من بایه پسری دوست بودم مامانم فهمید منم مجبورشدم رابطمو باهاش ادامه ندم بدونه اینکه بهش بگم چندروز ازم بی خبر بود تاامروز زنگ زد به شماره یکی از دوستام کلی به اون التماس کرد منو راضی کنه باهاش حرف بزنم من باهاش با سرد ترین لحن ممکن حرف زدم اون منو خیلی زیاد دوست داشت واین از رفتاراش کاملا مشخص بود بهم گفت ازم خسته شدی منم گفتم آره بعداز این حرفم صداش میلرزید بغض کرده بود ولی جلوی شکستنشو گرفت من واقعا نمیدونم چیکار کنم مامانم از دستم خیلی ناراحت شده هرکار بکنم یکی ازم ناراحته ولی مامانم خیلی مهمتراز اونه چیکار باید بکنم به خدا مغزم داره منفجر میشه ازبس از صبح تاحالا فکر کردم اون پسرخیلی خوبیه واقعا عاشقمه من از روی حرفاش نمیگم از کاراش رفتاراش از چشماش معلومه عاشقمه درآخر حرف زدنمون گفت باشه هرکار توبخوای انجام میدم مواظب خودت باش صداش ازتومغزم بیرون نمیره من تاحالا باعث اخم کسی نشدم ولی الان دل یه نفروشکستم ولی اگه رابطمو ادامه بدم مامانم خیلی زیاد ناراحت میشه اون مشکلی نداره ولی میگه هنوز بچه ای واست زوده البته درست هم میگه من 15 سالمه و اون 17سالش اسمش علی هست علی اونقد تو زندگیش سختی کشیده که از یه مرد 40ساله هم مردتره
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
آخی کوچولوهای دوست داشتنی بهش بگو مامانم گفته دانشگاه که قبول شدی اجازه داری باهاش دوست بشی بزار اونم انگیزه بگیره پسری که از حالا مرد شده باید درک کنه بگو برو درس بخون تا مامانم اجازه بده باهات دوست بشم