصه مشکلات داشتیم تا وقتی ک ازدواج کروم دقیقا بعد ی هفته ی داستان بی نهایت الکی درست کرد و من‌کلا دیگ با پدر و نامادریم ارتباط نداشتم و هیچ وقت خونشون نرفتم.و یهو خیلی تنها شدم.دقیقا ی هفته بعد عروسیم بعدشم ک میشندیم همش پشت سرم حرف میزنه عمه هام میگفتن معلوم‌نیست باباتو جادو کرده چیکار کرده .بابات جلو ما اسم تورو میاره چشاش پر اشک میشه ولی از اینورم ی سر بهت نمیزنه.بعد ی سال بهش زنگ زدم جوابمو نداد س بار زنگ زدم‌تا بالاخره جواب داد اونم خیلی سرد جوری ک از زنگ زدنم‌پشیمون شدم.با مادرم ارتباط دارم الان.فهمیدم همه حرفهایی ک راجع بهش زده بودن اشتباه بود.‌مادرم شهرستانه.‌ازدواج کرده و دوتا دختر داره.ارتباطم باهاش کمه هم بخاطر ۲۲سال دوری هم بخاطر دوری مکانی

من بچه بودم‌مادر و پدرم طلاق گرفتن با پدر و نامادریم زندگی میکردم.اینقد از مادرم بد گفتن ک از مادرم ...

چه عجیب شده همه چیز..

annak...annakarenina.....درخواست دوستی آقایون 👉لغو کاربری

شوهرم بی نهایت رو دوستاش تعصب داره واقعا بیشتر از من.دوستاش از صدتا دشمن بدترن.ایتو من میبینم ولی شوهرم چون دوسشون داره نمیبینه و هرسری با من دعوا میکنه ک همینه ک هست.ی نمونه اش همیت دو س سری ک شوهرمو انتریک کردن ک بره دعوا کنه با دوست پسر اونن زنه..خلاصه واقعا دوست ندارم با اونها بگرده چون‌اصلا صلاح زندگیشو نمیخوان.ابدا..همشونم مشکل اخلاقی دارن..چند وقت پیش گوشی همسرم دستم بود دیدم پیج جدید دختره تو قسمت ساجست ها اومده بود ک تازه‌پیج زده واگ‌میخوایی فالو کن من بلاک و ریپورتش کردم ک شوارم نبینه دوباره هوایی شه چون ی مدت بود عالی شده بود.اصلا هیچ اسمی ازش نبود..اهل پیچیوندن هم نیشت چند وقت پیش محل کارشون بهشون خط داده بود ک ماموریت میرن از اون استفاده کنن فورا ب من گفت و شمارشو بهم داد.از این بابت ها خیالم راحته..منم پیج دختره رو خودم نگاه میکردم فقط هم میخواستم عکساشو ببینم ببینم زشته دلم خنک شه چون شوهرم گفته بود خوشگله و فلان...دیروز ک داشتم پیجشو میدیم .دیدم صمیمی ترین دوست شوهرم اونو فالو کرده و لایک کرده..ب شوهرم گفتم مگ این نمیدونه تو زن داری مگ نمیدونه تو فراموشش کردی چرا رفته فالوش کرده ک اون فک کنه تو فرستادیش ک بیاد امارشو ب تو بده دوبلره سریش زندگیمون بشه؟؟گفت ن اون همچین کاری نمیکنه محاله ..بعد رفته بود ب دوستش زنگ زده بود گفته بود من گوشیم سوخته رو گوشی برادرم نصب کردم داداشم فالو کرده..من گفتم از این همه ادم عهد باید اینو فالو کنه اره؟مگ زن نداره ک رو گوشی برادرش نصب کرده؟؟اونم گفت خب من مقصر نیستم من بهش فکر نمیکنم .گفتم من از تو مطمئنم از دست توهم ناراحت نیستم میگم ک دوست و دشمنت رو بشناسی.الان رفته فالو کرده اون زنه ک نمبدونه اتفاقی بوده فک میکنه تو دوستتو عرستادی ک امار بگیره ازش...خلاصه حرف زدیم و تموم شد .‌شوهرم تو دلش مونده بود..تا اخر شب خیلی خوب بودیم همه چی عالی بود یهو گفت چرا رفتی عکسشو دیدی؟؟گفتم میخواستم عکساشو ببینم ک زشته دلم خنک شه.گفت‌عک میکنی من‌پیگیرشم گفتم اصلا ب تو اعتماد دارم.خلاصه همه چیو قاطی کرد.و شروع کرد دعوا کردن من راجع ب دوستم بد فکر کردم طفلک عذر خواهی کرده من شرمندش شدم.تو غلط کردی رفتی پیج اونو نگاه میکنی تو از دوستم بدتری.حداقل دوستم واسم زیر و رو نمیکشه .تو رفتی نگاه کردی دوستمم نگاه کرد.ولی اون صادقانه لایک کرد فالو کرد تو دروغ میگی و پنهون کاری میکنی لایک نکردی ک معلوم نشه

من همون اول ک با افتخار داشتی از ماشین دوست پسرت میگفتی لاید میگفتم ن باید میفرستادمت خونه باباحونت تا بپوسی اونجا..تو از نسل باباتی .بیخور و مغرورین.اونم از ننه خرابت بود..(شوهرم هم از گیرایی ک ب خودش داده بود هم از کارای دیگش متوجه شده بود ک کج میره)..من زیاد بهت ازادی دادم دور برداشتی درستش میکنم .مشکل منم ک همه چیو بهت میگم.من ۴ سال با این دوست بورم ی بار واسش کامنت نذاشتم تو فوری واست کامنت گذاشتن.نذار صبرم‌تموم شه و خیلی حرفهای دیگ..من باردارم یکی دوروز پیش یکم دمغ بودم.واقعا بی دلیل گفت چیه گفتم بخاطر تغیرات هورمونیه واقعا‌چیزیم‌نیست بی حدصلم..دیشب ب من‌میگ من بهت اجازه میدم تغیرات هورمونیتو واسم نشون بدی..اگ اویزونت کنم هورمونات جرعت نمیکنه تغییر کنه .یا جایی میریم کمرت درد بگیره بری تو اتاق دراز بکشی..لیاقتت همون بایا و نامادریته ک محل سگ بهت‌نمیدن...ی بار رفتم خونه مامانم شهرستان هنوز ک هندزه میزنه تو سرم ک اجازه دادم بری

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792