راستش جای دیگه ای بهتر از اینجا پیدا نکردم...
همه جا باید روحیه مو حفظ کنم تا دیگران آسیب نبینم همه جا باید یه جوری باشم که کسی متوجه درونم نشه...
خیلی سخته خدا بعضی وقت ها بدترین امتحاناشو سرت میاره...همه رو هم باهم...
مامانم مریضه...سرطان داره...سرطان کبد
الان شیرازن
امروز بهش اطلاع دادم بچه رو سقط کردم اما اینقد با شوخی و خنده گفتم باورش نمیشد میگفت دروغ میگی...الان دارم خودمو سرزنش میکنم چرا گفتم بهش...دیوونه شدم اینکه اومدم اینجا دارم مینویسم چون واقعا جایی رو ندارم...همه جا باید سرحال باشم...همه جا باید یه جوری باشم کسی نفهمه...نمیتونم تنها برم جایی برم مزارشهدایی جایی که اینقدر گریه کنم تا خالی شم چون خواهرم کوچیکه همه جا باهامه باید مراقبش باشم...همش نگران مامانمم نکنه حالش بد بشه...
از طرفی هم هرچقدر بگم من دوباره باردار میشم بازم میتونم بچه بیارم به هرحال ناراحتم تا دیروز یه چیزی تو دلم بود الان نیست...بچه مو سقط کردم😔حالم خیلی بده بهم گفتن دختره عاشق دختر بودم😭کلی براش لباسای دخترونه خریدم تقریبا همه چیزشو خریدم البته کارم اشتباه بود باید میزاشتم جواب آمنیوسنتز بیاد بعد...ولی از بس گفتن سالمه سالمه دیگه یه درصدم شک نداشتم😔حالا همه سرزنشم میکنن چرا سقطش کردی و اینا...😭چرا هیچکس نمیفهمه من الان خودم حالم داغونه مامانم اونجوری خودم اینجوری...دیگه بیشتر از من که بچه رو دوست نداشتی...نمیدونم خیلی داغونم...فقط نوشتم خالی بشم...از بس که ریختم تو خودم هی همش ریختم تو خودم😔😭😭😭