بعد افطار و زنگ زد و گفت تا خونه ی باباتی قشنگ تفکرات بکن که میخوای زندگی کنی یا نه بدون من راحت نرو خوشحال تری پیش مامان بابات خوشحال تری و از این حرفای مسخره
این حرف بار اولش نبود ...
منم عصبانی شدم و گفتم این بار چندماه میخای من هی بگم میخام بمونم که بعدا هی بگی خودت خاستی خودت برگشتی (این حرفا و الانم میزنه)
آخرم گفتم نمیتونم زندگی کنم معلومه خونه مامان بابام راحت ترم ولی به خاطر بگم میمونم اونم گفت غصه بچرو نخور خودم هستم اینو که گفت قاطی کردم گوشی و قطع کردم