اون از شهر دیگه ای هست..دوهفته ای اینجا بود منم میرفتم خونه مادرشوهرم..باهمم معمولی بود روابطمون نه باهاش خیلی صمیمی ام و نه بد..بعد پریروز ساعت ۲زنگم زد که باهاش برم استخر با زنه دوسته نامزدش..من گفتم فک نکنم بتونم بیام بعد گفت نمیای اینجا حوصلم سررفته..نزدیک بود شاخام دربیاد آخه هیچوقت بمن نمیگفت بیا تنهامو فلان و ..گفتم شاید بیام بعد ناهار..بعدم مادرم خون دماغ کرد حالش بد شد نتونستم برم.شب که رفتم اونجا دیدم سبزی پاک کرده بودنو مادرشوهرم محلم نزاشت زیاد..و اخماش توهم بود..به جاریم گفتم چرا نگفتی سبزی گرفته گفت خیلی نبود..بعد به مادرشوهرم گفتم چرا نگفتین بعم یجوری توپید بهم که مگه جاریت زنگ نزد بهت؟گفتم اون گفت حوصلم سررفته و نگفت سبزی خریدین که..بعدشم مادرم خون دماغ کرد وگرنه میخواستم بیام..تااخرشبم مادرشوهرم گرفته بود باهام..خیلی ناراحت شدم..چرا بهم نگفتن سبزی خریدن..هنوز نمیدونم قصدشون چی بوده از اینکار