با تعجب بهش نگاه کرد... گفت چی؟
برادر مدیر خیلی راحت پاشو رو پاش انداخت وبا لحنی که سعی میکرد عامرانه و عادی باشه در حالی که خشن و پر از خشم فروخورده بود گفت....دوباره از گاو صندوق سه تا سکه دزدیدن....به هیچ کس هم اندازه تو نمیاد دزد باشه...حتما لای لباست قایم کردی...تک تک لباسات رو در میاری و تکون میدی..نگران نباش از تو خیلی بهتراش برای من له له میزنن ...مطمئن باش لیاقت نگاه منو نداری