نميدونم چجوري شد ولي با دوستاش سيگار ميكشيدن فهميده بودم
منم خيلي بچه بودم اون. ٣ سال بزرگتر بود ازم و اونم بچه بود تقريبا
چجوري فهميدنم خييييلي داستانش طولانيه فقط دراين حد بگم ك انقدرررر همه بهم گفتن جدا شو معتاده و منم باور نميكردم اخرش داداش بزرگش بهم گفت بيا ببينش تا باورت شه
منم فك كن ي دختر دبيرستاني ك براي تا سر كوچه رفتن ٦٠ تا دروغ بايد ميگفتم نمييييدونم با چههههه جراتي ب مامانم اينا گفتم خونه دوستم ميمونم ي مشكلي براش پيش اومده خونشون ي كوچه بالاتر بودو رفت و امد خونوادگي داشتيم😑
بعدش پيچوندم تو پاييز هوا خييييلي ام سرد بود رفتم تهران با اتوبوس😑رفتم دنبالش اون خونه داداشش بود و از خونه مامانش اينا فرار كرده بود خلاصه راضيش كردم باهم برگشتيم شمال اون ماشين نداشتا يادمه ي سواري بود جا نداشت دوتايي كل جاده چالوس جلو نشسته بوديم🤦🏼♀️🤦🏼♀️كمرم رگ ب رگ شد
كنار دريا 😑😑😑😑😑شب ميخواستيم بخوابيم ك خداروشكر دوستم و داداش دوستم اومدن دنبالمون
بعدش همون شب داداش دوستم بهم گفت ٢٤ ساعت بمونين خونه ما اگه كاري نكرد هممون دروغگوييم و اون راست ميگه
يهو نصف شب بساطش و پهن كردو ي چيزايي و ميريخت توي سيگارش ميكشيد... اون صحنه هيچوقت يادم نميره
البته بعدش ب خيال خودم ميخواستم بمونم و ترك كنه اما خداروشكر ك از خر شيطون پياده شدم و خدا نجاتم داد