2777
2789
خونه عوض کنین به زودی اینجوری رو مخ میره نمیزاره به شوهرت نزدیک ‌شی .. فکرش و‌میگم.. 

شوهرم که نمیدونه تازه یه ماهه اینجا اومدیم نمیتونیم عوض کنیم 

شوهرم خودش نمیخواد نزدیکش نه فکر اون 

بهش فکر نمیکنم ینی نمیزارم فکرش بیاد که همش از خونه میرم بیرون که صداشم نشنوم فقط الان به بچم فکر میکنم ...

چجوری معتاد شد ؟ بعد چند وقت فهمیدی میکشه؟ 

نميدونم چجوري شد ولي با دوستاش سيگار ميكشيدن فهميده بودم

منم خيلي بچه بودم اون. ٣ سال بزرگتر بود ازم و اونم بچه بود تقريبا

چجوري فهميدنم خييييلي داستانش طولانيه فقط دراين حد بگم ك انقدرررر همه بهم گفتن جدا شو معتاده و منم باور نميكردم اخرش داداش بزرگش بهم گفت بيا ببينش تا باورت شه

منم فك كن ي دختر دبيرستاني ك براي تا سر كوچه رفتن ٦٠ تا دروغ بايد ميگفتم نمييييدونم با چههههه جراتي ب مامانم اينا گفتم خونه دوستم ميمونم ي مشكلي براش پيش اومده خونشون ي كوچه بالاتر بودو رفت و امد خونوادگي داشتيم😑

بعدش پيچوندم تو پاييز هوا خييييلي ام سرد بود رفتم تهران با اتوبوس😑رفتم دنبالش اون خونه داداشش بود و از خونه مامانش اينا فرار كرده بود خلاصه راضيش كردم باهم برگشتيم شمال اون ماشين نداشتا يادمه ي سواري بود جا نداشت دوتايي كل جاده چالوس جلو نشسته بوديم🤦🏼‍♀️🤦🏼‍♀️كمرم رگ ب رگ شد

كنار دريا 😑😑😑😑😑شب ميخواستيم بخوابيم ك خداروشكر دوستم و داداش دوستم اومدن دنبالمون

بعدش همون شب داداش دوستم بهم گفت ٢٤ ساعت بمونين خونه ما اگه كاري نكرد هممون دروغگوييم و اون راست ميگه

يهو نصف شب بساطش و پهن كردو ي چيزايي و ميريخت توي سيگارش ميكشيد... اون صحنه هيچوقت يادم نميره

البته بعدش ب خيال خودم ميخواستم بمونم و ترك كنه اما خداروشكر ك از خر شيطون پياده شدم و خدا نجاتم داد 

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

نميدونم چجوري شد ولي با دوستاش سيگار ميكشيدن فهميده بودم منم خيلي بچه بودم اون. ٣ سال بزرگتر بود از ...

آخی چه داستانی‌واقعا‌آدم‌چی‌بگه‌ حیف جوونیش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792