2777
2789
عنوان

۳۹ هفته و دو روزمه دریغ از یه درد

482 بازدید | 54 پست

خانوما نگرانم. درد ندارم دیشب یه ساعت پیاده روی تند داشتم بچه یکمی اومده پایین تر و سرشکمم خالی تر شده. دکتر دوشنبه هفته پیش گفته رحمت دو سانت بازه. صبح بعد صبحونه نیم ساعت پیاده روی کردم قر دادم خونه رو جارو نپتون کشیدم. خبری نیست. شوهرم میگه پس کی زایمان میکنی😑😑😑😑همه آماده باشن واسه من😐😐😐😐😐

عزیزم این روزهای اخر تحملا کم میشه 

ولی شما تا 41 هفته هم وقت دارید 


زن طلاییست که عاشق شدنش اجباریست ، همچو برگیست که گریان شدنش اخطار است ، مثل ماه است که در پرده  شب الماس است ، همچو خورشید زیبا شدنش تکرار است . 

ولی چون دهانه رحم باز شده و بچه اومده پایین ان شالله تا برسی به هفته 4 زایمان کردی 

به سلامتی هم باشه ان شالله 

زن طلاییست که عاشق شدنش اجباریست ، همچو برگیست که گریان شدنش اخطار است ، مثل ماه است که در پرده  شب الماس است ، همچو خورشید زیبا شدنش تکرار است . 

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

وای منم همینطور بودم ماه آخر همش در حال پیاده روی بودم غصه نخود انشاالله بوقتش دنیا میاد

من روزای آخر شب میرفتم دستشویی شوهرم با استرس بیدار میشد میگفت داره میاد😂😂

😍😌متاهل وصدالبته متعهد هرآدمی باید یه باباطاهر تو زندگیش داشته باشه ک بهش بگه  گل سرخم چرا پژمرده حالی بیا قسمت کنیم دردی ک داری بیا قسمت کنیم بیشش بمن دِه ک تو کوچک دلی طاقت نداری😍😘🤗😇  

حالا زیادی تحرک نداشته باش.قر م نده.بزار بخوبی بدنیا بیاد بعد😅😅

مادر شدن مثه آتو دادن به دنیاست، همیشه استرس داری همیشه نگرانشی .پسر قشنگم از وقتی اومدی هر روز مامانی بهاره😍.مادر بودن حس عجیب و خاصیست. احساس میکنم قلبم جایی بیرون از سینه میتپد.   پسرم، مرد کوچکم، جهان برای من در تو خلاصه میشود💙💙💙   پسرم آرام دوستت خواهم داشت طوریکه هیچکس به جز خودت این حس مرا درک نخواهد کرد💙

من دو تا بچه آوردم تا آخرش هیچ اثری از زایمان نداشتم روزی که رفتم برای بچه دومم ۳۹ هفته و چهار روز بودم حتی شکمم تیر هم نمیکشید سر هر دوتاشونم خیلی فعال بودم رابطه هم داشتم 

من چهل و یک هفته و دوروز بودم زایمان کردم.

اصلا هم درد نداشتم

حتی روغن کرچک یک شیشه کامل خوردم دردم نگرفت

زعفرون هم خوردم اثر نداشت

رابطه هم زیاد داشتم به خصوص اخراش

دهانه رحمم هم از 38هفته حدودا دوسانت باز بود

اخر دکترم گفت برم امپول برنن برام.


عزیز دل مادر😍بین خودمان بماند،خدا خواست مرا خوشبخت ترین زن جهان کند که تو را آفرید.😘😘😘فرزندم، دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم با تو لذت ببرم...

سلام.به سلامتی زایمان کنی.اصلا نگران نباش.من دهانه ی رحمم 4 سانت باز شده و بود و هیچ دردی نداشتم! دکترم موقع معاینه خندش گرفته بود و میگفت واقعا دردی نداری؟ بذار بچت قشنگ وزن بگیره و کامل بشه، خودش میاد، تا هفته ی 41 هم وقت داری.اگه هم عجله داری که زودتر بیاد و میخوای زایمان طبیعی بکنی میتونی بری بیمارستان بستری بشی، اونا هم آمپول فشار بهت میزنن و بعد دردهات شروع میشه.

موفق میشوم.نه فورا، ولی حتما
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792