یه دختره وارد زندگی یه پسره که علاقه ای به زنش نداره ودر شرف جداییه میشه بهم علاقمند میشن.. پسره از زنش طلاق میگیره زن قبلی پسره دست از سرش برنمیداره با همکاری ناپدری پسره زندگیشونو دگرگون میکنن
ماجرای یه گروه خلاف کاره که رئیس بچه نداره برادر زاده اش فک کنم یتیم بود به فرزند خوندگی می گیره پسره عاشق یه دختری میشه ریئس خلاف کارا که تجندیه میره از خانواده دختره چک می خره تحدید می کنه و اینا پدر دختره میره با تجندی درگیر میشه تجندی از ساختمون می افته پایین کور میشه پدره می افته زندان تجندی به دختره میگه باید با چهارتا مرد بری شمال بچه دار بشی بیایی رضایت بدم وگرنه قصاص می خوام