2777
2789
عنوان

بیاین

| مشاهده متن کامل بحث + 271 بازدید | 72 پست

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

سال پیش دانشگاهی ک بودم رفتم یه مدرسه غیرانتفاعی بزوررفتم اونجا هم بشدت احساس غریبگی میکردم یادمه درسهارونمیفهمیدم بدرستی.یکی ازخواهرام ک طلاق ‌گرفته بود ازسال سوم راهنمایی م برگشته بود خونه ما.متفرقه درس میخوند.کتابای منوبرمیداشت.خاطرات بدی دارم از اون.آدم بظاهرمهربونی بود ولی پشت سرم گاهی حرفای زشتی میزد.جلوی روم چیزی نمی گفت.سال سوم دبیرستان بودم ک با خواهرم رفتیم مشهد .بابام راضی نبود.ولی من رفتم.یادمه شخصیتی ک داشتم یه شخصیت دورو شده بودم ک از بابام طلبکاربودم.مامانم یه آدمی بود ک توی خونه داد میزد و گاهی گریه میکرد.شخصیت من پرازعقده بود وبه زیر دستم ظلم میکردم .سال پیش دانشگاهی ک بودم کنکور رتبه ام۵۰۰۰ شد ولی انتخاب رشته درستی نکردم ‌.مدام خودموباخواهرم مقایسه میکردم.بخاطرعقده های ک داشتم دوس داشتم برم یه رشته ای ک پوز همه کسایی ک منو مسخره میکردن و دست پایین میگرفتن رو بمالم.سال پشت کنکور بودم پرازاسترس بودم جوری ک کارم به روانپزشک کشید

سال پشت کنکورم بدترین سال عمرم شد بخاطراینکه فامیلامون ک میدونستن ک من پشت کنکورم خیلی اذیتم میکردن. توی زیرزمین درس میخوندم. بابام ازکتاب و کلاس کم نگذاشت .قلم چی هم میرفتم.دیماه بود ک از قلم چی زنگ زدن خونه مون و گفتن ک ترازم درحد پزشکی هست.خواهرم میگفت بابا و مامانم خوشحال شدن .ولی بعدا ک از بابام پرسیدم ک من از کانون زنگ زدن و گفتن هیچ جوابی نداد و با همون خشم کاغذهای کمدش رو جمع کرد .ناراحت شدم.اینم بگم ک خواهرم ک طلاق گرفته بود خیلی اوایل حمایت میکرد ولی درواقع اززیر بهم ضربه میزد.کلاپشت کنکور به همه بدبین شده بودمواحساس میکردم همه میخوان بهم ضربه بزنن.چیزی ک خیلی توی خانواده ما باب بود حرف از دشمن بود ک میخوان به ما ضربه بزنن منم وقتی مثلا دخترخاله م میومد پیشم فکر میکردم ک میخواد گول بزنه منو ک درس نخوندم..بهمن ماه بود ک یکروزصبح بابام سکته قلبی کرد و رفت بیمارستان بعداز اون ک اومد خونه دیگه اون بابای قبلی نبود

بعدا فهمیدم ک گفتن بابام زنده نمی مونه. نمیدونم اینو اون زمان هم فهمیده بودم یانه.بنظرم انقدر سرم گرم بود ک نمیدونستم و از کسی هم نشنیده بودم فقط حس میکردم ک بابام دیگ زنده نمی مونه 

مطمئنم اگر قشنگ برام توضیح میدادن ک قراره بابام چقدر دیگ زنده بمونه واینکه هیچ جاکاری ازش برنمیاد نماز میخوندم ودعامیکردم ولی بهم چیزی نمیگفتن جو خونه مون خودش همیشه سکوت بود ولی الان غمگین شده بود جوری ک وقتی ک از کتابخونه برمی گشتم دیدم خواهرم عصبانی و غمگین نشسته وسط هال بابام توی پذیرایی بود من کتابم رو برداشتم و رفتم جلوش و گفتم من پزشکی قبول میشم گفتم امام علی گفته جوری به فکر زندگی باش ک انگار همیشه زنده ای وجوری به فکرمرگ باش ک انگار همین الان می میری

خواهرم ک قبلا گفته بودم خیلی اذیتم میکرد فقط غمگین می نشست کنارش و هیچ نمی گفت. انسولین ش رو به خواهرم زنگ زد وگفت من بزنم براش .من نمی تونستم نه بگم.چون بشدت ازخواهرام میترسیدم .یک خواهرم ک طلاق گرفته بود اومد مثل سربازها بالای سرم وایساد تا انسولین ش رو بزنم.یادمه سکوت بود و بابام به صدای ماشیناگوش میداد.گفتم این صدای ماشین مسابقه ای هست.خیلی ناراحت شد.یکشب دیگ ک توی ایوان نشسته بودیم مامان و بابام نشسته بودن کنار هم مامانم گفت برو یه تشت آب بیار و پاهای بابات رو بشور منم همینکاروکردم .باصدای زنگ خونه اومد شوهرخواهرم بود من باصدای زنگ سریع پریدم تا برم یه چادر به سر بزنم تشت رو همینطوری ول کردم .خلاصه بی احترامی به بابام میکردم ناخواداگاه .یک شب بیدارشدم و دیدم بابام داره توی بارن میدوه .سریع خواهرم هم اومد پیشم.حتی توی این لحظات هم نگذاشت بتونم از بودن با بابام لذت ببرم.

خلاصه یکروز اومدم خونه و دیدم بابام نیست.گفتن میخوان بابام رو ببرن مرکز استان.اماممکنه توی راه بمیره.نمیدونم کی و چرااینکاروکرد.شاید به حرف من ربط داشت شایدم نه.

یک روز از روزایی ک بابام بیمارستان مرکز استان بود دیدم همه خواهرام نشستن پای تلفن .جوسنگینی بود.رفتم یه گوشه وایسادم.بعددیدم ک منوصدامیزنن رفتم گفتن با تلفن حرف بزن منم با تلفن گفتم الو و بابام از اونطرف گریه میکرد.گفتم بابا .دیدم اخمای خواهرم توی هم رفت.هیچی نگفتم.تلفن رو قطع کردم.رفتم یه گوشه نشستم.گفتن چی گفت گفتم گریه کرد عذاب وجدان داشتم ک چرا گوشی رو قطع کردم خواهرم اومد بالای سرم و گفت برو پیشش من ک از خواهرم متنفر بودم وفکرمیکردم هرچی بگه به ضرر منه با حالتی ظاهرا غمگین گفتم چطوری برادرم گفت من میرم آماده کن تا  بریم با حالتی  آورده بلند شدم دوست نداشتم از دایره  امن خارج بشم شایدم میترسیدم به درسم ضربه بخوره شایدم از رفتن به شهرهای دیگه میترسیدم شایدم واقعا بی وجدان بودم 

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

یه لحظه بیاید

rirapjyg | 29 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   miss_reyhane  |  1 ساعت پیش
توسط   avinmina  |  1 ساعت پیش