مامانم تعریف میکرد که خاله م وقتی مجرد بوده به هوای کمک رسوندن به مامانم تو بچه داری ( آخه مامانم سه تا پشت هم به دنیا آورده) می اومده خونشون
مامانم گفت هیییییچ برخورد بدی اوایل ازشون ندیدم گفت فکرشم نمیکردم بخوان با هم باشن .. خاله م خیلی شوخ و اهل بگو بخنده و جالب اینجاست که مامانم خیلی خوشگلتر از خاله مه
خلاصه یه بار که میخوان برن مسافرت بابام گیر میده که حتما اونم باید باشه نمیتونیم بچهها رو جمع و جور کنیم و... خلاصه با هممیرن شمال
مامانم گفت اصرار پدرم و خالم رو که دیده یکم شک کرده
گفت نصفه شب رفتم دستشویی وقتی برگشتم دیدم تو بغل همدیگه ن و دارن همدیگر رو میبوسن
گفت همونجا کلی گریه کردم و خودمو زدم و همون شبانه راه افتادیم سمت شهر خودمون
۳سال با خالم قهر بوده