اینهمه 5سال پای سربازیشو، قوزقرنیه، بیکاری و بی پولیو، بعدم هپاتیت ب که دیگ خوب نمیشه موندم،هیچی ازش نخواستم، هر ماه وعده های پوشالی ازدواج میداد، گفت از اول خانواده هامون باید در جریان باشن ماهم به همه گفتیم، درست زمانی ک دید بدون اون میمیرم، ی شبه ولم کرد،نه جواب زنگامو داد نه اس ام اس هامو التماسامو... الان من موندمو گریه... تنهای تنها... با کلی خاطرات ک دارن نابودم میکنن😔اینهمه از دل و جونم مایه گذاشتم براش، تو تمااااااااام سختیاش بی تردید کنارش بودم... بش میگفتم حاضرم تو چادر باهات زندگی کنم... اون الان کارشناس اتاق عمله... ترس از اخراج شدنش بخاطر هپاتیتشو بهانه کرد اما ظاهرا یا میخواد بره المان یا یکی دیگرو پیدا کرده یا مزه پولو چشیده و منو فراموش کرده... 😔براش متاسفم