2777
2789
عنوان

بیاین

| مشاهده متن کامل بحث + 271 بازدید | 72 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

یادمه بچه بودم زندایی اینا اومدن خونه مون توی روستا بعدش گفتن میخوایم بریم رودخونه منم باهاشون رفتم ولی وسط راه وقتی خواهرم منو دید بهم گفت برو  من خیلی ناراحت شدم ک وسط راه گفت برو  اول از خواهرم ترسیدم ک منم باهاشون برم چون خواهرم خیلی خودش رابزرگتروپرزورترازمن نشون میداد ومن ازابهتش میترسیدم بخصوص اینکه وقتی کاری خلاف میلش میکردم اخم میکرد یاکتکم میزد بعدشم وقتی کسی خونه مون میومدخودشو باهاشون می جو شوند و منو رها میکرد و وقتی من میرفتم پیششون ازش میترسیدم حرفی بزنم 

چیز دیگه ای ک یادم میاد خواهرم و پسر خواهرم داشتن نگاه به تلویزیون میکردن و باخوشحالی درمورد اینکه فیلم مورد علاقه شون یعنی کارتون دوردنیادر۸۰روز رو نگاه کنن ولی وقتی من رفتم پیششون ک نگاه کنم خواهرم تلویزیون را برگرداند ک روش طرف من نبود من وقتی میرفتم یه طرف دیگ ک نگاه کنم بازم روش رابرمیگردوند من میرفتم پشت شیشه پنجره از اونجا با ترس نگاه میکردم نمیدونم چرا بامن اینطوررفتارمیکرد

من خیلی ناراحت میشدم بااحساس بی ارزشی و پوچی می اومدم پایین ک چرا من ازاینجا نگاه میکنم سریال اوشین راهم نگذاشت نگاه کنم من فکر میکردم چون موضوع عشقی داشت ولی نه اون کلا باهرچیزی ک به من احساس لذت میداد مخالف بود من فقط قسمت آخرش دیدم ک ورشکست شده بودن 

احساس شکست بی ارزشی بی عرضگی راازهمون موقع برام ایجادکرد ازطرفی مادرم هیچوقت نبود ک کمکم کنه یکباربهش گفتم ک خواهرم بامن دشمنه ولی اون لب گزید انگار ک من چی گفتم بعداز اون هم بیخیال من بود

ازطرفی یک خواهر دیگه ام کمالگرا بداخلاق بود ازقیافش موهای سیاه پرپشت واخم غلیظی یادمه اون دیگه خیلی خودشه بالامیدونست اون میگفت ما بچه ها نباید بریم بیرون بازی کنیم .ازطرفی خودش خیلی خودشو اجتماعی و بالامیدونست و من هرکاری میکردفکرمیکردم کارش درسته حتی اگر زندانیم میکرد یکبار ک همه داشتن توی اتاق با دوربین عکاسی ور میرفتن و عکس میگرفتن من توی یه گوشه نشسته بودم کسی بهم توجه نمی کرد من ازشون میترسیدم و اونا رو خیلی بالامیدونست بعدش خواهر کمالگرا م گفت بیا ازت عکس بگیرم من گفتم بذارلباسموعوض کنم کثیفه گفت نه یک گلسربه سرم زد و عکس گرفت اون موقع هم خوشحال شدم هم بازم ناراحت بودم ک چرا بقیه بامن حرف نمی زنن همش عکس نیست ک 

این خواهر کمالگرا بعدها شد اسطوره من .البته من بیشترین ضربه رو هم از همین خوردم.اگر همینطور له میشدم بهتربود تااینکه ازطرفی آن خواهرم با احساس ناکامل بودن عزت نفس منو نشونه بگیره همیشه اگر حرفی میزد برام حجت بود تابستانها دوست نداشتم برم خونه دوستامون ولی خواهرم مجبورم میکردن ک برم .هیچ همراهی نداشتم جز تلویزیون البته گاهی پسر خواهرم میومد خونه مون ولی من دیگه باهاشون صمیمی نبودم .

این خواهر کمالگرا هم ازطرف دیگ به من ضربه میزد هرچه بودم یک ایرادی می گرفت مانتومو ک خیلی دوست داشتم برای خودش می پوشید اگرم بهش می گفتم مانتو رو نپوش گشاد میشه فایده نداشت میومد و بازبون خوش ازم میگرفتش منم هیچی نمی گفتم وقتی دیدم مانتوم گشاد شده خیلی ناراحت شدم انقدر با ناراحتی عمیق درارتباط بودم وسرکوبش میکردم ک سر شدم ک الان هیچ دردوناراحتی راحس نمیکنم دردهای جسمم مزمن میشن ولی نمی رم دکتر.عادت کردم ک با درد زندگی کنم.راه دیگه ای بلد نیستم.اگر جایی درد نباشه نمیتونم زندگی کنم و رهاش میکنم.انقدروقتی شاد بودم یک نفر شادیم را دزدید ک از شادی میترسم.

یکبار هم مثل همیشه تنها نشسته بودم داخل اتاق روی کولربامدادتراش بازی میکردم یکدفعه خواهرم اومد داخل کتکم زد گفتم چرا میزنی گفت تو به بقیه گفتی ک من تجدید آوردم درحالیکه من روح من خبر نداشت الان هم بعدازسالها بهش گفتم من نگفتم آمرانه گفت چرا تو گفتی 

حس من اون موقع بی عرضگی بود از خودم بدم میومد ازطرفی از خواهرم میترسیدم واقعا من این کارو نکرده بودم حس گناه نبود چون میدونستم اشتباه میکنه ولی احساس اجحاف بود

بعد از سختیهای بسیار وقتی با خونه خاله ام می رفتیم بیرون تفریح اونا منو حساب نمیکردن خواهرم با دختر خاله ام عکس میگرفتن دوربین خریده بودن ولی کسی به من توجه نمی کرد دعوا روی ظاهرکردن عکسها بود من خیلی ناراحت بودم ک مادرم برای خواهرم همه چیز می خره باهاش همدل هست میتونه باهاش حرف بزنه ولی من نه کاش روستا میماندم اینطوری تابستانها میرفتم پیش مادرم و حداقل اونجا باهم حرف میزدیم

من عادت کرده بودم به عکسهای تکی گرفتن چون کسی توی عکسای دسته جمعی منو راه نمیدادو ازم نمی خواست باهاشون عکس بگیرم منم حرف نمیزدم ک بذارین منم باشم فقط به این فکر میکردم ک یک روز ازاینجامیرم 

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز