واقعا نمیدونم چطور درد توی سینم رو بنویسم ... امشب خیلیییی شاد بودم سالگرد ازدواجمون بود شوهرم اومد از سر کارم دنبالم ک بریم بیرون بعد سر یه حرف الکی وسط راه قهر کرد و گفت تو لیاقتت همینه که تو خونه باشی لیاقت بیرون رفتنو نداری باورتون نمیشه کلی دور بودیم از خونه برگشت خونه ...
بعد میگه از بس اخلاقت گوهیه اخه هیشکیم نداری بری باهاش بیرون ولی بخدا قسم من فقط دوست داشتم همه ی خوشیام با شوهرم باشه برای همین با دوست و فامیل بیرون نمیرفتم ... خیلیییی تنهام خیلیییی ...