با هزار بدبختی و دردسر با هم ازدواج کردیم تو همه سختیا کنارش بودم دم نزدم حمایتش کردم. از تهران پاشدم رفتم توی روستایی که ۱۲۰۰ کیلومتر با خونمون فاصله داشت بهخاطر کارش
منی ک اینقدر وابسته خانوادم بودم!
توی حایی ک هیچ امکاناتی نبود
با عصبی بودناش ساختم با بی پولیش ساختم
تو تنهایی بارداریمو گذروندم تو بی امکاناتی
تو تنهایی دارم یچمو بزرگ میکنم
یک سال و نیم اون جهنم و تحمل کردم تازه اومدیم توی یکی از شهرای کوچیک مرکزی ایران
فکنید اونجا ک زندگی میکردم چی بوده ک اینجا واسم بهشته منی ک یه عمر تهران زندگی کزدم