2777
2789
عنوان

شیرخشک

| مشاهده متن کامل بحث + 169 بازدید | 22 پست
این چربیش نسبت به نان کمتره پسرمنم وزنش کمه

نه اينطوري نيست اتفاقا منم پسرم وزنش كمه من نان ميدادم الان سوپراميل ميدم هم خوب ميخوره هم چربه پسرم نيم كيلو رفت بالا يه مولتي ويتامين هم دكترش داده عاليه اشتهاش زياد ميشه صبح ها ميدم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

نه اينطوري نيست اتفاقا منم پسرم وزنش كمه من نان ميدادم الان سوپراميل ميدم هم خوب ميخوره هم چربه پسرم ...

عه پس ازدکترش بپرسم ازش استفاده کنم.

خوش اومدی به زندگیمون بهترین بهونه نفس کشیدن😍😍😗😙
چطوری ینی عین شیرخشک هرموقع خواست شیرپاستوریزه بدم?دل درد نمیگیره?

نه عزیزم دل درد نمیگیره اره شیر پاستوریزه بریز پستونکش 

میتونی برای اطمینان روزای اول شیر پاستوریزه رو با اب جوشیده خنک شده رقیق تر کنی که کم کم معده اش عادت کنه کم کم ابو کم کن شیر رو بیشتر و در اخر فقط شیر بریز اگر روزای اول نخورد یه دونه قند بریز توش کم کم قند رو حذف کن 

من این کلکا رو سر پسرم زدم البته پسرم چون فرنی با شیر گاو مبخورد دیگه اب با شیر قاطی نکردم

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز