مامان بزرگم 83سالشه میگه اون قدیما که کوچیک بوده مامانش میفرسته سرچشمه آب بیاره مثلا 75سال پیش این حدودا بوده گفت رفتم یهو دیدم یه خانم نشته بود کنار بوته های کنار چشمه و هی مثل زنی که میخواد بچه دنیا بیاره زور میزد و گفت فک کردم یکی از همسایه هاست صداش زدم فلانی گفت اصلا نه نگام کرد نه جوابمو داد گفت سر ظهر بودو هیچ کس اون اطراف نبود
بعدم مامان بزرگم فرار میکنه میره به مامانش میگه اونم میگه جن بود خیلی ناراحت میشه که بچه رو تنهایی فرستاده بود سرچشمه