دقیقا همه ادما همینو میگن
اینجا راحت میتونم باهات حرف بزنم چون کسی منو نمیشناسه میتونم واقعیت زندگیمو راحت بگم
پدری دارم که وقتی بچه بودم خیلی بی رحم بود
خیلی ما رو اذیت میکرد
یادمه چند بار ما رو تهدید به مرگ کرد
به مادرم با چاقو حمله کرد و من یه دختر نوجوان بودم سعی کردم جلوشو بگیرم که مامانم نمیره
اون لحظه به چیزی فکر نمیکردم فقط این برام مهم بود که مامانم نمیره
امیدوارم هیچوقت هیچ بچه ای تو این موقعیت قرار نگیره که اثر خیلی خیلی بدی تو روحش خواهد گذاشت
دوران بچگیم همش با دیدن صحنه کتک خوردن مادرم گذشت
سفر نمیرفتیم اگرم میرفتیم بابام جلو مردم وسط خیابون با مامانم دعوا میکرد یا میزدش
خیلی خجالت میکشیدم خیلی زیاد
خیلی سختی کشیدم از بدو تولد تا همین دو سه سال پیش
شبا از ترس اینکه بابام ما رو وقتی خوابیم نکشه تا صبح بین خواب و بیداری بودم که مواظبش باشم
هیچی از روحم نموند
همه چیم از بین رفت
احساسم، روحیه ام، غرورم، دخترانگیم همه چیم
اما الان هستم، ازدواج کردم دکتر روانشناس هستم و سعی میکنم به دیگران مفهوم زندگی رو بگم
هیشکی به اندازه کسی که از اتیش بیرون اومده نمیتونه زندگی رو تعریف کنه
از هیچی نترس
بعد از هر سختی آسانیه
من اینو با تمام وجودم فهمیدم
همه چی درست میشه بهت قول میدم