من 9 ماه بارداری فقط اصرار به زایمان طبیعی داشتم. کلی براش کلاس رفتم. اما 4،5 ساعتی که درد کشیدم فهمیدم خییییلی تحمل دردم پایینه دعا دعا میکردم حداقل سزارین بشم که انقدر درد نکشم. ولی از عمل جراحی هم بشدت می ترسیدم خلاصه 6 صبح ی پرستار مهربون اومد بالا سرم برام سوند زد گفت پاشو بریم سزارین.
تو اتاق عمل از ترس میلرزدیم اما پرسنلش مهربون بودن و بهم انرزی میدادن. ی پرده جلوم وصل کردن شروع کردن به کار
ی ربع بعدش صدای گریه نی نی رو شنیدم
5 دیقا بعد بردنم بخش و شکممو فشار دادن که چیزی نفهمیدم بعدش بردنم پیش نینی
خیلی خوب بود به اون اندازه ای که فکر میکردم ترسناک نبود