روز تولد هفده سالگیم بود یک هفته رو مخم کار کرد البته اول من ازش خوشم اومد بعد یه حرفهایی زد که من دیگه دنبالش نرفتم و خودش اومد روز تولدم رفتم که هموملاقات کنیم اصلایادم نبود توماشینش نشستم همینکه صورتشو برگردوند میخواستم بگم بزن بقل میخوام پیاده شم اخه هرسری که دیدمش تو پارک شب بود پیاده شد بره بده موهاشو درست کنن من زدم به چاک و دوهفته بخاطر اینکه من با یه فرد خیالی زندگی میکردم گریه کردم
اره دو سال باهام رفیق بودیم بدبختی نبود ک نکشیم واسه ب هم رسیدن الانم دوساله عقدیم وجووودم ب وجودش بسته بود اندازه خدام دوسش داشتمو میپرستیدمش فقط نمیدونم نامرررد چرا ب بندهش خیانـــــــــتـــــــ کرد
ایــــی بی وفا یار با دلی غمداری من چه ها ک کردی ..💔