2777
2789
عنوان

داستان زندگی من

| مشاهده متن کامل بحث + 2139 بازدید | 85 پست

قسمت_دوم#  

درسته شهر کوچیکی بود من اون رستوران رو تا به حال ندیده بودم. چه غذاهای عجیب غریبی! غذایی هم که خوردیم از اون جمله بود در عین حال که بی اشتها و عصبی بودم به نظرم خیلی خوشمزه بود.


لحظه ی رفتن شد. سخت ترین اتفاق زندگیم. بازهم از رضا خواهش کردم تکرار کردم میشه منو ببری یه جای دیگه. دوباره خواهش کردم.ولی گفت ما حرفامون رو زدیم نمیشه. نگران چی هستی؟

واقعا دنیای مردا خیلی راحته. هیچی رو تو زندگی سخت نمیگیرند.

آخه چطوری نگران نباشم؟

از این سر شهر تا اون سرش ربع ساعت هم طول نمیکشید ولی مسیری که تا خونه طی کردیم مگه تموم میشد؟ من دل تو دلم نبود قلبم میخواست بیاد تو دهنم ولی رضا آروم و ساکت رانندگی میکرد .   همش هم از این آهنگ های ترکیه گوش میکرد یکی از یکی غمگین تر‌.


ماشین که وایساد، حس کردم مثل آهنربا چسبیدم به صندلی ماشین. رفتنم نمی یومد.

پاشو دیگه پس چرا نشستی؟ رضا ایستاده بود بالای سرم. بیا پایین زشته. گفتم‌ به خدا نمیتونم. واقعا نمیتونستم.

خیلی سختی کشیده بودم تو این دوسال. ولی اقرار میکنم هیچکدومش به اندازه ی اون لحظه وحشتناک نبود.

حدود دو سال پیش شوهرم رو از دست دادم. اون همه تهمت و حرف مردم و بعد هم دوری از دو تا جیگر گوشه م دوتا دختر قشنگم‌ که مجبور شدند به خاطر ازدواج من با رضا برن شیراز پیش عزیزجونشون زندگی کنند.

چرا من انقد بدشانس بودم آخه؟  بدشانسی پشت بدشانسی.

پایان_قسمت_دوم#  

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

قسمت_دوم#   درسته شهر کوچیکی بود من اون رستوران رو تا به حال ندیده بودم. چه غذاهای عجیب غریبی ...

ادامه اشو بذار

دیگه چیزی نمونده 😊 من رویاهامو میسازم 👩‍⚖ همینطور که تا الان ساختم  .برای آرزوهاتون بجنگید تا فرصت هست

قسمت_سوم#  

رضا با شوهرقبلی من اصلیت شون مال یک روستا بود و چون تو شهر یه فروشگاه بزرگ پوشاک و همین طور کارواش متعلق به رضا بود، بارها اون رو دیده بودم و خیلی خوب از خانواده های هم شناخت داشتیم.
خونه ی رضا در واقع دوتا خونه ی مجزا بودش که توسط یه در کوچیک از وسط به هم راه داشتند. یکی از خونه هاشون _ که حالا دیگه خونه ی من هست _ فقط مخصوص مهموناشون بود که با وسایل شیکی چیده شده بود؛
من قبلا فقط یکبار خونشون رفته بودم اونم مراسم ختم پدرش بود. دو باری هم با شوهرم رفته بودیم تا دم در خونشون، مثل اینکه درباره ی ماشین جدیدی که مهدی میخواست بخره صحبت میکردن، چون رضا هرازگاهی خرید و فروش ماشین هم انجام میداد.
مادر رضا همراه اونا زندگی میکرد و خانمش هم‌ فقط یه پسر دنیا آورده بود و دیگه بچه دار نمیشد_ این نازایی ثانویه هم مصیبتی شده برای خانمها_

ولی من خوشم میومد از خانمش، خیلی کدبانو بود، قیافه ش هم قشنگ بود، یه کم چاق بود ولی انصافا قیافه ش خوب بود‌. تقریبا هم سن بودیم ولی اون برعکس من خونه دار بود، سر کار نمیرفت‌. پسرش هم خیلی شبیه خودش بود. و اصلا شبیه رضا نبود. رضا خیلی مردونه بود قیافه ش، جذابیت داشت ولی قشنگ نبود ، البته زشت هم نبود!
برای اونا خیلی عجیب نبود زن دوم؛ مخصوصا که مشکل بچه دار شدن هم داشتند. ولی من از خانمش خجالت میکشیدم‌.تو زندگیم از زنهایی که عنوان زن دوم رو میگیرن نفرت داشتم و حالا خودم هم جزو اونها بودم، حتما از من متنفر هست باید هم باشه ولی بهش میگم که ماجرا از چه قراره که من مجبوری زن شوهرش شدم ولی هیچ علاقه ای بهش ندارم. بهش میگم که خیالش راحت باشه من شوهرش رو از دستش نمی گیرم. رضا مال اون.

پایان_قسمت_سوم#  

قسمت_چهارم#  

میدونم خیلی اشتباه کرده بودم ولی چاره ای نداشتم،
اصلا زندگی من از موقعی که شوهرم فوت کرد از این رو به اون رو شد.
چقدر خوشبخت بودیم چقدر راحت داشتیم زندگیمون رو میکردیم، تازه بچه هامون یه کم بزرگ شده بودند من عصرها که از مدرسه میومدم میرفتم آموزشگاه. شوهرم هم که از مدرسه برمیگشت مغازه ی پایین رو باز میکرد،
چقدر آسایش داشتم من، دخترای نازم، آیسان و آیناز قشنگم، چقد دور بودند از من، بیچاره بچه هام،  بزرگ که شدند به من چی خواهند گفت؟!

چرا یه دفعه زندگیمون از هم‌پاشید؟ آخه چرا اینطوری شد؟؟ انقد این سوال ها رو تکرار کرده بودم دیگه مغزم هنگ میکرد...


- چی شده مریم؟ قربونت برم!
رضا بود . خم شد دستش رو گذاشت روی دستم.
تو این چند روزی که شناختمش و تو این ۱۷ روزی که عقد کرده بودیم هرازگاهی اینطوری غافلگیرم میکرد . ناگهانی یه چیزی میگفت یا یه کاری میکرد، دروغ نگم منم خیلی خوشم میومد.اصلا قند تو دلم آب میشد. نمیدونم ما زنها چرا اینقد دیوونه ی توجه مردا هستیم.

البته من تو رابطه ی قبلی هم ناموفق نبودم، ما خوشبخت بودیم و من عقده ای نبودم، ولی رضا یه جور دیگه ای بود ، اصلا اینطور رفتار هایی فکر کنم مختص رضا بود!

قسمت_پنجم#  

در ماشین رو باز کرده، کنار صندلی من روی زمین چمباتمه زده بود، همش میگفتم خدا کنه کسی مارو نبینه. بعدازظهر تابستون بود و هوا گرم و خدا رو شکر کسی توی خیابون نبود .  فکر میکردم همه توی شهر در مورد من حرف میزنند و در مورد من خیال های بدی میکنند.
باعث بیشتر ش هم همین مرد خودخواه بود! چه با ذوق نگاهم میکرد، جز هوس هیچی نبود تو چشاش.
انگار فکرم رو میخوند، وقتی به چیزی فکر میکردم بلافاصله در مورد همون موضوع صحبت میکرد، مثل اینکه سالهاست منو میشناسه، با روحیه م کاملا آشنایی داشت‌.
_ میدونم نگران حرف بقیه هستی، خیالت راحت در موردش با همه حرف زدم، با لیلا ، با مامان، با معصومه،نگار،افسانه بهشون گفتم تو رو من مجبور کردم زنم بشی و تو اصلا نمیخواستی باهام ازدواج کنی، سپردم به همه، کاری باهات ندارند.
گفتم مردم‌ چی؟
_ول کن مردم رو، اونا همیشه حرفی برای زدن دارند. هر چی میخوان بگن من و تو حالا زن و شوهر هستیم و به هیچکس مربوط نیست!
چه احمقانه و خودخواهانه حرف میزد. آبروی منو برده، بعد هم چی فکر کرده تو جامعه ای که همه ی تقصیرها گردن زن میفته و مرد هیچ گناهی نداره، بگه هم بین ما چه اتفاق هایی افتاده کی باور میکنه: زنش، مادرش، خواهراش
معلومه که باور نمیکنند، تا حالا چه فکرهایی در موردم نکردند!  صددرصد خود من هم بودم میگفتم  زنه مقصره.
چه قد این بشر پررو تشریف داشت! حالا مادر و خواهراش به کنار، به زنش چطور اینها رو توضیح داده که من از این زنه خوشم اومد ولش نکردم به زور گرفتمش! من اگه جای زنش بودم یه ثانیه هم تحملش نمیکردم، چه برسه با زن دوم شوهرم همسایه بشم ! خیلی تعجب میکردم، شاید به خاطر پسرش تحمل میکرد، آخی چقد گناه داشت، دلم میسوخت برای خودم که ناخواسته باعث ناراحتی یکی دیگه شده بودم. خدایا این چه بلایی که داره سرم میاد، احساس تنفر میکردم از رضا...

پایان_قسمت_پنجم#  

قسمت_ششم#  

سه،چهار ماهی از فوت شوهرم میگذشت که سروکله ی خواستگار پیدا شد. البته رسمی نبودند، فقط در حد تلفنی یا توسط یکی رابط بهم پیشنهاد میشد. و من پاسخم مشخص بود: بدون معطلی و محترمانه "نه" میگفتم .

بنده ی خداها همشون رو میشناختم، آدمای خوبی بودند و قصد بدی نداشتند! ولی من بعد مهدی اصلا به ازدواج دوم فکر نمیکردم، مخصوصا که دوتا بچه داشتم و تمام فکر و ذکرم آینده ی دخترام بود.


(مثلا یکی از خواستگارا که با خواهرش تو یه مدرسه همکار بودیم،آقای سلیمی همکار رشته ی خودمون بود که تو کلاس گروه های آموزشی اداره مون بارها دیده بودمش. بیچاره خانمش رو در اثر سرطان از دست داده بود.

خواهرش توی مدرسه خیلی بااحترام باهام مطرح کرد، والبته من بلافاصله جواب منفی دادم)




علاوه بر همه اینها، شکرخدا من دستم تو جیب خودم بود و نگرانی از این بابت نداشتم، تازه حقوق مهدی هم قرار بود هرماه یه مقداریش رو برای ما پرداخت کنند، که به خاطر قضیه ی وراث و پدر جاه طلبی که داشت و تو دادگاه هم از دیه و هم از حقوق سهمش رو میخواست _سهم خودش و خانمش رو میخواست_ یه مدت به تعویق افتاده بود.

بالاخره من خودم به تنهایی خیلی راحت میتونستم از عهده ی خرج و مخارج خونه بربیام و هیچ دلیلی برای ازدواج مجدد تو خودم نمیدیدم، اصلا حال و حوصله ش رو نداشتم!      پایان_قسمت_ششم

زندگی_مریم#  

قسمت_هفتم#  

یه روز عصر اوایل اسفند بود، البته نه این اسفندی که گذشت، اسفند پارسال، تو پمپ بنزین میخواستم بنزین بزنم، دوباره در باک ‌ماشینم گیر کرده بود، معمولا یه دفعه سفت میشد و مرد میخواست تا بازش کنه! ( یه پراید مدل پایین و کهنه ای داشتم که بیچاره عمرش رو کرده بود و من به اصرار ازش کار میکشیدم )

مسئول مربوط و محترم هم طبق معمول تو دفترش بود، اونجا می نشست، خودمون بنزین میزدیم و بعد پول رو میبردیم داخل تحویل میدادیم. مخصوصا که اون روز بارون هم می بارید.


_میتونم کمکتون کنم خانم احمدی؟


رضا بود!

زندگی_مریم#  

قسمت_هشتم#  

از مدرسه که تعطیل شدم ، رفتم فروشگاه تا اومدم پمپ بنزین دیگه ظهر بود، ماشین خیلی کم بود ، دو سه تا قبل از من زدند و رفتند ولی بعد من کسی نبود، اینکه کی اومده بود اصلا نفهمیده بودم مخصوصا اینکه خیلی نگاه کردم ببینم کسی رو پیدا میکنم یا نه ولی حیرت انگیز بود انگار رضا یه دفعه سبز شد اونجا!
خیلی نزدیک ایستاده بود، خیلی هم بد نگاه میکرد، اصلا خوشم نیومد، به نظرم مرد هیزی نبود. نمیدونم شاید مشکل از من بود که بیوه شده بودم!
چند وقتی بود که کم کم داشتم سختی های زندگی یه زن بیوه تو جامعه ی ما رو درک میکردم،اونم تو محیط کوچیک! چقدر محدود شده بودم، چقدر رعایت میکردم ولی هر روز بدتر از دیروز، هر روز یه برنامه و حرف و حدیث جدید می دیدم و می شنیدم. یه ده روز قبل با جاری م بحثم شد، فکر میکرد به شوهرش نظر دارم! مرده شور تو و شوهر کچل ت رو ببرند، شاید تو دنیا از تنها مردی که متنفر بودم علی بود!
نه اینکه برادرشوهر پررو و بی چشم و روی من شنیده بود خواستگار دارم اونم پاپیش گذاشت، خیلی عصبانی شدم و گریه کردم و گفتم دیگه تکرار نشه.  همسایه ها هم که بماند ، همشون مراقب شوهرشون بودن من ندزدم! بعد از دعوای من و جاریم ، مادرشوهرم اومد خونمون کلی نصیحتم کرد میگفت تقصیر خودت هست، مگه علی چشه که ناز میکنی، قبول کن الناز غلط میکنه به اون هیچ ربطی نداره، ما که قبول نمیکنیم تو بری زن یه آدم غریبه بشی! نه اینکه علی شغل ثابتی نداشت شاید میخواست دستش  بند بشه‌. پدرشوهرم هم خیلی دلش میخواست این کار بشه، گفتم مادرجون کی گفته من میخوام ازدواج کنم؟! چشم! خواستم ازدواج کنم حتما زن علی میشم!

حدس زدم حتما این رفتار رضا هم جزء اون برنامه های زن بیوه بود! وگرنه از اون دیگه بعید بود.
بی اختیار عقب تر رفتم:
_والا، درپوش ه هرازگاهی اینطور گیر میکنه.
خم شد با یکی دو تا تکون خیلی راحت بازش کرد و خودش برام بنزین زد...

زندگی_مریم#  

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز