نگفتم؟صبر کن!فصل بهاران میرسد روزی؟ به سر دوران سرمای زمستان میرسد روزی؟نگفتم؟ نوبت صوت هَزاران میرسد روزی؟تو میگفتی که تاریکی چرا پایان نمی گیرد نگفتم؟صبرکن این شب به پایان می رسد روزی؟نگفتم؟غم مخور دست جهالت گر خمی بشکست؟تحمل کن خدای کوزه سازان میرسد روزی؟تو میگفتی عشق بنیاد میخوران براندازد نگفتم وقت بدمستی مستان میرسد روزی؟به یادت هست میگفتی که درمانی ندارد عشق؟نگفتم دردها آخر به درمان میرسد روزی؟پیام رند شیرازی به گوشت بارها خواندم که میگفت عاقبت یوسف به کنعان میرسد روزی؟بیا جلاد را بر دار آزادی تماشا کن نگفتم من زمان دادن جان میرسد روزی؟
مگر تا کجا گرسنه ایم؟ 😔 هنگام اذان مغرب جلوی یکی از هیات های عزاداری مستقر در میدان فاطمی صفی بی سابقه و بسیار طولانی برای دریافت غذای مجانی بود که انسان راشگفت زده می کرد. هر شب چنین است. تعداد افراد ایستاده در صف را نشمردم، اما به جد می توانم بگویم که بیش از هزار نفر بودند. آنها نه تنها متکدی و کارتن خواب و مسکین به نظر نمی رسیدند، بلکه مردان و زنانی شیک و آراسته با لباس های تمیز و بعضاً با دماغ های عمل کرده و هیکل هایی ساخته و پرداخته به نیروی دمبل و هالتر و رژیم غذایی و عمل های معجزه گر جسمانی و صورتهای آرایش کرده و خلاصه با ظاهری تأثیرگذار متناسب با #فرهنگ ظاهر پرور موجود بودند و صفی چند صد متری عجیبی تشکیل داده بودند. براستی این صف با آن اعضای منتظرِ مصممِ خستگی ناپذیر مرا شگفت زده نمود، به گونه ای که نمی توانستم باور کنم که مردم در صف ایستاده انسانهایی گرسنه و نیازمندند که شب در خانه بی شام اند. یاد خاطرات چرچیل افتادم که وقتی از او پرسیدند: چگونه [جنوب] ایران را بدون مقاومت اشغال کردی، گفت: از تجربیات آشپز احمد شاه قاجار استفاده کردیم که به ما گفت: اگر مردم ایران را به صرف غذا دعوت کنید، نمی پرسند صاحب خانه ای که غذا می دهد، کیست. اگر به آنها وعده ی غذا بدهید، طالب چیزی دیگر نیستند. وقتی می خواستیم وارد ایران بشویم، به بی بی سی دستور دادیم هر روز در رادیو اعلام کند متفقین می خواهند برای شما کیسه های آرد بیاورند. وقتی ما وارد ایران می شدیم، مردم همه در صف بودند برای گرفتن آرد! نتیجه اینکه این مردم اگر به مال مفت برسند، سیر هم که باشند، باز هم می خورند، یا می برند.