Pori 🚪:
#پارت9
#خواستن_توانستن_نیست
¤فلش بک¤
روی نیمکت نشسته بودم و تند تند جزومو میخوندم،آخه من نمیفهمم روز دوم ترم جدید کدوم استاد استغفراللهی امتحان میگیره؟
هرچی میخوندم نمیفهمیدم،لعتنی! دیشب چقدر به هانا گفتم من امتحان دارم ولی کو گوش شنوا،هی گفت بریم بیرون بریم بیرون! منم مهربون! قبول کردم .
عین چی محو جزوه بودم که یه چی خورد پس کلم،چشام از درد بسته شد و آخی از ته دل گفتم،دستی دور گردنم حلقه شد و پشت بند اون صدای صدف تو گوشم پیچید :به به دختر دایی گرام،چطوری؟
با حرص دستشو پس زدمو گفتم :نمیتونی مث آدم اعلام وجود کنی؟
چشاشو گرد کرد و گفت :مگه تو زبون آدمارو میفهمی؟
دستام از حرص مشت شد، جزوم رو کبوندم رو پاش و غریدم :بیشعور حیوون خودتی .
خندید و گفت :میدونم حقیقت تلخه اما باید بپذری .
+به بزرگترت احترام بزار .
عاقل اند صفیحه نگام کرد و گفت :چهار ماه که این حرفارو نداره .
پشت پلکی نازک کردم و گفتم :به هر حال من چهارماه زود تر از تو به دنیا اومدم .
بیخیال گفت :خب الان چه گلی به سرم بگیرم؟
چیزی نگفتم که گفت :واسه امتحان خوندی؟
یهو ترس و دلهره مث خوره افتاد به جونم :وویییی نه! وقت نکردم .
دستشو تو هوا تکون داد و با تاسف گفت:خاک توسرت استاد حمیدی امتحاناش وحشتناکه!
+تو از کجا میدونی؟
دوباره از اون نگاها کرد که میگه چقدر تو گاوی و گفت :ببخشید بنده ترم پیش شاگردش بودما!
گیج سرتکون دادم و گفتم :تو خوندی؟
-معلومه که آره،جرات نداشتم نخونم .
با التماس نگاش کردم و گفتم :صدفی؟
همونطور که به ناخونای مانیکور شدش زل زده بود گفت :هوم؟
+میگم ...چیزه ... بهم میرسونی؟
با تعجب برگشت نگام کرد :دیوونه شدی؟عمرا اگه استاد بفهمه هر جفتمون این ترم افتادیم.
با التماس پاهام چندبار رو زمین کوبوندم وگفتم :تورو خدا!
نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره شروع کرد به ور رفتن با ناخنش :یه شرطی داره!
مشتاقانه گفتم :چی؟
-دیگه این چهار ماه بزرگ بودنتو به روم نیاری!
لب و لوچم آویزون شد،یکم به نیم رخ بی تفاوتش نگاه کردم و نهایتن با کلافگی گفتم :قبوله .
لبخندی زد و به رو به رو خیره شد یهو با هیجان گفت :هانی،هانی!
+ها؟
با چشم به روبه رو اشاره کرد :اونجارو،پسررو نگاه چه جذابه!
کلافه پوفی کشیدم و بدون توجه به ایما و اشاره هاش گفتم :وای صدف شورشو در آوردی با این پسرا! اینجوری پیش بری هیچکس نمیاد بگیردت!
اخمی کرد و گفت :تو برگرد نگاه کنش بعد بشین واسه من شاهنامه نویسی کن!
بیخیال برگشتم به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم،نفس بند اومد،ناباور زیر لب زمزمه کردم :ا...اشکان!
🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂
🍂🍃
🍂