2777
2789
عنوان

بیاین

| مشاهده متن کامل بحث + 271 بازدید | 72 پست

بابام فوت کرد همون روزا .شوهرخواهرم گفت بذارین من صورت جسدش رو ببینم ولی کسی نذاشت.چون کسی اون پرده آبی رنگ روکنارنزد ک صورتش رو ببینه منم اینکارونکردم شایدم بقیه دیدن ولی به من ک رسید ترس از اینکه بقیع بگن چرا صورتش کنار زد اینکارونکردم شایدم بخاطر تنفری ک از شوهرخواهرم داشتم 

بابام رو بردن ک خاک کنن من پشیمون بودم و برای اولین بار خواهرم کنارم ایستادومن بازم خوشحال بودم ک از قضاوت مردم درامان هستم و میتونم حرف بزنم درته دلم احساس پشیمانی داشتم 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

خواهرم ک طلاق گرفته سرمزارگفت خوش بحالت داداش ک ازت راضی بود و این تیکه رو به من  پروند .بعداز اون زندگی ما عوض شد هرکس برای خودش شد یک رئیس. من درروز اول به مامانم گفتم ک اون باید جای بابام باشه ولی اینم ازسرخودخواهی بود . من از اون روزها به بعد رنگ آرامش رو ندیدم .همیشه انگار چیزی رو گم کردم.نمیدونم دل بابام شکست ک من تلفن رو روش قطع کردم .نمیدونم چی شد.سزمزار من قرآن میخوندم و خواهرم گفت قربونت برم .اونجا من از خودم متنفر بودم.خواهرهام با تیپ شخصیتی مهرطلب ک ازمن ساختن ازمن یه آدمی ساختن ک با پدرم اینطوررفتارکردم

بعداز اون رفتم دانشگاه .از روزهای اولش گیج بودم تا آخرش ک گند زدم.زندگی ام را گم کردم .آرامش رو ندارم.البته الان وقتی میرم سر مزار بهترم ولی دیگ اون آدم سابق نشدم.توی دانشگاه هم شخصیت مهرطلب و زیردست و ازاینشاخه به اون شاخه بودم خیلی حساس بودم فکر میکردم همه خانواده باهام دشمنی دارن مامانم بهم پول میداد ولی من با هیچکس صمیمی نمی شدم غریب بودم .دوس داشتم از خوابگاه برم و خونه تنها اجاره کنم چون از بچه ها ناراحت میشدم.ولی خواهرم نذاشت.من بودم ک دیگران رو می دیدم آرامششون و سکون و عظمت رو می دیدم ولی هرگزبهش نمی رسیدم.مثل سراب بود.درس هم نمی تونستم بخونم.رفتم دنبال بیکاری و بی بندوباری .ازطرفی توی خونه خواهرم ک طلاق گرفته شروع میکرد ب اینکه خواهردیگه ام روعلیه ام میشوروند.همچنان از مردم دور بودم.همچنان ازخواهرام دور بودم.انگارتوی خونه غریب بودم.اینجابود ک تابستون سال اول رفتم مشهد.تنهاجایی ک حتی توی بدترین وضعیت هم باشی امام رضا تورومیپذیره.کلی خرید های گران و خاص میکزدم.میخاستم اینطوری به دیگران شبیه بشم.دوتاخواهربودن بامن .خلاصه دانشگاه رو درجازدم.بخاطرمشکلاتی ک برای خودم درست میکردم.

مادرم واقعا بامن عذاب میکشید هم هزینه دانشگاه هم هزینه خرج و هم رفتارهای من اذیت میکرد.مثلا یبار به من گفت باپسرداییم ازدواج کنم من بخاطر اینکه خواهربرادرم ناراضی بودن بلنددادزدم .اینجاواقعا ناراحت شد.وقتی ک بخاطر مشکلات درست شده ناراحت بودم اونم ناراحت میشد.وقتی رفتم پیش هم اتاقیهام مجبورش میکردم ک بامن بیاد اونم بااینکه سنش بالابود میومد باهام .یا یکباره پولهاشوازش گرفتم کتابای الکی خریدم یا مجبورش کردم ک لپ تاپ بخره.خلاصه ازاین اذیتم گذشت و یکروز وقتی داشتم غذا درست میکردم اومد پیشم و من با ناراحتی وفک کنم صدای بلندباهاش حرف زدم.اونجابود ک دلش شکست جوری ک منو ول کرد و رفت.ازاونروز دیگ رنگ خوشبختی رو ندیدم.زندگیم رو الکی خراب کردم. 

ازون روز دیگ پریشانی اومد سراغم و من دچاراضطرابای وحشتناک شدم از هم اتاقیهام دور شدم انگارمسخ شدم ازدوطرف عاق والدین شدم.دیگ درس نمیخوندم اساتید رو اذیت ممیکردم مریضی جسمی وروانی باهم گرفتم ک هیچ   دارویی خوبش نمی کرد هرچه قرص میخوردم هیچ فایده نداشت خواروذلیل شدم .

باناامیدی خیابونهارومیگشتم میگفتم خدایا توروگم کردم. ازهمه طرف خواهربرادرم اذیتم میکردن .حیله گریهای فامیل وارد زندگیم شدن.شدم یه آدم بی وجدان ک برام فرقی نمی کرد بعداز فارغ التحصیلی چطور به مردم خدمت کنم.انگارهمه بدن.به چیزای الکی گیرمیدادم و چیزای اصلی روجدامیکردم. مامانم اول اعضای خانواده مثل یه غریبه باهام رفتارمیکردن . 

ناامیدی و اضطراب وجودم رو پر کرد.به سحرودعارو آوردم.میرفتم زیارت ولی دلم دیگ صاف نمی شد.دیگ دلم صاف نشد ک نشد.حتی توی حرم امام رضا نمی تونستم دلم صاف کنم.فقط گیج بودم.قبلا وقتی میرفتم زیارت آرامش اونجا رو حس میکردم ولی الان دیگ نه.آرامش رومیدیدم ولی انگار خودم پس میزدم .میدونستم کارم اشتباه ولی ادامه میدادم.آرامش مثل سراب بود

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز