2777
2789
عنوان

رمان شماره ۲

| مشاهده متن کامل بحث + 760 بازدید | 30 پست

Pori 🚪:

#پارت9

#خواستن_توانستن_نیست


¤فلش بک¤

روی نیمکت نشسته بودم و تند تند جزومو میخوندم،آخه من نمیفهمم روز دوم ترم جدید کدوم استاد استغفراللهی امتحان میگیره؟

هرچی میخوندم نمیفهمیدم،لعتنی! دیشب چقدر به هانا گفتم من امتحان دارم ولی کو گوش شنوا،هی گفت بریم بیرون بریم بیرون! منم مهربون! قبول کردم .




عین چی محو جزوه بودم که یه چی خورد پس کلم،چشام از درد بسته شد و آخی از ته دل گفتم،دستی دور گردنم حلقه شد و پشت بند اون صدای صدف تو گوشم پیچید :به به دختر دایی گرام،چطوری؟




با حرص دستشو پس زدمو گفتم :نمیتونی مث آدم اعلام وجود کنی؟

چشاشو گرد کرد و گفت :مگه تو زبون آدمارو میفهمی؟

دستام از حرص مشت شد، جزوم رو کبوندم رو پاش و غریدم :بیشعور حیوون خودتی .

خندید و گفت :میدونم حقیقت تلخه اما باید بپذری .

+به بزرگترت احترام بزار .

عاقل اند صفیحه نگام کرد و گفت :چهار ماه که این حرفارو نداره .

پشت پلکی نازک کردم و گفتم :به هر حال من چهارماه زود تر از تو به دنیا اومدم .




بیخیال گفت :خب الان چه گلی به سرم بگیرم؟

چیزی نگفتم که گفت :واسه امتحان خوندی؟

یهو ترس و دلهره مث خوره افتاد به جونم :وویییی نه! وقت نکردم .

دستشو تو هوا تکون داد و با تاسف گفت:خاک توسرت استاد حمیدی امتحاناش وحشتناکه!

+تو از کجا میدونی؟




دوباره از اون نگاها کرد که میگه چقدر تو گاوی و گفت :ببخشید بنده ترم پیش شاگردش بودما!

گیج سرتکون دادم و گفتم :تو خوندی؟

-معلومه که آره،جرات نداشتم نخونم .

با التماس نگاش کردم و گفتم :صدفی؟

همونطور که به ناخونای مانیکور شدش زل زده بود گفت :هوم؟

+میگم ...چیزه ... بهم میرسونی؟




با تعجب برگشت نگام کرد :دیوونه شدی؟عمرا اگه استاد بفهمه هر جفتمون این ترم افتادیم.

با التماس پاهام چندبار رو زمین کوبوندم وگفتم :تورو خدا!

نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره شروع کرد به ور رفتن با ناخنش :یه شرطی داره!

مشتاقانه گفتم :چی؟

-دیگه این چهار ماه بزرگ بودنتو به روم نیاری!




لب و لوچم آویزون شد،یکم به نیم رخ بی تفاوتش نگاه کردم و نهایتن با کلافگی گفتم :قبوله .

لبخندی زد و به رو به رو خیره شد یهو با هیجان گفت :هانی،هانی!

+ها؟

با چشم به روبه رو اشاره کرد :اونجارو،پسررو نگاه چه جذابه!




کلافه پوفی کشیدم و بدون توجه به ایما و اشاره هاش گفتم :وای صدف شورشو در آوردی با این پسرا! اینجوری پیش بری هیچکس نمیاد بگیردت!

اخمی کرد و گفت :تو برگرد نگاه کنش بعد بشین واسه من شاهنامه نویسی کن!

بیخیال برگشتم به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم،نفس بند اومد،ناباور زیر لب زمزمه کردم :ا...اشکان!


🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

Pori 🚪:

#پارت10

#خواستن_توانستن_نیست


صدف زد رو کمرم و گفت :ای شیطون! بعد بشین منو نصیحت کن،تو که هفت خط تر از منی!

با تشر گفتم :یه لحظه زبون به دهن بگیر،سرم رفت،تو اصن چیزی میدونی؟




شونه بالا انداخت و گفت :اصن نیاز نیست بدونم،چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است!

کلافه گفتم :نخیر اینجا چیزی عیان نیست،این پسره تو تولد رها بود واسه همین تعجب کردم،تو تاحالا دیده بودیش؟

بدون توجه به سوال من نیشخندی زد و گفت :نکنه توقع داری باور کنم؟...باشه ...باشه اصن تو راست میگی،یعنی باهاش حرفم نزدی؟



محکم گفتم :نع.

پوزخند زد و گفت :آره جون مامان ملیحه،پس این اشکان گفتنت چی بود؟

دهنم بسته شد،اسمشو گفتم؟کی؟الان یکی باید بیاد دهن اینو ببنده .

+اولا جون عمه رو قسم نخور،دوما دوست دارم با پسر مردم حرف بزنم .



بیخیال به ساعتش نگاه کرد و یهو با ترس از جاش بلند شد،متعجب داشتم نگاش میکردم که بازومو کشید و مجبورم کرد باهاش همقدم شم:چته صدف؟

همونطور که منو کشون کشون به سمت ساختمون دانشگاه میبرد گفت :دیر شد،الان استاد بره سر کلاس دیگه مارو راه نمیده .

اینو که گفت منم با ترس شروع کردم دویدن،جلوی در کلاس خم شدم و نفسی تازه کردم،صدف با احتیاط سرشو برد داخل و یهو درو هل داد که باعث شد در با صدای بدی به دیوار برخورد کنه.



کمر صاف کردم .

+چته دیوونه؟درو شکستی!

دستمو کشید و برد داخل :وضعیت سفیده.

داخل کلاس حدود هفت هشتا دختر و ده دوازده تا پسر نشسته بودن و گرم صحبت و شیطنت بودن،جلسه ی پیش من وسط تایم کلاس رسیدم وقت نکردم رو تعداد بچه ها دقت کنم،با صدف رفتیم سمت دوتا صندلی خالی ردیف سوم و نشستیم.




با استرس جزومو رو میز گذاشتم و شروع کردم به خوندن،چند دیقه بعد در کلاس باز شد و استاد حمیدی اومد داخل  و پشت میزش نشست،اینقدر محو جزوه شده بودم که نفهمیدم داره حضور غیاب میکنه،صدف زد تو بازوم و زیر لب جوری که فقط من بشنوم گفت :عاشق! استاد با توعه .



سرم بلند کردم و برطبق عادت گفتم :جونم استاد؟

یهو کلاس منفجر،با خجالت لب گزیدم و گفتم :عذر میخوام حواسم نبود.

استاد با اخم گفت :بیات تویی؟

سرتکون دادم :بعله .

چیزی نگفت و نفر بعدی رو صدا زد،حضور غیاب تموم شد و خواست لب باز کنه چیزی بگه که چند تقه به در زده شد و در باز شد،نمیتونستم شخص پشت درو ببینم اما صداش بدجور آشنا بود :میتونم بیام داخل استاد؟



حمیدی یع تای ابروشو بالا انداخت و گفت :صبح بخیر! میدونی ساعت چنده؟

-ببخشید استاد

-بیا داخل!

اومد داخل و من تونستم قامت اشکان رو تشخیص بدم،تو دلم با درد نالیدم :چرا این همه جا هست؟


🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

Pori 🚪:

#پارت11

#خواستن_توانستن_نیست


¤زمان حال¤

چند تقه به در زدم،لحظه ای بعد در باز شد و قامت مامان تو چهار چوب در نمایان شد،منو که دید اخمی کرد و رفت،لبخند محوی زدم،خوشبینانش اینه که لایق اخمشون هستم،بی سر و صدا وارد  شدم و در رو پشت سرم بستم .




بابا تو سالن نبود،دلم هوایی شده بود،دلم آغوش مامان رو میخواست .

پاورچین پاورچین رفتم تو آشپزخونه و پشت سر مامان به اپن تکیه زدم،متوجه حضور من نشد،شایدم شد و به روی خودش نیاورد .




برگشت و با دیدن من هینی کشید و دستشو رو قلبش گذاشت،ثانیه ای بعد بی تفاوت به کارش ادامه داد،اومدم کمی ازش فاصله بگیرم و که دستم به سیب روی اپن خورد،قبل از اینکه بیوفته زمین رو هوا گرفتمش و دوباره رو اپن گذاشتم .




-خانم اون میوه رو دوباره بشور .

این صدای بابا بود که از پشت سرم میومد،بغض وحشیانه به گلوم چنگ انداخت، لبخند لرزون و تلخی زدم و از آشپزخونه بیرون اومدم، با قدی خمیده به سمت اتاقم رفتم و داخل شدم و درو پشت سرم بستم .




نگاهی کلی به فضای اتاق انداختم،تا قبل از اون اتفاق شوم اتاق منو هانا یکی بود،اما سه سال پیش اتاق مهمون شد برای هانا،هنوز وسایلش تو اتاقمه،هیچکدوم از وسایل هانا رو از اینجا نبردن،به دستور بابا براش وسایل نو خریدن،معتقد بودن که این اتاق و تمام وسایلاش نجسن.




دیگه عادی بود برام،تو آینه ی قدی نگاهی به خودم انداختم،دیگه از اون دختر شاد و سرزنده چیزی نمونده بود،برق نگاهش خاموش بود،شکسته شده بود،چرا؟




درست زمانی که نیاز به حمایت خونوادم داشتم پشتم رو خالی کردن،نپرسیدن چرا! چیشد؟مقصر کی بود چطور اینجوری شد؟

بریدن و دوختن و تنم کردن،قاضی شدن و حکم صادر کردن،...قصاص...





ولی نه از اون قصاص ها که یه طناب میبندن دور گلوت و خفت میکنن،قصاص من تدریجیه،مرگ تدریجی!

هنوز نمردم...اما یه کاری کردن که دیگه زنده هم نباشم ...خنثی...رااااحت!


🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

Pori 🚪:

#پارت12

#خواستن_توانستن_نیست


هوفی کشیدم و چشامو مالش دادم،نمیتونستم تمرکز کنم،دوباره نگامو به متن قردادی که باید ترجمه میکردم دادم .ای خدا!  چرا هیچی نمیفهمم؟




صدای شیرین تو گوشم پیچید :چته تو؟

کلافه نگاش کردم :نمیدونم اصن نمی تونم تمرکز کنم .

کمی نگام کرد و چیزی نگفت،در اتاق باز شد و شهاب با چنتا برگه اومد داخل،با لبخند بهمون سلام کرد و به سمت میز شیرین رفت و برگه هارو سمتش گرفت :مث دفعه ی قبل نشه!




شیرین پشت پلکی نازک کرد و گفت : خیلی بدت میاد بده به یکی دیگه .

شهاب هم نه گذاشت و نه برداشت اومد سمت من و برگه هارو گذاشت رو میز : خانم بیات اگه میشه این برگه هارو تا آخر وقت کاری بهم تحویل بدید .




برگه هارو تو دستم گرفتم و کمی نگاهشون کردم،نسبت به قرداد خودم آسون تر بود،سری تکون دادم و گفتم : یه ساعت دیگه میارم اتاقتون .

شهاب لبخند جذابی زد و از اتاق خارج شد .



شیرین با حرص گفت : توکع نمی تونستی تمرکز کنی!

لبخند حرص درآری زدمو گفتم : برای اینکه روتو کم کنم تمرکز میکنم!

با حرص گفت : من زن داداش نمیخوام!





سوالی نگاش کردم،یکم فک کردم،وقتی متوجه منظورش شدم با ترس آب دهنمو قورت دادم،بغض لعنتی داشت دیوونم میکرد،از جام بلند شدم ...شیرین خبر نداشت من بخوامم نمی تونم زن داداش کسی بشم،برگه هارو رو میز شیرین گذاشتم و گفتم : دیگه اینجوری قضاوت نکن .




دوباره سرجام نشستم و به برگه ها زل زدم،به لطف شیرین دیگه هیچی نمیفهمیدم،یهو خاطرات به مغزم هجوم آورد "بابا: دختره ی خراب!

مامان:تو اینجوری نبودی .

هانا : چرا آجی؟"چرا ...چرا...چرا؟

واقعا چرا؟چیشد؟چه اتفاقی افتاد؟




با لیوانی که روی میز قرار گرفت به خودم اومدم،شیرین با نگرانی گفت :ببخشید نمیدونستم ناراحت میشی،بیا یکم بخور آروم شی .

لیوان آب رو به لبم نزدیک کردم و چند جرعه ازش خوردم،شیرین یه دستمال به سمتم گرفت و گفت : اشکاتو پاک کن!

گریه کردم؟ پس چرا خودم نفهمیدم؟

لعنت به تو اشکان...


🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

Pori 🚪:

#پارت13

#خواستن_توانستن_نیست


¤فلش بک¤

با صدف و کیمیا گرم صحبت بودیم که عطر زنونه ی آشنایی تو مشامم پیچید، با تعجب برگشتم و به قامت کشیدش نگاه کردم،ذوق زده از جام بلند شدم و به سمت رفتم و خودم و پرت کردم تو آغوشش با هیجان گفتم : وااای رها!




با لبخند ازم جدا شد و گفت : علیک سلام

+رفتی حاجی حاجی مکه؟

با خونسردی که ذاتی بود گفت :عزیزم،درگیر زندگی تاهلی شدم .

با شیطنت گفتم : من دلم نمیخواد به این زودیا خاله بشما!

اخم مصنوعی کرد و محکم زد تو بازوم : بی حیا،ما هنوز نرفتیم زیر یه سقف!




قهقهه ای زدم،صدف و کیمیا هم به سمتمون اومدن،صدف رهارو میشناخت اما کیمیا نه،چهار نفری میگفتیم و میخندیدیم که کیمیا چیزی در گوش صدف گفت،صدف روبه من و رها کرد و گفت : بچه ها ما میریم تا یه جایی و زود بر میگردیم .




+باشه .

از جاشون بلند شدن و به سمت کافه ی اون طرف خیابون رفتن،به رها خیره شدم که با لبخند داشت پیامک بازی میکرد،کمی سوالی که تو ذهنم بود رو مزه مزه کردم و با کلی جون کندن از رها پرسیدم :رها؟

سرشو بلند کرد و با لبخند گفت : جانم؟




مردد پرسیدم : تو کسی به اسم اشکان تابان میشناسی؟

یه تای ابروشو بالا انداخت گفت : پسر خالمه .

با چشای گرد شده گفتم : واقعا؟

سرشو تکون داد و با شیطنت پرسید : چطور؟نکنه چشت دنبالشه؟ گفت من پامو تو این دانشگاه بزارم دخترا برام جون میدنا من باور نکردم .




دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم : نه بابا دیوونه،چشمم دنبال چیش باشه؟فقط واسم جای سوال بود که این تو جشن تو بود اینجا هم هست گفتم شاید بشناسیش .

با لبخند کجی نگام میکرد :گفته باشم من پسر خالمو میشناسم به هر کسی پا نمیده البته تو هم بد نیستی خوشگل هستی خوشتیپ هم هستی وضع مالیتونم بد نیست،یهو دیدی کنار اشکان نشستی پای سفره ی عقد!




یه لحظه با تصور این لحظه قلبم شروع کرد به بیتابی کردن، تو دلم کیلو کیلو قند آب میکردن،اما بر خلاف احساس درونیم گفتم : فانتزی قشنگ و مزخرفی بود،من موندم ذهن خلاق تو چجوری این چرندیاتو بهم میبافه.



پشت پلکی نازک کرد و سرشو برگردوند،تو دلم آشوب بود،از همون لحظه ی اول که اشکان رو دیدم یه جوری شدم،نکنه ... نکنه.... نه بابا! من .... عشق.... امکان نداره!


🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

عه بزار قرار بود روزی پنج تا پارت باشه من،میخونمممم🤕😣😣

مرسی که واقعا تو یه نفر هستی چشم عزیزم

این چند روز اینترنت نداشتم فردا ۱۵ پارت هر رمان رو میزام

Pori 🚪:

#پارت14

#خواستن_توانستن_نیست


با استرس خودکار رو به لبم فشردم،استاد برگه هارو بخش کرد،نگاه کلی به برگه انداختم،آب دهنمو با ترس قورت دادم،خدایا خودت بدادم برس اینجوری نمرم ده رو هم رد نمیکنع!




وای خدا جون این ترمو بیوفتم باید با مترجمی بای بای کنم،سوالای که بلد بودم رو جواب دادم،یه برگه افتاد زیر پام،خودکارم رو انداختم زیر میز تا به بهونه ی خودکار خم شم .




برگه و خودکار رو برداشتم و زیر ورقم پنهان کردم،سرمو بلند کردم استاد داشت به سوال یکی از بچه ها جواب میداد،یواشکی برگه رو از زیر ورقم در آوردم و نگاهی بهش انداختم "برگتو بده پشت "لبخند محوی از سر ذوق زدم،دمت گرم صدف نوکرتم!





برگرو از زیر صندلی انداختم پشت،استاد نمیتونست میزمو ببینه،یکم صبر کردم ولی خبری از برگم نبود،مث چی استرس داشتم خدایا بیا یه ایندفعه و آبروی مارو بخر .




سرمو بلند کردم که متوجه شدم استاد با آبرو های گره خورده داره میاد سمتم،فاتحمو خوندم و تو دلم با مترجمی خداحافظی کردم،خاک تو سرت هانیه کاش برگتو نمیدادی به صدف لااقل آبرومند از این درست میوفتادی!





استاد نزدیکم بود که برگم از زیر میز اومد،سریع خم شدم برداشتمش،استاد اومد بالا سرم با دیدن برگم کمی مشکوک نگام کرد و رفت،ای مردشور اون قیافیه خیارشوریتو ببرن با اون کک و مکای زشتت .سکته کردم،به برگم که حالا پر پر بود نگاه کردم.




بابا دمت گرم صدف چه خوب از رو خطم کپی زدی! وایستادم دوسه نفر برگشونو بدن بعد من بدم،از جام بلند شدم و برگمو تحویل دادم و از کلاس خارج شدم .پنج دقیقه بعد صدف هم اومد بیرون،لپشو کشیدم و گفتم :گوگولی!





با چشای گرد شده دستمو پس زد و گفت : خدا خودش باید به دادت برسه!

ایشی کردم و گفتم : لیاقت محبتم نداری،منو باش میخواستم ازت تشکر کنم.



لبخند پت و پهنی زد و گفت : خواهش میشود،گرچه من خودمم زیاد بلد نبودم فقط سه تا سوالت رو جواب دادم .

+اختیار داری دختر عمه،کل برگمو پر کرده بودی .

-نه بابا بقیشو دادم پشن سریم نوشت.

با تعجب گفتم : پشت سریت کی بود؟

شونه بالا انداخت و همونطور که به سمت ورودی ساختمون میرفت گفت : جناب تابان!




نععععع! دهنم مث غار باز شده بود،خدایا گفتم آبرومو بخر ولی نه به قیمت اینکه جلو اون لنگ دراز آبرومو ببری! با خودم داشتم حرص میخوردم که در اتاق باز شد و اشکان اومد بیرون،با دیدن من لبخندی زد و به سمتم اومد،با انگشت اشاره زد نوک دماغم و گفت : یکم درس بخون کوچولو!




وبعد از جلوی چشمای مبهوت من رد شد و رفت،مات به دیوار روبه روم خیره شدم،این الان چی گفت؟گفت کوچولو؟باحرص گفتم : ماشاءالله به محرم نامحرمم که اعتقاد نداری  !

🍂🍃🍂🍃🍂

🍂🍃🍂🍃

🍂🍃🍂

🍂🍃

🍂

Pori 🚪:
#پارت15
#خواستن_توانستن_نیست

با حرص به مسیر رفتنش خیره بودم که رها با خنده اومد سمتم و گفت :نخوریش!
متعجب گفتم :ها؟
-میگم با چشات نخوریش!



چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : این پسر خاله ی تحفت به محرم نامحرم اعتقاد نداره؟
با لبخند گفت :چطور؟
با یادآوری کارش حرصم گرفت :اومده میزنه نوک دماغم میگه...صدامو مسخره کردم :یکم درس بخون کوچولو!
با اخم تو چشاش که میخنید زل زدم و گفتم : من کجام کوچولوعه؟



رها قهقه زد و گفت : توقع نداری با یک و هشتاد قد  به تویی که یک و شست رو به زور داری بگه بزرگ!
پشت پلکی نازک کردم و گفتم :خیلی هم  قد خوبی دارم،اون خیلی درازه قد من مناسبه.



چند بار آروم زد رو کمرم و گفت :باشه بابا نخور منو،ولی خودمونیما حس میکنم این اشکان خاطرتو میخواد .
یهو قلبم شروع کرد دیوانه وار زدن،خودشو به در و دیوار دنده هام میکوبید،انگار میخواست از بدنم بیاد بیرون .




به سختی آب دهنمو قورت دادم  و گفتم :چ...چرا چرت و پرت میگی،از روی چی میگی خاطرمو میخواد؟
لبخندی زدو همونطور که به سمت محوطه ی دانشگاه هدایتم میکرد گفت :از رو نگاه های خیرش،از روی حرفایی که پیش من و بقیه میزنه،هانیه اشکان تو این دوماهی که باهات آشنا شده از تو خوشش اومده،نمیتونم بگم دوست داره ولی مطمئن باش همین روزا خودتم متوجه میشی.



نفس کشیدنم سخت شده بود،مطمئنم رنگم پریده بود و قیافم بامزه شده بود،خدایا من جنبه ی این شوخیارو ندارما!
¤¤¤¤¤
رو تخت دراز کشیده بودم و عکسای پروفایل اشکانو میدیدم،تو این چند وقت تمام فکر و ذکرم شده اشکان،دقیقا از اون روز تو مراسم نامزدی رها،چپ میرم اشکان راست میرم اشکان،گاهی وقتا حتی تو فکرم باهاش حرف میزنم.




بعضی وقتا منحرف میشم خودمو تو بغلش تصور میکنم،میدونم اشتباه،میدونم وابسته شدم،میدونم ممکنه هیچوقت به اشکان نرسم اما ...شیرینه... خیلی شیرینه،اینکه یه مرد رو که فقط متعلق به خودت باشه داشته باشی خیلی شیرین و رویاییه ...



میدونم اگه بابا بفهمه که نزدیک دوماهه یه پسر تو فکرمه دیگه حتی نگاهمم نمیکنه،حق داره خب،غیرت داره،دوست نداره ناموسش از دست بره!



اما قلب من که این چیزا سرش نمیشه،عاشق نیست ...شایدم هست...نمیدونم اسم این حس لعنتیو چی بزارم ...عشق...دوستداشتن...احساس زود گذر ...نمیدونم چی؟...ولی هرچی هست این حسو دوست دارم .
🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂
🍂🍃
🍂

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   وحشیترازبافقی  |  26 دقیقه پیش
توسط   2222bahar_naz  |  25 دقیقه پیش
توسط   nazaniinn86  |  26 دقیقه پیش